تبليغاتX
خزانه

خزانه

پنجره ای به نوشته های شما(ارشیو مقالات سایت سلام)

<h2>تکریم، تحقیر یا امر دیگر</h2>

علی احمد راسخ

 

1

درست نمی دانم که به چالش کشیده شدن پوشش اسلامی در میان مسلمانان از چه زمانی شروع شده است. آیا عالمی، فقیهی و یا دانشمندی در علوم اسلامی به رد یا عدم ضرورت چادر یا حجاب دستور داده است؟ باز نمی دانم. به احتمال قوی، این چالش مانند خیلی از چالشهای فرهنگی دیگر ریشه خارجی دارد و از لحاظ زمانی به عصر تنضیمات دوره عثمانی و پس آن بر می گردد. پیشرفت سریع غرب و زوال مسلمین و آشنایی افراد تحصیلکرده( معمولا نخستین کسانی که در خارج از مراکز اموزشی در سر زمین اسلامی یعنی در کشور های اروپایی آموزش دیده بودند) با تمدن غرب، پرسشهای زیادی را در باره باور ها و مبانی فرهنگی مسلمانان مطرح کردند.

وقتی ضعفا با اقویا رو به رو می شوند، چه نیروهای متعلق به دسته ضعیف و چه آنانی که ریشه در جامعه نیرومند دارند، سوالاتی را در باره پیشرفت اقویا و عقب ماندگی ضعفا به میان می آورند. معمولا در چنین شرایطی ابعاد فکری و فرهنگی زندگی جوامع ضعیف مورد پرسش و چالش قرار می گیرند و در نهایت به عنوان عوامل عقب ماندگی و باز دارنده و مانع پیشرفت به محکمه سپرده می شوند. در همین چارچوب، دیدگاههای نیرو های موسوم به منور الفکر در سرمین های اسلامی در سده های 19 و 20 قابل تحلیلند(اکثرا). منور الفکران بر این باور بودند که برای نجات از عقب ماندگی، باید از تجربیات غرب آموخت و بسیاری از مبانی فکری، آداب و رسوم و باور های فرهنگی خود را دور ریخت. اصلاح گریی که انها مطرح می کردند به معنای غربی سازی بود.

علی رغم پیشرفتهای زیاد و تفاوتهای زمانی با قرن 19 و به رسمیت شناخته شدن ایدئولوژیهایی مانند پلورالیزم، تفاوت اساسی در معنای اصلاح گری با رویکرد فوق پدید نیامده است. علت این امر در ثابت ماندن پراکندگی قدرت نظامی و اقتصادی بین المللی به شکل ( جغرافیایی و تمدنی اش ) قرون 19 و 20 است. هر چند امروزه همان رفتار ها با عنوان های بسیار دلچسپ و شیرینی مانند آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، توسعه و امثال ان انجام می شوند. قدرتهای مسلط امروزین، برای به چنگ اوردن منافع کلان، حاضر می شوند اندکی از سرمایه های خود را صرف کنند و مانند قرن 19 انتقال ثروت تماما یکسویه نیست.

از آن جایی که دولتهای موسوم به جهان سوم و مخصوصا کشور های اسلامی، نقش مهمی در عرصه بین الملی ندارند، ارزشهای فکری و فرهنگی در سطح دنیا بر اساس نوع نگاه کشور های قدرتمند تعریف می شوند.

می خواهم به قضیه حجاب اسلامی از این زاویه نگاه کنم. می دانید که پس از اقدام دولت فرانسه در ارائه لایحه ممنوعیت حمل سمبل های دینی ( که هدف اصلی حجاب زنان و دختران مسلمان بود ) به پارلمان و در نهایت تصویب آن، بحثهای زیادی انجام شده اند.

برخی از موافقان، ان اقدام را گامی برای آزاد سازی زنان خواندند که مبنای استدلال ان ها را این برداشت تشکیل می دهد که بسیاری از باور های دینی و آداب و رسوم مسلمانان مانع پیشرفت و مایه بردگی انسانها و مخصوصا زنان می باشند. طرفداران طرح در داخل دولت فرانسه، ان را دفاع از ارزش های لاییک اعلام کردند. در برابر، مخالفان طرح، آن را مغایر حقوق شهروندی، آزادی و حقوق بشر دانستند.

آزاد سازی یا مجبور سازی

شعار آزاد سازی زنان پیش از ان که دفاع از زنان مسلمان باشد، تهاجم به باور های آنان است. چنان که پیشتر آمد، پایه این استدلال این است که فرهنگ اسلامی مایه بردگی است و پسماندگی. حجاب از اموری است( خوب یا بد) که در میان مسلمانان جایگاه خاص خود را دارد و تهاجم به ان مانند تهاجم به افغانستان و عراق ساده نیست. این گونه شعار ها در کشوری مطرح شد که از پیشگامان آزادی در غرب به حساب می آید. اکنون این پرسش به میان می اید که ایا زنان مسلمان در کشور هایی مانند فرانسه به اجبار پوشش اسلامی را می پوشند؟

پاسخ به این سوال می تواند به چند دلیل منفی باشد. نخست این که در این کشور ها قانون از برابری زن و مرد حمایت می کند و عمدتا زنان را به دلیل زن بودنش نمی توان به کاری وا داشت. دوم این که، مسلمانانی که ساکن این کشور ها هستند یا تبعه ان کشور ها به حساب می ایند یا پناهنده اند. در هر دو صورت، انها در خلاء زندگی نمی کنند بلکه قانون را قبول دارند و از ان پیروی می کنند. سوم این که، اکثریت مطلق زنان مسلمان پس از ورود به غرب با حجاب اسلامی خدا حافظی می کنند و کسی نمی تواند مانع شود. در صورتی که شوهران یا پدران، زنان و دختران شان را مجبور به پوشیدن حجاب کنند، انها می توانند به قانون متوسل شوند و یقین دارم که قانون به نفع زنان و دختران مخالف حجاب رای خواهد داد.

ممکن است گفته شود که زنان به خاطر مسائل مالی و نیاز های روحی به ولایت مردان تن می دهند و اصلا به قانون مراجعه نمی کنند. این گونه موارد وجود دارند اما نادرند. اصولا در غرب زنان به اندازه مردان مورد حمایت قانون هستند و در مواردی حتی امتیازات بیشتری دارند. به نظر نمی رسد که آنها به خاطر مسائل مالی چادر به سر کنند. زنانی که شوهر نداشته باشند، می توانند مستقلانه یا کار کنند یا از کمک دولت بر خوردار شوند. از سوی دیگر، بعید است در غرب زنان از ترس بی شوهری حجاب اسلامی بپوشند که خود حرکتی بر خلاف جریان است.

بدین ترتیب، دشوار است بپذیریم که اقدام دولت فرانسه یا ادعای موافقان و طرفداران حجاب زدایی از مدارس مبنی بر آزاد سازی زنان، مقرون به صحت باشد. این ادعا بیشتر به عنوان یک بهانه توجیه پذیر است تا علت و دلیل.

2

طرد نشان های اسلامی برای حفظ لاییسم

یکی از استدلال ها و در واقع مهمترین ان ها اقدام در جهت پاسداری از نظام لاییک در فرانسه بود. وقتی مساله حفاظت از چیزی به میان می اید، فورا اذهان به سوی تهدیدی نشانه می روند. آیا در فرانسه سمبولهای مذهبی بسان تهدید عمل می کردند؟ آیا مدارکی در دست است تا نشان دهند که زنان محجبه از هنگام مطرح شدن مساله بنیاد گرایی تا به زمان تصویب لایحه ضد حجاب در عملیات ضد امنیتی دست داشته اند؟ شاید من اطلاع نداشته باشم اما اگر چنین مدرکی وجود می داشت تا به حال حتما نشان داده شده بود. باز این سوال پدید می آید که بر فرض مورد تهدید بودن حکومت لاییک، راه حل، تصویب قانون با جنبه تبعیضی علیه اقلیت ها است؟ اگر هر نظام حاکمی حق تحت کنترل در اوردن و همسان ساختن نا باورمندان خود را داشته باشد، پس نباید فرقی بین نظام لاییک و غیر لاییک و یا دموکرات و غیر دموکرات وجود داشته باشد. بنا بر این، هر حکومتی باید مخالفانش را با توسل به همان بهانه در تنگنا قرار دهد.

بر می گردیم به جنبه تهدیدی حجاب اسلامی برای نظام لاییک. در عین باید تفاوت بین انواع تهدید را در نظر گرفت. فکر می کنم ارتباط برقرار کردن بین بی امنیتی یا تهدید امنیت و پوشش زنان مسلمان یک فرض باشد تا واقع. در عالم فرضی می توان بین پدیده های مختلفی رابطه های مختلف بر قرار کرد و با توجه به پس زمینه ها و یا دغدغه های موجود به استنباط و استنتاج مطلوب رسید. اما برای رسیدن به اندازه بیشتری از واقعیت اجتماعی نیاز به داده های عینی است. اجازه دهید مساله را خیلی محدود کنم. ایا از کل افراد دستگیر شده در امریکا و اروپا و اقیانوسیه از 11 سپتامبر 2001 تا کنون، چند در صد زن و مخصوصا دارای پوشش اسلامی بوده است؟ تنها در مورد قضیه گروگان گیری در سالن تاتر مسکو در سال گذشته، یکی از گروگان گیران حجاب اسلامی داشت که من تردید دارم هنگام ورود به سالن با همان وضع وارد شده باشد. ظاهر شدن ان زن با پوشش اسلامی در برابر دور بین ها بیشتر جنبه سمبولیک و تبلیغاتی پس از واقعه داشت.

ادعای تهدید دانستن حجاب اسلامی برای امنیت که از سوی مخالفان حجاب در میان مهاجران و باشندگان فرانسه یا کشوری دیگر، مطرح می شود پایه منطقی قوی ندارد. این قضیه که « هر حامل نشان اسلامی حامل خطر است.» به همان اندازه قابل بحث می باشد که قضیه « هر حامل نشان غربی، سمبلی از تجاوز و استثمار است». مهمتر این که در خود دین اسلام زمینه تهاجمیگری و امنیت ستیزی برای زنان در ان حد و اندازه به رسمیت شناخته نشده است. بنا بر این، زن مسلمان و حامل پوشش اسلامی و معتقد به اسلام از لحاظ ذهنی شخصیت غیر مهاجم دارد. دیگر این که کسی که حجاب اسلامی می پوشد در میان پوشش غربی و غیر اسلامی کاملا نمایان است و چنین کسانی نمی توانند عملیات های پیچیده ضد امنیتی انجام دهند. چنین کسانی نیاز مند پوشش و استتارات هستند تا بتوانند خود را در میان مردم پنهان و به صورت غیر قابل تشخیص در اورند. این مساله در مورد مردان هم صادق است. عوامل 11 سپتامبر مسلمان بودند اما کاملا فرهنگ روز مره غربی داشتند. اهل کاباره و شراب بودند و به قول احمد رشید، دوست دختر داشتند ( این ویژگی ها را برادر یکی از عاملان ان حادثه نیز در اولین سالگرد حادثه در یک برنامه تلویزیونی بر زبان اورد. جالب بود که برادر با ان ویژگی هواپیما ربا می شود و برادری که حتا کلاه سنتی به سر داشت در نقطه مقابل قرار می گیرد. اما در غرب گفته می شود هر ان که علایم دینیش بیشتر خطرش بیشتر).

بیایید کمی سطح تهدید را پایین بیاوریم. تهدید ناشی از پوشش اسلامی زنان و دختران مسلمان را ممکن است به هرگونه پرسش های احتمالی علیه نظام لاییک تسری داده شود. من نمی دانم که ایا فرانسویها چنین فکر می کرده اند یا نه اما اگر تهدید به این حد تنزل داده شود و باور مندان به نظام لاییک احساس خطر کنند پای منطق می شکند و چاره در همان جستجو می شود که شد.

در زمان تصویب لایحه ضد حجاب و پس از ان، در ایالت کبک کانادا که خیلی به فرانسه نزدیک است روز نامه ها و وسایل ار تباط جمعی این پرسش را مطرح کردند که کبک یا کانادا چه راهی را در پیش گیرد؟ با ان که حقوق گروهها و اقلیت ها در قانون اساسی کانادا به شدت مورد حمایت است، غالب افراد مورد مصاحبه خواستار متابعت از فرانسه شده بود اما هیچ کسی پوشش اسلامی را به عنوان تهدید ندانستند. استدلال اکثر انها این بود که زنان کانادایی یا غیر مسلمان در کشور های اسلامی ناگزیر به پوشیدن حجاب هستند، پس زنان مسلمان در صورت تمایل به اقامت در کانادا باید به فرهنگ و رسوم کشور محل اقامت احترام بگذارند و در نتیجه حجاب را بردارند. البته این این بحث ادامه نیافت و لی یک چیز روشن بود که گروههای تند رو می توانند از جو موجود در غرب استفاده کنند و پوشش اسلامی را به عنوان سمبل ترور و عقب ماندگی به افکار عمومی معرفی نمایند. در عین حال، جو عمومی دوست دارند که خرده فرهنگ های وارده به سرعت در فرهنگ عمومی حل شوند و کمتر دوست دارد نیرو هایی را که از یک هویتی غیر از هویت عمومی تبعیت می کنند.

منبع تعریف و تصمیم

چرا زن مسلمان می خواهد پوشش اسلامی داشته باشد؟ این سوالی است که در ذهن غیر مسلمانان و مسلمانان نیز مطرح می شود. جالب این که در غرب بیشتر این همکیشان مسلمان حجاب رها کرده اند که از حاملان حجاب در باره چرایی حمل حجاب می پرسند و بار ها استدلال می کنند که در اسلام چیزی بر وجوب حجاب وجود ندارد یا این که اسلام مربوط به اعصار گذشته اند و توانای توجیه زندگی مدرن را ندارد. دقیقا همان گپهایی که مدعیان روشنفکری در کشور های اسلامی می زنند.

پوشش اسلامی امروزه از زوایای مختلف مورد بحث قرار می گیرد. باورمندان به اسلام ان را مطابق دین می خوانند و حافظ شخصیت زن در حالی که معتقدان به اندیشه های لیبرالی و غربگرایان ان را توهین به زن می دانند که از سوی اسلام یا جامعه مرد سالار برای به اسارت دراوردن زنان به کار گرفته می شود. بر اساس این نگاه، با تحمیل چادر بر زنان استقلال شخصیتی انان از بین می رود و مردان برای انها تصمیم می گیرند. این برداشت در غرب هم شیوع دارد که زنان مسلمان مجبور به پوشیدن حجاب می شوند و الا در شرایط ازاد انها هر گز چنین نخواهند کرد.

پایه های این برداشت به همان اندازه ضعیف است که که گفته شود تمام زنان مسلمان در هر شرایطی حجاب خود را حفظ خواهند کرد. به هر حال در هر دینی و مسلکی عده ای هستند که در نام پیرو ان ایین به حساب می ایند اما عملا چنین نیستند. اما یک مساله کاملا روشن است و ان این که زنان مسلمان کسانی اند که برای انها تصمیم گرفته می شوند. حتی انانی که با ورود به غرب احساس ازادی و پختگی می کنند، از این ازادی به دورند و به ان پختگی نرسیده اند که بر اساس تفکر بر خواسته از یک شخصیت فعال رفتار خود را دگر گون کرده باشند. انها بیشتر اسیر محیط و تابع شرایط اجتماعی هستند تا کسانی که حتی در شرایط متفاوت بخواهند به بخشی یا تمام باور های قبلی خود وفادار بمانند. در جامعه دینی این دین است که برای زنان حکم می کند که چگونه بپوشند اما در جامعه غربی دینی به نام کاپیتالیسم است که شخصیت زن را تعریف می کند. در اسلام این گونه فرض می شود که زن مسلمان دارای گوهری است که نباید از بین برود اما در غرب زن مسلمان با چادر وارد شود یا بی چادر، موجود ناقص و اسیری است که باید تلاش صورت گیرد تا با مظاهر مدنیت یعنی نوع زندگی سرمایه دارانه اشنا شود و گذشته غیر انسانی خود را پشت سر بگذارد. در عین حال، غربیان را بخت یاورند زیرا تعارضی را که انها متوجه شرقیان می سازند از سوی مدعیان نوین شدگی به عنوان علایم مدنیت نه به به عنوان صرفا یک دیدگاه قابل نقد و تردید مورد قبول بی چون چرا قرار می گیرد چنان که دین باوران به دین می نگرند.

فوریه 2004

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 10:26  توسط ا. راسخ  | 

<h2>سرزمین استبداد زده؛ نقدی بر انحصار گرایی در پیشنویس قانون اساسی 1382</h2>

علي احمد راسخ

لویه جرگه قانون اساسی در شرف برگزار شدن است تا سرنوشت پیشنویس قانون اساسی را و در واقع سرنو شت مردم افغانستان را تعیین نماید. با توجه به اشغال افغانستان از سوی امریکا و ایجاد دولت تحت الحمایه از طریق کنفرانس بن و دادن وعده های کلان اولیه برای ساختن افغانستان نو، دموکراتیک، با ثبات و قانونمند، اکنون دولت تحت الحمایه می رود تا با به تصویب رساندن پیشنویس قانون اساسی پایه های قدرت خود را از دوش تفنگداران امریکا بر گرده مردم افغانستان منتقل کند.
در این پیشنویس تنها مواردی که با سایر قانون های اساسی افغانستان تفاوت دارند و بسیار برجسته می باشند، تمرکز بسیار شدید قدرت، اعتراف به وجود اقوام و مذاهب مختلف و تبعیضی کردن اموزش عالی هستند. تبعیضی کردن اموزش عالی به معنای ستم مضاعف بر دوش توده های فقیر کشور است و در شرایطی که قدرت تنها در دست یک نفر از قوم پر جمعیت تر متمرکز شود ، از ارزش اعتراف به وجود اقوام مختلف کاسته و تنوع صوری فاقد اعتبار می گردد.
در این نوشته به دو نکته پرداخته می شود: چرایی تاکید بر نظام ریاستی و پیامد های ان.
انچه که تهیه کنندگان و مدافعان نظام ریاستی تا کنون بر درستی این رهیافت تاکید نموده اند، این است که در افغانستان نظام پارلمانی و در واقع نظام مبتنی بر تقسیم قدرت در میان نهاد های مختلف جامعه به بحران سیاسی و اجتماعی منجر می شود و در نتیجه راه بیرون رفت و جلوگیری از این مشکل، تاسیس و ایجاد نظام ریاستی و تک صدایی است که در هر شرایطی بتواند راه را بر تقاضا ها و یا مخالفت های موجود در جامعه ببندد.
چنانچه مشاهده می شود، سیر تمرکز در دست رئیس کشور از زمان قانون اساسی 1343 تا کنون حالت صعودی داشته است. بر اساس پیشنویس قانون اساسی 1382 رئیس جمهور از اختیارات آتی برخوردار است:
1. مراقبت از اجراي قانون اساسي .
2. تعيين خطوط اساسي سياست كشور.
3. قيادت اعلاي قواي مسلح افغانستان.
4. اعلان حرب ومتاركه به تائيد شوراي ملي.
5. اتخاذ تصميم لازم درحالت دفاع از تماميت ارضي وحفظ استقلال.
6. فرستادن قطعات قواي مسلح به خارج افغانستان به تائيد شوراي ملي.
7. داير نمودن لويه جرگه به استثناي حالت مندرج ماده شصت ونهم اين قانون اساسي.
8. اعلان حالت اضطرار به تائيد شوراي ملي وخاتمه دادن به آن.
9. افتتاح اجلاس شوراي ملي ولويه جرگه.
10. قبول استعفاي معاون رياست جمهوري.
11. تعيين وزراء ولوي خارنوال به تائيد ولسي جرگه وعزل وقبول استعفاء آنها.
12. تعيين رئيس واعضاي ستره محكمه به تائيد ولسي جرگه. 15. قبول اعتماد نامه هاي نمايندگان سياسي خارجي درافغانستان.
16. توشيح قوانين وفرامين تقنيني.
17. اعطاي اعتبارنامه به غرض عقد معاهدات بين الدول وميثاقهاي بين المللي مطابق به احكام قانون.
18. تخفيف وعفو مجازات مطابق به احكام قانون.
19. اعطاي مدالها، نشانها والقاب افتخاري مطابق به احكام قانون.
20. تعيين رئيس بانك مركزي به تائيد ولسي جرگه.
21. تاسيس كميسيونها به منظور بهبود ادارهْ كشور مطابق به احكام قانون.
22. ساير صلاحيت هاو وظايف مندرج اين قانون اساسي
طبق دیدگاه قدرت گرایان یا نظام ریاستی، بحران های افغانستان از گذشته تا حال از نظام های غیر متمرکز ناشی شده اند. بدین جهت، افزون بر موارد فوق اختیارات دیگری به رئیس جمهور داده شده مانند:
1. اعلام رفراندوم یا همه پرسی.
2. نصب « یک ثلث...» اعضای مشرانو جرگه.
3. توشیح مصوبات هیئت حل اختلاف دو مجلس.
4. دایر نمودن جلسات فوق العاده شورا.
5. نظر دادن در مورد سرنوشت افراد اعدامی.
6. و ....
تجربه متمرکز سازی قدرت در دست یک فرد و یک قوم نه تنها راه چاره مشکلات و بحران های افغانستان نمی باشد بلکه ریشه بحرانهای گذشته بوده است و در اینده نیز خواهد بود. سیاست رانش از قدرت نیروهای نوشده و متقاضی نقش سیاسی در دوره ظاهر خان و داوود و انحصار طلبی های گروهای معارض نظامی در بیش از ده سال گذشته ریشه همه بدبختی ها بوده است. چرا حکومت کرزی و تهیه کنندگان قانون اساسی می خواهد مجددا راه رفته را دو باره روند.
به نظر می رسد مردم افغانستان نیاز اساسی به قبول دو چیز دارند: تنوع و تقسیم. اکنون بهترین زمان است که مردم و اصحاب قدرت بپذیرند که در جامعه متنوع زندگی می کنند . جامعه ای که بیش از جامعه های همسان نیاز به توجه همزمان به مساله تنوع دارد. در جوامع متنوع مساله تقسیم قدرت انهم در شرایطی که استفاده خارجی از نارضایتی ها وجود دارد، راه بسیار مهم و اساسی برای نجات جامعه از بحران ها به حساب می اید.
یقینا توجه شدید کرزی به پیشنویس قانون اساسی و دفاع او از نظام ریاستی و حتی مشروط کردن حضورش در صحنه رهبری کشور را به تصویب چنین نظامی سوالات زیادی را مطرح می کند. چه فرقی بین کرزی تمرکز طلب و طالب تمامیت خواه وجود دارد؟ نیروهای افغانی – امریکایی با تابعیت دو گانه چه نقشی در این ماجرا دارند؟ چرا امریکا بر خلاف وعده های اولیه اش از تمرکز قدرت و دیکتاتوری اینده کرزی حمایت می کند؟ با توجه به نقش نیروهای افغانی – امریکایی در سیاست امریکا و نیز ماهیت تحت الحمایه بودن دولت کرزی چنین می رساند که امریکا دیکتاتوری دولت های وابسته و تحت الحمایه اش را می پذیرد و انچه که بد است و مورد مخالفت قرار می گیرد، تمرکز در دستان مخالفان امریکا است. از سوی دیگر، در جامعه بسته ای مانند افغانستان که دیکتاتوری در ان با اشکال مختلف ظهور می کند و ادامه می یابد، انتظار مردم سالاری از کرزی امری بعید است. ان جا دیکتاتوری ها به شکل نظام سلطنتی، جمهوری، امارتی و مارکسیستی بروز می کنند. کرزی علیرغم شعا رهایش، دیکتاتوری جدیدی خواهد بود که پشتوانه امریکا را پشت سر دارد.
اما انچه که مهم است این است که حکومت ها در افغانستان به دلیل عدم برخورداری از حمایت ها ی مردمی به دیکتاتوری روی می اورند و حتی می خواهند از طریق قانون اساسی به دیکتاتوری های شان رنگ قانونی و دائمی دهند. در میان سران مجاهدین، مارکسیست ها، طالبان و کرزی دیکتاتوری یک علت اساسی دیگری نیز دارد. این ها نیرو های تحت امر بیگانگان هستند که بدون تمرکز شدید قدرت ان هم در پناه تفنگ و پول بیگانگان و اشغالگران به ایند ه شان امیدوار نیستند.
به طور خلاصه، نظام انحصاری که در پیشنویس امده است، پتانسیل نا ارامی، تبعیض و درگیری در اینده را با خود دارد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 12:7  توسط ا. راسخ  | 

دين و دولت مدرن: تأملي در رابطهء دين و دولت در افغانستان جديد

 

علي اميری

 

مقدمه

نظام سياسي معهود افغانستان ، نظام سلطنتي بود . اين نظام در ده سال اخير عمر خود كه با دهة چهارم سلطنت محمد ظاهر شاه همزمان شده بود ، دچار نوعي استحاله و تغييرات عميق دروني گرديد. اين تغييرات ، همان دموكراتيزه شدن به نسبت پر شتاب جامعه بود كه در اشكالي چون : تدوين قانون اساسي ، شكل گيري مطبوعات آزاد، احزاب سياسي نسبتآ مستقل و ايجاد سيستم پارلماني تجربه مي گرديد. اما همين تغييرات و اصلاحات دموكراتيك زمينة زوال سلطنت را نيز فراهم كرد. در سال 1973 سردار محمد داود، در يك كودتاي سفيد درون خانداني قدرت را به دست گرفته و سلطنت را ملغي اعلام كرد. اما، جمهوريت شاهانة او كمتر از شش سال دوام آورد و قدرت سياسي اين بار ، طي يك رويداد بسيار خونين در 1979 به گروهي انتقال يافت كه نه بر پاية تعلقات طايفوي و تباري ، بلكه بر مبناي يك ايديولوژي با همديگر ارتباط مي يافت.

حكومت برآمده از دل رخداد خونين 7 ثور پس از 14 سال حاكميت پرحادثه و جنگ ، سرانجام جاي خود را به يك گروه ايديولوژيك ديگر داد. يعني: مجاهدين. دولت مجاهدين يك دولت كاملآ جنگي بود. از 1992 تا 1996 كه اين دولت بر سر كار بود تمام وقت آن مصروف جنگ بود. حكومت مجاهدين نتوانست هيچگونه ميكانيزمي براي انتقال مسالمت آميز قدرت و مشاركت مردم در ساختار حكومت ارائه‌ دهد و همانگونه كه هيچ معياري براي تمثيل قدرت سياسي جز زور لشكر نمي شناخت، سرانجام با زور لشكر از مسند قدرت سياسي بركنار شد و بدين ترتيب زمينه را براي تخريب و توحش طالباني فراهم كرد.

مجموعة تحولات اين سه دهه رويهم رفته مبين بحران در ساختار قدرت و دگرديسي مطالبات و خواستهاي اجتماعي مردم افغانستان است كه مي توان از آن به ”بحران دولت“ نيز ياد كرد. يعني همة اين درگيريها، جنگها و جدالها نشانگر اين است كه با وجودي كه مردم افغانستان مطالبات و خواستهاي مدني خاص پيدا كرده است كه فقط يك نظم دموكراتيك مي تواند از عهدة پاسخگويي بدان برآيد، معهذا نخبه گان سياسي و گروههاي سياسي- اجتماعي كه طي اين سه دهه در جامعه عرض اندام كرده اند از ساختن يك دولت مسوول ، مدرن و مشاركت پذير ناتوان بوده اند.

در جامعة چند قومي و چند مذهبي افغانستان از جمله مي توان به فاكتور مذهب منحيث يك عامل سبوتاژ كننده يا تقويت كنندة وحدت ملي و دولت مدرن و مسووليت پذير و توسعه گرا اشارت كرد. واقع آن است كه نسبت ميان دين و دولت مدرن در نظر نخبه گان سياسي و ديني ما خالي از آشفتگي و ابهام نيست . بسياري مي كوشند كه تعلقات ايديولوژيكي و برداشتهاي تماميت خواهانه و جزمي شان از دين را در قالب اصول سياسي بر جامعه تحميل كنند. مجادلاتي كه در سال 1994 هنگام تدوين قانون اساسي دولت مجاهدين درگرفت، و نيز خود همين قانون اساسي كه حقوق مدني و سياسي افراد جامعه را به نام دين تا حد قابل ملاحظه اي نقض مي كرد، مورد جالبي از همين ابهام و آشفتگي در نسبت دين و دولت در افغانستان جديد است.

دراين نبشته مي كوشم قدري در اين نسبت تأمل كنم . اين نبشته از دو بخش فراهم آمده است. در بخش اول به ديگرديسيهاي كاركردي اديان در طول تاريخ ، مخصوصا پس از مدرنيته اشارت مي رود و در بخش دوم شكل گيري دولت مدرن به اجمال و اشاره مورد بحث قرار خواهد گرفت. و در فرجام خواهيم ديد كه دولت مدرن با دين چه نسبتي مي تواند داشته باشد؟! آيا ممكن است در افغانستان امروز براي دين كاركرد تازه اي تعريف كرد كه بر اساس آن تشكيل دولت به معناي مدرن كلمه فاقد موانع كلامي و بهانه گيري هاي ديني و مذهبي باشد؟!

تحولات تاريخي دين

سخن از نسبت دين و دولت مدرن ، در واقع سخن از كاركرد دين ، در عصري است كه از ويژگيهاي اصلي آن پديداري دولتهاي ملي مدرن است. پيش از آنكه به كاركرد دين در عصر دولتهاي مدرن ، توسعه گرا و رفاهي برسيم ، اجازه بدهيد تكليف خود را بااين مسئله از نقطه نظر تاريخي روشن كنيم. در باب كاركرد دين دو سوال اساسي مطرح است :
1 – آيا از نقطه نظر تاريخ اديان ، دين ( هر ديني كه را فرض كنيم) در طول حيات و تاريخش ، نقش يكسان و ثابتي در جوامع داشته است؟
2 – آيا از نقطه نظر منطقي و معياري ، فرض داشتن كاركرد واحد، ثابت و دايمي براي اديان معقول و قابل دفاع است؟

سوال دوم خواه پاسخ به آن مثبت باشد و خواه منفي ، بر پيشفرضهاي كلامي و فلسفي و انسان شناسي زيادي استوار است و عجالتأ از حوزة بحث ما بركنار مي باشد. و اما بازگرديم به سوال اول تا ببينيم كه از لحاظ تاريخي وضع به چه قرار است. شكل متعارف پديداري يك دين انزال كتب و بعث رسول است. اين عمل يك عمل غير طبيعي است و از راه مداخلة مستقيم خداوند و دخالت سرراست او در امور زندگي بشري صورت مي گيرد . اگر هم از نقطه نظر صرفآ ايماني به موضوع نگاه نكنيم ، اين مداخلات ( مداخلات خداوند در تاريخ) به نفع بشر بوده است. ظهور اديان هر يك پاسخي بوده است به بحرانهايي كه به واقع جهان آن عصر به آن مبتلا بوده است. موسي گر چه بنا به آموزه هاي توراتي موجود، فقط براي نجات بني اسراييل از سوي خداوند مامور شده بود، اما ظهور مسيحيت بي شك واكنش مناسبي به بحران عصر هلنيسم است. انكشاف فرديت، ظهور انواع درونگرايي كه خود ناشي از آشوب و ابهام جهان بيرون بود، ظهور فرقه هاي اسرارآميز عرفاني ، تشديد نخبه گرايي و همزمان با آن علاقة همگاني به غيب گويي و طالع بيني ، از همه مهمتر تشديد احساسات بيگانگي از جهان ، مورد توجه قرار گرفتن رستگاري و حيات اخروي و افزايش خصلت استعلايي حقيقت، همزمان با فروپاشي و بي اعتباري سنتهاي مألوف و معهود جامعه و بالاخره مطرح شدن دوبارة پرسش فرهنگ و ارزشهاي اخلاقي جهانشمول و …. از مشخصات بارز عهد هلنيسم است . مسيحيت از دل اين جهاني پرآشوب و رنگارنگ برخاست و اين تنوع و غنا و در عين حال تجزيه و از همپاشي را در ضمن ايده هاي عام و جهانشمول ادغام كرده و گسترش داد. بر شريعت گرايي افراطي يهوديت مهار زد. نژادگرايي يهودي را كنار گذاشت. درونگرايي افراطي را با دروني كردن شريعت تعديل كرد و بدين طريق با غلبه كردن بر احساس اضطراب ، پوچي و بيگانگي از جهان ، ديالكتيك ”خود“ و ”ديگري“ را بر پاية مهر استوار كرد و به تولد انسان و جهان تازه اي مدد رساند. برپاية آموزه هاي مسيحي احساس غربت انسان در اين عالم خاكي تسكين نمي يابد و بشري كه خود را با گناهكاري تباه و نابود ساخته است، فقط به مدد لطف الهي مي تواند به ساحل رستگاري و نجات و صلح و آرامش برسد.

در مورد اسلام حكايت از بيخ ديگرگونه است. در اينجا به جاي تجربة از خود بيگانگي انسان و جهان ، مناسبات ظالمانة اقتصادي و اجتماعي در محيط جاهلي مكه و ماحول آن است كه با تشديد روز افزون به بروز بحران حادي دامن زده است. ظهور اسلام پاسخي است به قساوت و بيرحمي وظالمانه بودن نظام اقتصادي و اجتماعي شبه جزيره. البته رسالت اسلام به صورت رستگاري بشر و تشكيل امت واحده تبارز يافت اما بي ترديد در بسط تاريخي اسلام به مثابة يك دين تجليات بارز عصر ظهور و نيز نوع راه حلهاي ارائه شده كاملا آشكار است.

به هم زدن مناسبات ظالمانة اقتصادي ، اجتماعي و سياسي غلبه كردن بر پوچي و اضطراب ، دروني كردن شريعت و تعديل درونگرايي افراطي هر يك سازوكارهايي است كه در افقهاي تاريخي خاص و مشكلات مخصوص مي تواند كارآمدي داشته باشد. از آن پس به گواهي تاريخ و به تناسب تحولات تاريخي كاركرد اديان دچار تحولات گوناگون شده است. مشكلات خاصي برآمده از ديگرگوني هاي تاريخي همواره بر كاركرد دين موثر بوده و موجب مي شده است كه بر برخي جنبه ها تاكيد بيشتر به عمل آيد و پاره اي از وجوه و جوانب برجستگي بيشتري پيدا كند. اما پيش از عصر تاريخيي كه تجدد (Modernity) خوانده شده است ، آنچنان بحران همه گير كه تمام سويه هاي زندگي را در بر گيرد و روابط و مناسبات فردي و اجتماعي را از بيخ ديگرگون سازد، به ظهور نپيوست تا كاركرد هاي سنتي اديان را به صورت مطلق زير سوال ببرد. با ظهور مدرنيته بحران فراگير شد. اين بحران از جهات تنوع، غنامندي و تكثر فكري و فرهنگي به دورة هلنيسم شباهت دارد. اما با ديگرگوني كه مخصوصا در مفهوم عقل پديد آمد، در اين تحول شگفت، اصل و بنياد بشر به يك دگر گشت اساسي دچار گرديد كه قطعأ مي تواند اين تحول را يگانه و بي نظير جلوه دهد. اين دگرگوني عميق در مورد اديان به صورت بحران در كاركرد ها تجلي نمود. تاريخ تحولات دين در عصر جديد مجموعه اي از كوششهاي دوسويه است. از يك طرف دانشهاي جديد و در مجموع انديشه و تفكر مدرن نقشهاي متعارف و شناخته شدة اديان را مخصوصا در حوزه هاي سياسي و معيشتي تحت سوال مي برد و از سوي ديگر در واكنش به اين وضع تلاشهاي تئولوژيك و متكلمانه صورت مي بست تا آموزه هاي كهن را در پرتو خرد مدرن بازپرداخت نموده و وجه حاجت و نيازي تازه اي براي اديان دست و پا كند.

دين در جهان معاصر از جهات مختلف مورد تهاجم قرار گرفت. از يكسو مطالعات آنتروپولوژيك كه عمدتأ تحت تاثير نظرية تكامل دارويني در زيست شناسي بود ، براي اديان تبار و ريشة تاريخي مي ساخت كه تا عمق بدويت قرن حجري گسترده بود، و اديان امروزينه شكل تكامل يافتة آن به حساب مي رفت . نظير مطالعاتي كه روي بوميان استراليا و برخي موارد ديگر توسط افرادي همچون ادوارد تايلور و غيره صورت مي بست. در ديگر سو علوم انساني مدرن، مخصوصأ جامعه شناسي و روانشناسي قرار داشت كه آموزة سنتي ريشة وحياني و الهي اديان را به شدت تحت سوال قرار داده و منازعات گسترده اي را در باب منشأ دين در انداخت . ماركس براي دين خاستگاه اقتصادي قايل بود و آن را ايديولوژي طبقة مسلط مي دانست. فرويد، ضمير ناخودآگاه ، جنايت نخستين و عشق به پدر را ريشة دينداري مي خواند. اريك فروم با روانشناسي اعماق ،كار فرويد را تاييد نمود. اميل دوركيم و ماكس وبر دو جامعه شناس برجسته براي دين در جستجوي خاستگاه اجتماعي بودند.

اما در جبهة سوم پيشرفت شگفت انگيز علوم طبيعي و حاكم شدن تصوير تازه اي از طبيعت بود كه عرصه را بر دين تنگ مي كرد و آن را به تحدي و چالش فرا مي خواند. علم مدرن با پيشفرضهاي متفاوت از علم ارسطويي كه تا قرن 16 و عصر گاليله يگانه مدل مسلط علمي بود، صورت جديدي از علم بود كه سريعأ رو به گسترش گذاشت. علم مدرن كه قرن 17 را مي توان قرن ولادت آن دانست، در قرنهاي 18 و 19 مراحل رشد خود را طي كرده و در قرن بيستم به اوج اعتلاي خويش دست يافت. در علم جديد با برجسته شدن علت فاعلي به جاي علت غايي و غايت انديشي و قسري انگاشتن طبيعت به جاي طبيعي ديدن آن كه با گسست از جهان نگري ارسطويي حاصل آمده بود، زمينه براي يك دانش سكولار و قسمأ ناسازگار با دين فراهم شد.

تحولات ياد شده در عرصة علوم طبيعي و علوم انساني در غرب متكلمين و الهي دانان مسيحي را شديدا به واكنش برانگيخت. اين واكنش ها رفته رفته به بروز مكاتب الهياتي مختلف انجاميد كه دراين نبشتة مقدمه وار، حتي يك اشارت كوتاهي هم به آن امكان ندارد. اما بايد گفت كه اين كوشش ها واكنشهاي الهياتي گوناگون ، دو نكته را به درستي آشكار مي كند. اول اينكه : كاركرد سنتي اديان ديگر به تاريخ پيوسته است و آدميان امروزه چيزهايي را از دين انتظار مي برند كه كاملا با انتظارات انسانهاي اعصار گذشته متفاوت است . ثانيأ: درست به همين جهت كه كاركرد سنتي اديان دچار چالش شده است الهي دانان مي كوشند كه با توجه به ديگر ديسي هاي عميق فرهنگي و تاريخي نقش و كاركرد تازه اي براي اديان تعريف كنند. از زمانيكه كانت طرح ”دين در محدودْة عقل تنها“ را در انداخت ( كانت رسالة مفرده اي دارد در اين باب با همين نام كه اخيرأ به فارسي نيز ترجمه شده است)، و از يك دين طبيعي سخن به ميان آورد، در واقع كاركرد تازة ( نيل به كمال اخلاقي و نه تنظيم معيشت و سياست) براي دين قايل شد، همواره مكاتب مختلف كلامي ، از الهيات وجودي بولتمان و تيلش و الهيات تاريخي پانن برگ گرفته تا الهيات ديالكتيكي بارت و تا الهيات فمنيستي و آزاديبخش ، در تلاش تعريف و كاركرد تازه اي براي دين بوده است.

اين همه در بستر فرهنگي تمدن غربي و در زمينة ميراث مذهبي مسيحيت صورت بسته است. اما در جهان اسلام وضع به چه قرار است؟ جهان اسلام از حدود يك قرن و اندي كه با چلنج هاي دنياي متجدد رو به رو شده است، در ضمن واكنشهاي متعددي كه از خود بروز داده است، از جمله به صورتهاي مختلف از بازسازي كاركرد و نقش دين توسط پاره اي از متفكران خود سخن به ميان آورده است. براي مثال ، سيد جمال الدين براي دين كاركرد سياسي و اجتماعي مدرن قايل بود و انتظار مصلحت ملك و ملت را از دين مي برد. اقبال از بازسازي انديشة ديني و تجديد نظر در ” كل دستگاه مسلماني“ سخن مي گفت. كواكبي و نائيني در دو نقطه از جهان اسلام ، در تلاش استخراج يك سيستم سياسي غير مستبد از دين بودند و بالاخره روشنفكران مذهبي معاصر در مباحثات الهياتي گوناگوني كه به راه انداخته اند، نظير طرح مساله ”دين حد اقلي و حد اكثري “ سعي دارند انتظارات و خواسته هاي شان را از دين در چارچوب تجربه هاي تازة شان از انسان و جهان سامان دهند. همة‌ اين تلاش ها نشانگر آن است كه اكنون در پرتو تجربة تازه اي كه از انسان و جهان حاصل شده است به مدل تازه اي از دينداري و دين ورزي نياز افتاده است، تا بتواند با اين تجربة جديد انسان از خودش و جهان ماحولش سازگار باشد.

در اثر تلاش و كوشش هاي الهي دانان غربي ، سرانجام دين به زاوية ضمير فردي رانده شد و از آموزة ولايت مطلقة (Theocracy ) سده هاي ميانه كاملا صرف نظر گرديد و آموزة نجات كه به سعادت اخروي معطوف بود، زمينة تحقق خويش را در اين عالم يافت و براي نجات انسانهاي گرفتار آمده در دام پوچي و دلشورگي واضطراب و گمگشتگي و بي معنايي كمر همت بست. تيلش گوهر دينداري را تجربة خطاب خداوند دانست و مارتين بوبر از مخاطبة طرفيني من و تويي سخن گفت و …..

اما در جهان اسلام كوششهاي نامنسجم و پراكنده اي كه از سيد جمال الدين آغاز شد و با اقبال و مودودي و عبده و رشيد رضا به نسل معاصر پيوست كرد، به نتيجة ملموس و مشخصي دست نيافته است. در اينجا گروههاي نيرومندي تماميت طلب و گذشته گرا وجود دارد كه قسما با سوء استفاده از آشفتگي هاي سياسي، جنبشهاي پوپوليستي بزرگي را به راه انداخته است. جنبش اسلام سياسي در جاي جاي جهان اسلام به خشونت و ترور متوسل شده اند و اين در حالي است كه جنبش عرفي گراي اسلامي ، كارنامة چندان درخشان و مثال زدني از خود به جا نگذاشته اند. اين وضعيت در مجموع در جهان اسلام نوعي آشوب ديني،سياسي، فرهنگي و فكري به وجود آورده است. يعني در رويارويي با تمدن مدرن غربي هنوز گفتار مسلطي شكل نگرفته و ما با طيف گسترده اي از افراط و تفريط در اين زمينه مواجه هستيم كه از نفي و نفرت و انزجار تا شيفتگي و شيدايي و تا التقاط و اختلاط و درهم آميزي را در بر مي گيرد. معذلك هم اكنون در نسبت دين و سياست و در باب جمع دينداري و دموكراسي مباحثات و مجادلات ژرف و عميق و سرنوشت سازي در محافل فكري جهان اسلام در جريان است. اين تلاشها عمدتا تحت تاثير زير سوال رفتن مدعيات متعارف اديان( تنظيم سياست و معيشت و رستگاري دنيوي و اخروي) ناظر بر بازپرداخت تعريف دوبارة دين در جهان متجدد است. اين مباحثات مي كوشدكه انتظارات آدميان از دين را در شكل و شمايل تازه اي ساماندهي كند. در اين بازپرداخت دوبارة خواستهاي انساني از دين است كه ابعاد جديدتري از دين برجستگي بيشتري پيدا مي كند و كاركرد هاي تازه اي از دين انتظار برده مي شود. اكنون انسان مدرن در اين افق تاريخي جديد و با نياز ها و آرزوهاي جديد گويي از خود مي پرسد كه از دين چه مي توان انتظار كشيد و رفع كدام حاجت را مي توان از دين اميد برد و براي حل كدام مشكل بايد به دين روي نمود. تلاشهاي متفكران مسلمان يك قرن اخير براي يافتن پاسخ اينگونه پرسشها ، البته كه به نتايج قطعي و ملموس نرسيده است. مع الوصف مي توان آرزوهاي انسان امروز و از جمله انسان مسلمان امروز را به عنوان عضوي از جامعة انسانيت اين روزگار به قرار ذيل فهرست كرد:

1 – دين مي تواند در دنيايي كه نگراني ، عدم امنيت، اضطراب و نااميدي از مشخصه هاي بارز آن است، نقش معنادهي و توجيه زندگي را به عهده بگيرد. البته اعتماد و اميد و مهر و معرفت همواره از آثار دين و دينداري حقيقي بوده است، اما در عرصة سياست نيز نقش اديان از لحاظ تاريخي غير قابل انكار است. سالهاي سال نهاد كليسا بر جامعة غربي سلطة بي چون و چرا داشته و پادشاه همواره مشروعيت خود را از پاپ مي گرفته است. در دنياي اسلام نهادهاي سياسي مشروعيت خود را از مرجعيت هاي مذهبي اخذ مي كرده اند. اما حكومتهاي ملي مدرن كه امروزه يگانه مدل مسلط حاكميت داري است، خارج از حوزة دين به حيث پديده هاي سكولار و دنيايي و توسط عقلانيت بشري تعريف مي گردد و از لحاظ اهداف نيز نه مجري احكام شرعي و ديني كه اهداف محدود و تعريف شده اي دارد، مثل ايجاد امنيت، توسعه، رفاه…

بدين ترتيب ملاحظه مي شود كه نقش معيشتي ومديريتي دين، با پديداري دولت ملي مدرن، به چالش فراخوانده شده است. اما در عوض مشكلات وجودي و روحي ، احساس دلشورگي و اضطراب ، احساس تهديد شدگي دايم انسان به عدم و نيستي از دين آرزومند توجيه زندگي و معنادهي به آن است.

2 – امروزه صلح جهاني بيشتر از هر زمان ديگر مورد تهديد قرار گرفته است. جهان اكنون دچار تناقضات عجيب و غريبي است. در حاليكه جهاني شدن (Globalization) در عرصه هاي اقتصادي ، سياسي و فرهنگي امري محتوم و مسلم انگاشته مي شود، مردمان جهان در قالب فرقه هاي متضاد از هم جدا و پاره پاره مي گردد. در اين شرايط سخت و دشوار اديان مي تواند بشر را كمك كند و باب تفاهم و همزباني واقعي را ميان خانوادة بشري بگشايد و با تاكيد بر همبستگي روحي و يگانگي معنوي همة بشر در تحكيم و تقويت صلح جهاني و مسالمت و برادري ميان تمام اعضاي خانواده انساني سهم بگيرد.

3 – صرف نظر از اينكه دين را به اخلاق منحل كنيم و گوهر دين را اخلاق بدانيم يا ندانيم، نقش اديان در حل بحران اخلاقي كه امروزه ابعاد جهاني پيدا كرده است، بسيار مهم و بي نظير است. شكست مكاتب اخلاقي سكولار و دنياگرا و حذف غايتمندي از اخلاق ، اكنون بشريت را در بن بستهاي اخلاقي وحشتناك قرار داده است و او را از خانة بشريت و ساحت حضور و قرب خداوند دور كرده است. اديان مي توانند آدمي را در اين بازگشت به اصل ياري كند و در شناخت ذاتش او را مدد دهد تا انسان خود را مخلوقي به صورت خداوند دريابد. آنگاه است كه رفتار و اخلاق و مناسبات و معاملات او ديگرگون خواهد شد و از بنياد تغيير خواهد كرد.

شكل گيري دولت مدرن دولت مدرن يك پديدة غربي است. دولت به مثابة تحقق ايده آلهاي اخلاقي و فضيلتهاي انساني در كانون انديشة انديشه گران غربي قرار داشته است. افلاطون ضمن گفتگو هاي دور و دراز خود طرح مدينه اي را مي ريزد كه فضايل انساني (اخلاق) به كمال در آن تحقق دارد و در پرتو همين تحقق فضايل انساني است كه نظم اجتماعي و مدني ( سياست) در مدينة افلاطون به طور شگفت انگيز استوار و بسامان و حتي زوال ناپذير جلوه مي كند. اخلاق و سياست چونان دوروي يك سكه در انديشة انديشه گران و فيلسوفان بزرگ غرب، از روزگاران كهن ، از عهد يونان باستان تا اكنون ، پيوسته مورد توجه بوده است و دغدغة خاطر افلاطون را مي توان در”آرمانشهر“ تامس مور، ” شهريار“ ماكياول و ساير آثار فيلسوفان سياسي بعدي از جمله روسو و هابز به روشني ديد و انديشه سياسي جديد به رغم تفاوت بنياديني كه با تفكر افلاطوني و ارسطويي دارد، باز هم مي تواند برگ و بار همان تفكر خوانده شود، و در امتداد همان تلاشهاي و كوششهايي قرار گيرد كه براي ساماندهي نظم اجتماعي و مدني از دير باز تاكنون در جريان بوده است. خواه به تقليد از طبيعت ( چنانكه افلاطون و ارسطو معتقد بودند) و خواه مستقل از آن و به ابتكار عقل خودبنياد بشري ( چنانكه در دوران متجدد معمول است).

دولت مدرن ،‌ خواه ليبرال و فردگرا باشد و خواه توتاليتر و فرد ستيز، در ذات و جوهر خود چيزي نيست جز تمثل ارادة سياسي انسان كه از آبشخور متافزيكي ”قرارداد اجتماعي“ تغذيه مي كند. قرارداد اجتماعي به مثابة ”متافزيك دولت“ روايت نهايي خود را در انديشة متفكران سياسي چون ژان ژاك روسو، جان لاك و مخصوصا توماس هابز پيدا مي كند. در اين ميان هابز را بي ترديد مي توان از بنيانگذاران دولت مدرن خواند. انديشة سياسي در غرب كه در پايان سده هاي ميانه به شدت دچار تحول گرديده بود، با گذر از ولايت مطلقه (Theocracy) به سمت يك دولت مبتني بر قرار داد چرخش نشان داد. دولت قراردادي مضموني است كه در آثار پيشگامان انديشة سياسي مدرن به اشكال مختلف تكرار شده است. از اين ميان در تصويري كه هابز از دولت ارائه مي دهد، دولت خدايي ميرايي است كه در ساية خداوند جاويدان ضامن صلح و امنيت است و به تعبيري همان لوياتان عظيمي است كه بر اثر توحيد ارادة آحاد مردم به وجود مي آيد. بدينگونه است كه دولت مدرن به مثابة يك فرآوردة بشري و حاصل سعي و كوشش و چاره جويي ها و راه علاج يافتن هاي دور و دراز آدميان در برابر ظلم و ستم و قدرت مطلقة شاهان و اميران،‌ در جامعة انساني عرض اندام مي كند. مهمترين خصلت دولت مدرن اين است كه اين دولت يك نظم انساني و بشري است نه الهي و طبيعي و لذا پيوسته ممكن است، معروض تغيير و تحول و دستكاري قرار گيرد و يك نظم از پيش داده شده و ثابت و مصون از تغيير نيست و درست به همين جهت است كه دولت قراردادي و يا به قول هابز دولت تاسيسي خواه در روايت تماميت خواهانه و فاشيستي آن و خواه در روايت فردگرايانه و ليبراليستي آن، دچار تحولات و ديگرديسي هاي عظيم گرديد. تا بدانجا كه با رشد حوزه هاي ديگر اقتدار، دولت فقط به نهادي از نهادهاي بي شمار جامعة مدني فروكاسته شده است و حتي از لحاظ تحول و ديگرگوني يكي از بي ثبات ترين آنها است. در اين مجال نمي توان جزئيات سرگذشت دولت مدرن را بررسي كرد. آنچه مهم است اين است كه به منظور كشف نسبت آن با دين مي بايد خصوصيات عمده و برجستة آن را فهرست وار و به اشاره باز بايد گفت. عمدة خصوصيات دولت مدرن از اين قراراست:

1 – دولت مدرن ذاتا پديدة سكولار و اين جهاني است. انسانها براي تنظيم زندگاني اين جهاني خود و به قول هابز براي ترس از همديگر محتاج به دولت است. بشر موجودي است آزمند و حريص ، فزونخواه و طالب استخدام. و بر همين اساس نيازمند يك قرارداد و نظم قراردادي است. اگر روزي سرشت بشر ديگرگون شود و آدميان همه فرشته خصال و خداصفت شوند ديگر هيچ دولتي در كار نخواهد بود. اين معني در گفتة ارسطو كه : ” آنكه بيرون از شهر است يا از ددان است يا از خدايان“ به نحوي دلكشي بيان شده است. يعني نظم سياسي از خصوصيات آدميان است ، نه ددان و ايزدان. و اين درست به دليل همان انسانيت انسان و به مقتضاي زندگي او در اين جهان است.

2 – مداخلة دولت را در امور اقتصادي و فرهنگي خواه كم بدانيم و خواه زياد، يك چيز مسلم است. و آن اينكه، دولت نه مظهر توان اقتصادي جامعه است و نه نمايندة فرهنگ و دينداري آن. دولت مظهر اقتدار و ارادة سياسي جامعه است. دولت يك واحد سياسي در قبال واحدهاي فرهنگي ، اقتصادي و ديني جامعه است. لذاست كه در جامعة جديد دولت بيشتر در نقش يك داور ظاهر مي شود و نه بادار.

3 – دولت مدرن از لحاظ وظيفه كمتر مي تواند در نقش يك مربي و مرشد جامعه ظاهر شود، بلكه بيشتر در نقش مامور و كارگزار ظاهر مي شود. يعني دولت مدرن نقش ” تربيتي“ و ” ارشادي“ ندارد. ارشاد و تربيت جامعه در عصر حاكميت دولتهاي مدرن توسط نهادهاي مدني ديگر نظير مطبوعات ، نهادهاي ديني مستقل و جمعيتهاي ديني و ارشادي انجام مي شود. دولتهاي مدرن به جاي تربيت و ارشاد مسووليت امنيت و رفاه را بر عهده دارند.

4 – واپسين نكته و البته نكتة ‌بسيار اساسي اين است كه مشروعيت دولت مدرن صددرصد به خواست و ارادة عمومي بر مي گردد و هيچ مرجعيت و منبع صلاحيت بخش و مشروعيت دهنده اي جز راي مردم ندارد.

نسبت دين و دولت مدرن

در قسمت نخست اين مقال از انتظاراتي كه بشر امروز از دين مي برد سخن گفتيم و در بخش دوم خصوصيات عمدة دولت مدرن را به اجمال برشمرديم. حال بايد ديد كه ميان اين دو (دين و دولت مدرن) چه نسبت و رابطه اي برقرار مي تواند باشد. براساس آنچه كه در پيش مذكور افتاد، دولت مدرن نه مشروعيت خود را از دين مي گيرد و نه در ذات خود بر دين مبتني است و نه در وظيفة خود اجراي شعاير و مناسك ديني را مد نظر دارد. و نه هم مردم از دولتها انتظار رتق و فتق امور ديني و مذهبي و انجام شعاير و مناسك را مي برند. بلكه مردم چنانكه گفتيم از دولتها انتظار رفاه و تامين معيشت و امنيت و حراست ار حقوق اساسي شهروندي را دارد. اما از سوي ديگر چنانكه گفته آمديم معنادهي به زندگي ،‌ اشباع احساسات معناجويانة انسان، پاسخگويي به بحرانهاي حاد اخلاقي و رهايي و نجات از ياس و نااميدي، اميدها و خواستهاي امروزينة‌ آدميان از دين است. اما آيا مي توان از دين انتظار تشكيل دولت، تامين امنيت و معيشت و ايجاد رفاه اجتماعي را برد؟! به نظر مي رسد كه پاسخ منفي است. درست است كه تا پيش از عهد مدرن ، دين و دولت به هم وابسته بوده و نهاد ديانت از دولت حمايت مي گرفت و دولت از ديانت مشروعيت اخذ مي كرده است. معهذا اگر امروزه بخواهيم نيازهاي معيشتي و مدني را از دين انتظار بكشيم، بي ترديد دين را تا سرحد ايديولوژي و حداكثر فلسفة سياسي تنزل داده ايم. با توجه به اينكه نمي توان به سبك قرون وسطايي زندگي كرد و از داشتن يك دولت ملي مدرن و مشاركت پذير جهت حضور در جهاني جديد ناگزير هستيم ، امروزه ناچاريم كه به رغم همبستگي تاريخي دين و دولت به جدايي اين دو قلمرو از همديگر تن بسپاريم، ورنه با شريعت گستري ظاهري و قدسي شدن همه چيز و ابزاري شدن دين و گرمي بازار فتوافروشي مواجه خواهيم بود. در چنين فضايي نه نهاد هاي مدني امكان رشد مي يابد و نه يك دولت مدرن و مشاركت پذير كه يگانه خواست و نياز تاريخي مردم افغانستان است به وجود خواهد آمد. پيام اصلي اديان ايجاد صلح و برادري است. بي ترديد اين پيام هنگامي به درستي مي تواند تحقق پيدا كند كه متدينان ايمان ديني را كه پديدة قدسي و معنوي است با قدرت سياسي كه امر عرفي و دنيايي است گره نزنند.

البته اذعان داريم كه رابطة اسلام و حكومت بسيار پيچيده است. روزي بايد اين مطلب را به ميان بكشيم و بررسي كنيم كه آيا رابطة اسلام و حكومت يك رايطه و پيوند (ذاتي) است يا يك پيوند و همبستگي (تاريخي) اما عجالتا در همين جا دامن سخن را در مي كشم و به دعا از خداي خواستارم كه به جامعة ما توفيق دينداري و حكومتي پسنديده ارزاني دارد. والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:56  توسط ا. راسخ  | 

امریکا کرزی را کنار می گذارد

 

گفته می شود که با تشکیل پارلمان افغانستان پروسه بن به پایان می رسد. منظور از "پایان" هر چه می خواهد باشد، یک مساله روشن است و ان این که در نحوه کنترل کشور به وسیله نیرو های خارجی تغییری پدید نخواهد امد و افغانستان همچنان در اشغال باقی خواهد ماند. گذشته از حرکت های عمدتا نمادینی مانند جرگه ها و انتخابات، امروز وضعیت افغانستان بد تر از روز های اول است. حد اقل در روز های اول این امید در بین مردم وجود داشت که کشور به سوی ارامش، پیشرفت و صلح خواهد رفت اما اکنون نه تنها طالبان از بین نرفته است که در میان نیروهای متحد داخلی امریکا نیز شکاف های عمیقی بروز کرده و درحال بزرگ شدن هستند.

شاید مهمترین مساله که در حال پیش امدن است وضعیت حامد کرزی باشد. کرزی که، به گفته سفیر امریکا در دو شنبه، از طریق ارائه اطلاعات به محافل امریکایی در پاکستان در زمان جنگ با روسها خود را به امریکا نزدیک کرده بود، در بن پاداش خود را دریافت کرد و به عنوان رییس دولت و بعد رییس جمهور افغانستان به قدرت رسانده شد. امریکاییان فکر می کردند که طالبان به سرعت از بین می روند و کرزی به عنوان بدیل می تواند پشتونهای مخالف امریکا را جذب نماید. انچه که تا کنون اتفاق افتاده است این است که نیروهای اشغالگر افغانستان به ناتوانی خویش در سرکوبی طالبان و القاعده اعتراف کنند و استراتژی خود را جلوگیری از قدرتیابی مجدد طالبان اعلام کنند. ایا طالبان در حال دستیابی به قدرت است؟ به نظر می رسد که تغییر استراتژی امریکا علیه طالبان، بیانگر تغییر در سیاست امریکا در قبال دولت موجود است.

کرزی با به قدرت رسیدن کوشید به سرعت با رقبای موسوم به مجاهدین خود تسویه حساب نماید. او و گروه افغان ملت نیروهای زنده، سرشوختر و جسور تر اقوام غیر پشتون را خلع قدرت نمودند و عناصر سر به زیر و مطیع را برگزیدند. کرزی و افغان ملتی ها که نزدیکترین گروه به نیرو های اشغالگر بودند، شعار های بزرگی را مطرح کردند. اما در عمل چیزی جز دولت تحت الحمایه نبود. این دولت، مانند هر دولت دست پرورده خارجی باید در قبال سیاست خارجی و تصمیم های کلان تابع نیروی های خارجی عمل می کرد و تنها در قبال رقبای داخلی از ازادی رفتار برخوردارمی بود. کابینه کرزی که در بهترین حالتش می تواند به عنوان یک انجوی سود طلب نامیده شود، با در پیش گرفتن سیاست تبعیضی توزیعی علیه اقوام غیر پشتون که با حمایت خلیلزاد انجام می شد، امکانات به دست امده ر ا به مناطق پشتون نشین اختصاص داد اما در برابرنتوانست رضایت پشتونها را به دست اورد. به علاوه او اقوام دیگر را نیز از خود رنجاند زیرا او نتوانست به مردم نشان دهد که در فکر همه اقوام است. از سوی دیگر، کرزی بیش از حد تابع امریکاییان بود و یا انها نمی خواستند به او قدرت بیشتر عطا نمایند. او حتی نمی توانست یک افغان را از دست امریکاییها نجات دهد و یا زندانهای خصوصی و دولتی امریکاییان را در افغانستان برچیند. او نمی تواند به عنوان رییس جمهور افغانستان از پایگاه هوایی بگرام دیدن نماید و اگر چنین ارزوی داشته باشد باید با چشمان بسته و تحت کنترل انجام شود. او حتا نمی تواند در زادگاهش به پایگاه امریکایی ها نزدیک شود.

با تغییر سفیر امریکا در افغانستان، کرزی مهمترین حامی خود را از دست داد و رفتن تعداد از وزرا و عناصر مقتدر نزدیک به امریکا از کابینه، زنگ خطر زوال کرزی را به صدا در اورده است. گفته می شود که از نظر بسیاری از متحدان خارجی امریکا کرزی یک چهره چند لایه است. او خودرا طرفدار غرب نشان می دهد ولی در واقع وابسته به مافیای مواد مخدر است. در عین حال او انگیزه ای برای سامان دهی کشور ندارد.

با پایان یافتن پروسه بن کرزی هم دفن می شود. طی این مدت او بگونه ای عمل کرده است که در رفتنش افغانها اشکی نخواهند ریخت و اشغالگران هم می خواهند عنصر دیگری را جایگزین نمایند. اما با توجه به این که کرزی با حمایت انها و امکانات انها رییس جمهور افغانستان ساخته شده است این امکان وجود ندارد که او را با یک کودتای ساختگی از بین ببرند. راههای دیگر این است که او را طی یک حادثه ساختگی سقوط هواپیما ، تصادف یا انفجار روی مین حذف کنند. احتمال سوم این است که توقعات را از او بالا بببرند و قدرتش را محدود کنند تا کرزی خود به خود وادار به استعفا شود. به نظر می رسد که امریکا و پاکستان دنبال پشتون دیگری هستند تا با قدرت بیشتر و بدون شعا رهایی مانند استقلال و لزوم هماهنگی نیروهای خارجی با دولت افغانستان در خدمت اهداف امریکا باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:54  توسط ا. راسخ  | 

تحول مفاهیم در چارچوب قدرت و وابستگی

 

علی احمد راسخ

در جهان پسمانده ها، مانند دنیای پیشرفته ها، همه چیز در حال تغییر است به جز خود پسماندگی که از همه چیز محکمتر است و روز به روز قلمرو خود را گسترش می دهد. تحول، ابعاد مادی و مظاهر زندگی را در نوردیده و حتی مفاهیم را هم در امان نگذاشته است. سوال این است که چرا این همه تغییر؟ منشاء و یا بهتر علت این همه ناپایداری چیست؟ شاید این پرسش بی معنا بنماید چون تحول، یک امر طبیعی است و نیاز به برهان ندارد. ادمی دایما در حال تحول است و هستی نیز متغیر و در نتیجه، تغییر در زندگی جوامع طبیعی می باشد. فرقی نمی کند که این تغییر رو به بالا باشد یا دورانی و یا گاهی به بالا و گاهی به پایین. پس، بحث از تحول یک بحث بی خود و بی فایده است.

شاید چنین باشد اما من نمی خواهم قضیه را رها کنم. می خواهم بدانم که غیر از عقب ماندگی ما افغانها که دایما با ما است چرا الگوهای ما و ان بخش از حیات ما که با فرهنگ و پایه های فکری ما گره خورده دچار تغییرات عمیق و شتابان و ویرانگر می شوند؟ اجازه دهید این گونه مطلب را مطرح کنم که چرا چهره های صاحب قدرت ما و مفاهیمی که حول انها می چرخند تا این حد بی ثبات و یا بی شخصیتند؟

تا ان جا که من به یاد دارم، افغانها در پرتو نیروهای خارجی تعریف شده اند. خیلی دور نرویم. دهه چهل و دهه دموکراسی را بنگرید که صاحبان قدرت و مفاهیمی که ان ها را احاطه کرده بودند، رو به قبله غرب داشتند و در دهه پنجاه قبله شرق جایگاه خداوندان غرب را می گیرد و نزدیک به دو دهه قدرتمندان سیاسی، نظامی و فرهنگی افغانستان بر مدار ایدئولوژی های سیاسی انقلابی -اسلامی و مارکسیستی- چرخیدند. اکنون، اسلام گرایانی که با نام خدا و با ارزوی تشکیل دولت و جامعه اسلامی امده بودند به جنگ سالاران خاین به خلق تبدیل و مخالف حقوق بشر و ازادی معرفی شده اند. این فشار بحدی بود که انها در پناه کراوات و شیوه رفتاری غربگرایانه و استخدام و استعمال مفاهیم غربی خود را حفظ کرده اند.

همانگونه که گفته شد، تحول در تمام جوامع و در همه ابعاد زندگی وجود دارد و صرف کار برد مفاهیم مختلف نمی تواند نکوهیده و از روی ضعف باشد. هر چند نکته اصلی این است که مفاهیم تابع قدرت است و مانند شمشیر دو دم اما تفاوتی اساسی وجود دارد بین کار بران انها و میزان قدرت شان. توجه نمایید به یک مثال. پس از حادثه 11 سپتامبر 2001 جورج بوش طی سخنرانی از این حادثه و حمله پاسخ امریکا اصطلاح " جنگ صلیبی" را به کار برد. کار برد این مفهوم واکنش های منفی فراوانی را در میان مسلمانان بر انگیخت و این خاطره را در اذهان مسلمانان زنده ساخت که امریکا در صدد لشکر کشی علیه تمامیت امت (اگر کار برد این مفهوم در این روز ها مفهومی داشته باشد) اسلامی است. به تدریج مشاوران بوش او را از ادامه بکار گیری این مفهوم باز داشتند تا زمینه امریکا را در میان مسلمانان سیاه ننماید. با ان که امریکا با فروپاشی شوروی به اولین قدرت دنیا تبدیل شده است و مانعی بر سر راه اقدامات خود در سراسر دنیا نمی بیند و از سوی دیگر کشور های اسلامی در شرایط فعلی مانند قرن 19 و نیمه اول قرن بیستم، حقارت بار ترین دوران خود را در عرصه روابط بین المللی می گذرانند چه چیزی باعث شد تا بوش ان مفهوم را در ظاهر تغییر دهد و مفاهیمی مانند " جنگ علیه ترور"، جنگ با " دنیای سیاه"، " دنیای نا متمدن"، " دنیای توحش" را به کار گیرد. امریکا با ترس از افکار عمومی مسلمانان و نگرانی از حمایت انها از گروههایی مانند القاعده مفاهیم را عوض کرد هر چند منظور بوش از اصطلاحات جایگزین هم دنیای اسلام است. مفهوم دیگری که خیلی در چند سال اخیر در سطح دنیا به کار رفت، اصطلاح " تسلیحات کشتار جمعی " بود. این گونه تسلیحات و استخدام ان علیه انسانها در هر فرهنگ انسانمدار نکوهیده است. اما سوال این است که چرا داشتن چنین تسلیحاتی برای صدام حسین و یا حتی قصد داشتنش غیر قبل تحمل است و باید برای امحای ان عراق اشغال شود و بسیاری از زیر بناهای ان کشور نا بود گردد. در حالیکه همین تسلیحات برای امریکا و اسراییل یک نقطه امتیاز به حساب می اید.

فکر کنید به مفاهیمی مانند "تروریست" و "دیکتاتور" که در ادبیات سیاسی این سال ها زیاد به کار می روند. این مفاهیم از سوی چه منابعی و با چه هدفی به کار می روند؟ روشن است که رسانه ها و سیاستمداران غربی منابع اصلی بکار گیری این مفاهیم به شمار می روند و در پی انها سیاستمداران وامدار غرب و تحصیلکردگان غرب اندیش جهان سومی قرار دارند. هدف از استعمال این مفاهیم، توصیف دولتها و نیرو های فرا دولتی اما مخالف قدرتهای غربی و یا متحدان انها است. معیار دیکتاتور بودن و یا تروریست بودن، نزدیکی و یا دوری از لایه های مسلط و قدرتمند غرب است. در جهان سوم حاکمان دیکتاتور زیادی وجود دارند که تنها با حمایت امریکا به دیکتاتوری ادامه می دهند اما انها دیکتاتور خوانده نمی شوند. حکومت پینوشه در شیلی از مخوف ترین حکومت ها و دیکتاتور ترین ها در قرن بیستم بود که با حمایت مستقیم امریکا به قدرت رسید و با حمایت امریکا مخالفان خود را نا بود می کرد. این در حالی است که اکنون که یک اجماع بین المللی برای توصیف پینوشه به دیکتاتور بودن وجود دارد اما مقامات امریکا از ان پرهیز دارند. " تروریست " هم به کسی اطلاق می شود که علیه منافع غرب یا متحدان انها به خشونت متوسل شود اما غرب خشونت خود را به نام " دموکراسی و ازادی" بر دیگران تحمیل می کنند. در عین حال، برای برخی از عراقی ها و برای یک فلسطینی، کسانی که علیه امریکا و اسراییل به خشونت متوسل می شوند مبارزان راه ازادی خوانده می شوند. البته، این ادعا که در جهان سوم دیکتاتوران زیادی وجود دارند شکی نیست و این که ملتهای بسیاری زیر فشار دیکتاتوران فرصت نفس کشیدن را نمی یابند، جای تردید ندارد. سوال این جا است که چه فرقی بین دیکتاتوری محلی یا منطقه ای و دیکتاتوری بین المللی وجود دارد؟ نیروهای اشغالگر در کشور های جهان سوم، دیکتاتور محلی و کشوری را به دیکتاتوری بین المللی تبدیل می کنند و بس. به عبارت دیگر، دیکتاتورانی مانند صدام حسین و ملا عمر می روند و نوکرانی مانند کرزی و علاوی برای دیکتاتور بین المللی می آیند

در برابر واژگانی مانند تروریست و دیکتاتور، مفاهیمی مانند " دموکرات، میانه رو، اصلاح طلب و ازادیخواه" قرار دارند. این اصطلاحات هم از سوی محافل قدرتمند غربی برای توصیف محافل و نیروهای سیاسی - اجتماعی جهان سومی به کار می روند که بنا به دلایل سیاسی و فکری از سوی غرب خودی و یا بی خطر پنداشته می شوند. قدرتمندان غربی این واژه ها را به کار می گیرند و نیرو های تحصیلکرده غرب اندیش و سیاستمداران تحت الحمایه، انها را ترویج می کنند. از نظر غرب این مفاهیم در جهان سوم مطلق نیستند و مظاهر انها هم نسبی هستند و تابع رابطه شان با محافل غربی. امریکا همگام با رسانه های همسویش، این مفاهیم را به کسانی می دهد که برای منافعش مفید هستند نه برای کشور اشغال شده. توجه کنید به یک نمونه عراقی: احمد چلبی. چلبی از مهره های سازمان سیا و پنتاگون بود. او سالها برای امریکا و انگلیس کار های اطلاعاتی کرده است و قبل از اشغال عراق نیز نیرو هایش برای کار های جاسوسی در زمان قبل و بعد از اشغال عراق در لهستان و رومانی توسط امریکا اموزش داده می شدند. از این ادم بحدی تبلیغ شد که همراه با رسانه های غربی، جهان سومی ها هم باور کرده بودند که ملت عراق گمگشته خود را پیدا کرده است. پس از مدتها یک مرتبه او از رسانه ها افتاد و اعلام گردید که چلبی جاسوس دو جانبه ایران و امریکا بوده است. مقامات پنتاگون گفتند که مواجب وی را قطع کرده اند. بدین ترتیب یک چهره ساخته و پرداخته شده و دموکرات معرفی شده از صحنه کنار زده می شود و جایش را یک چهره " دموکرات، مدرن، میانه رو وملی" ی دیگری بنام ایاد علاوی می گیرد. بر اساس رسانه های غربی، علاوی هم رابطه ویژه با سازمان جاسوسی انگلیس داشته و دارد. از وی به عنوان یک شخصیت بسیار بزرگ در اکثریت رسانه ها و محافل سیاسی غرب یاد می شود که منظور از ان بیشتر چهره سازی است تا معرفی شخصیت واقعی علاوی. همین داستان در مورد چلبی افغانستان یعنی حامد کرزی هم صادق است. این مهره های رسوا و مرتبط با محافل جاسوسی یک مرتبه به عنوان منجیان کشور های اشغال شده ظهور می نمایند و سر انجام جایگاه رهبری ان ملت ها را می گیرند.

بنا بر این، در کشور هایی جهان سوم عموما و در افغانستان خصوصا مفاهیم بسیار ناپایدار و دارای مصادیق متضاد و گوناگون هستند. این ناپایداری از خصلت وابستگی بر می خیزد. در این گونه از کشور ها همه اسیر نان و قدرتند. حتی انانی که ادعای روشنفکری دارند بی هویت تر از بقیه اند.تحصیلکرده هایی که در غرب هستند یا به سمت خلاء می روند و یا با هزار زحمت می کوشند تا یک جمعی بسازند و علیه فرهنگ و هویت گذشته خویش بنویسند تا نان مفت تری حاصل اید و انانی که در داخل اند در خدمت امپریالیزم از انواع مختلفش قرار می گیرند تا نانی به دست اید. کسانی هم که در راس قدرتند می دانند که حیات سیاسی شان به ارتباط انها با کشور های مهاجم بستگی دارد. در چنین زمانه ای مفاهیم هم مانند هر امر دیگری نا پایدارند: طالب، چهره دموکرات و امریکایی می شود و عضو واحد نهضت ها لیبرال.

دسامبر 2004

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:51  توسط ا. راسخ  | 

كابل در رؤياي يك اديپوس

 

اسدالله احمدي (بودا)

................................................................................................................................

1

جوهر انسانيت، نه گفتن به قانون تقدير و ايستادن در برابر نيروي خودكامه‌ي طبيعت است. در تاريخ انديشه اين نه گفتن در برابر تقدير و قدرت‌هاي فرا انساني، در دو چهره «تقدير ستيزي» و « تقدير گريزي» ترسيم شده است. انسان تقدير گريز، از سياست و اجتماع بيزار است و در عزلت كوهستان جان، به دنياي دورن خويش پناه برده و تن به نيستي مي‌دهد، اما انسان تقدير ستيز، انساني است سياسي و با تن دادن به نيستي در برابر قضا و قدر خدايان و قانون ازلي تقدير عصيان كرده و راه جنگ با سرنوشت مقدر را در پيش مي‌گيرد. انگيزه‌ي اين نه گفتن در برابر تقدير آگاهي انسان از خويشتن است و فرجامش نيستي، زخمي شدن روح و هبوط به دنيايي تراژيك انسانيت. آگاهي سر آغاز رنج انسانيت است، زيرا« آگاهي رنج است براي دانايان»، و انسان محكوم به دانستن. جهان خدايان و آدميان ناهمساز است و در هريك از اين دو جهان قانونِ جدا گانه‌ي وجود دارد، از اين رو انسان آگاه، يا با گريز از قانونِ كه خدايان بر او مقرر ساخته است و يا از راه شكستن آن، از روي اختيار تن به نيستي مي‌دهد، تا آزادي خويش را به دست آورد. انسان تقدير گريز، سياست گريز نيز هست. اين انسان را مي توان در انسان ايدئال شرقي پيدا كرد؛ انساني كه نمي‌تواند به جنگ سرنوشت قدم بگذارد، راه گريز را در پيش مي‌گيرد و تلاش مي‌كند انسانيتش را در سيماي انسان‌رستگار بوديسم و يا انسان وحشي و نجيب لائوتسه تحقق بخشد. انسان تقدير ستيز، اما انسان سياسي است، زيرا« موجودي است اجتماعي.» چنين انساني را مي‌ توان در اثر جاودانة «سوفوكلوس» شاعر و نمايشنامه نويس يوناني و در سيماي شهريارِ پر از گناه اما معصومِ چون اديپوس باز يافت. هم آن انساني كه در برابر قانون تقدير معترض است و هم آنكه آگاهانه از چنگال آن مي‌گريزد، با برگزيدن راه نيستي، خويشتن را به صورت يك كليت در سيماي مردم باز يافته و ويژگي انسانيش را به مثايه يك موجود انتخاب‌گر و نماينده‌ي نوعي انسان اثبات مي‌كند. هر يك از اين دو به نحوي در برابر تقدير پيروز و مغلوب است. در وحدت دياليكتيكي اين پيروزي و شكست و هستي و نيستي است كه راز انسان بودن آشكار مي‌گردد، زيرا هرچه باشد چه در كف نفس بودا و انسان فاني لائوتسه و چه در نفي فرديت «رازگشاي تقديرِ» چون اديپوس، اين خود انسان است كه مهار مي‌كند، خويشتن را فاني مي‌سازد و با نفي آخرين بقاياي فرديتش با جمع عجين گشته و به صورت جامعيت اجتماعي تكثير مي‌گردد.

هرچند انسان تقدير گريز و تقدير ستيز ابعاد يك هستي و مكمل همديگرند، اما در اين نوشته ما از انسان تقدير ستيز سخن خواهيم گفت كه نمونه‌ي متعالي آن را مي توان در تراژدي ‌« اديپوس شهريار‌« پيدا كرد؛ تراژدي كه در تاريخ ادبيات يگانه است و ترسيم دقيقي از سرگذشت اندوهبار آدمي. در اين تراژدي اديپوس روح جستجو گر و سرشار از حقيقت طلبي است نه مستغرق در زندگي موهوم و بيگانه از خويشتن. در اوست كه «نفس» از انزواي كوهستاني خويش بيرون مي‌جهد و از طريق آگاهي به خويش با مردم يگانه گشته و در سيماي شهريار انسانِ بس انسان ظاهر مي‌گردد. تكه هاي تك جدا افتاده اي هستي زخمي انسان كه هنوز در جدايي از كل به سر مي‌برند در او صورت فرا زماني و فرامكاني مي‌يابد. از اين رو پيروزي و شكست او در برابر تقدير خدايان پيروزي و شكست انسان است.

بنا به روايت سوفوكلوس، آدمي عروس خيمه شب بازي و فرمانبر بي چون و چرايي دست تقدير گناه آلودي است كه خدايان براي او مقرر داشته اند و اديپوس كه «قهرمان» اين تراژدي و نماينده‌ي رستگاري انسان است، به حكم تقدير و از روي جهل گناهان بزرگي چون كشتن پدرش لائيوس، ازدواج با محارم و... را مرتكب شده است، اما وي انسان است؛ داراي سرشت جستجوگر. از اين رو با پناه بردن به معرفت، معماي سر به مهر تقدير را سرگشوده و آدمي را از بند زنجير ضخيم قانون لايتغير خدايان آسماني و زندان سرنوشت، آزاد مي‌كند. در اين تراژدي، در افسانه‌ها ديگر و حتي در كتاب‌هاي مقدس، اين نه گفتن و سرپيچي از حكم سرنوشت، معلول معرفت آدمي است و فرجام آن سرگرداني و پريشاني انسان به وادي غمبار و پر از محنت انسانيت. انسان نه همچون فرشتگان محكوم به رستگاري مينويي است و نه مانند جانوران داراي سرشت عاري از عصيان و فاقد قدرت تفكر، موجود مختار و انتخاب‌گري است كه مي‌تواند تن به اسارت سرنوشت دهد, و يا قفل زندان تقدير را بشكند و در برابر سرنوشت حتمي و مقدرش از روي اختيار پاسخ «نه» را برگزيند. نه گفتن كه آغاز حيات تراژيك آدمي است، از معرفت نفس و روشن شدگي آدمي سرچشمه مي‌گيرد. كتاب‌هاي آسماني در داستان خلقت، اين نه گفتن به قانون تقدير و زندگي تراژيك آدمي را روشن تر به تصوير كشيده است، ‌‌‌«آدم‌» با همين نه گفتن از بهشت تبعيد گرديد تا با هبوط در زمين رنج انسانيت را تجربه كند. هبوط، يعني افتادن در كام رنج زندگي و تكه تكه شدن در زير چرخ بي رحم زمان. اديپوس نيز همچون آدم با نه گفتن به تقدير خدايان از قله رفيع شهرياري شهر تباي به گودال صخره‌ي مقدس و سوزان كه پرومتئوس به جرم جنگ با خدايان در آن‌جا تبعيد شده بود، هبوط مي‌كند تا بار مكافات جنايت‌هايي را كه نا خواسته و از روي جهل مرتكب گشته است، بر دوش كشد.

2

تراژدي « اديپوس شهريار» بخش اول از يك سه گانه‌ يا تريلوژي(trilogie ) است كه دو بخش ديگر آن را « اديپوس در نئوكلوس» و « آنتيگينه» تشكيل مي‌دهند. شخصيت‌هاي كه سوفكلوس در اين نمايشنامه از آن‌ها نام مي‌برند هستي افسانه‌ي دارند، اما اين هستي‌هاي افسانه‌ي در حقيقت روايتي از سرگذشت غمبار و تراژيك آدمي و داراي ثبات و تكراري هستند كه در هرجامعه‌ي وجود دارند و در رود جاري تاريخ غمبار آدمي تكثير مي‌گردند. سوفوكلوس در اديپوس شهريار، داستان شهرياري اديپوس را روايت مي‌كند؛ داستاني است پر از رمز و راز و آميخته بارنج و گناه و پدركشي به هدف رسيدن به قدرت. اديپوس بنا به مشيت خدايان، لائيوس حاكم شهر تباي را بي اينكه بداند پدرش است به قتل رسانده و خود برتخت شهرياري مي‌نشنيد. آيا اديپوس گناهكار است يا خدايان؟ آيا او مي‌توانست سرنوشتي را كه خدايان از ازل برايش تعيين كرده اند تغيير دهد؟ اگر با چشم انداز اخلاقي به اين مساله بنگريم وسوسه مي‌شويم كه به ياري انسان برخاسته و راه نبرد با خدايان را در پيش گيريم، زيرا اين خدايان است كه لائيوس را كشته اند، نه اديپوس. امكان نداشت اديپوس برخلاف خواست خدايان گام بردارد. به قول حكيم عمر خيام « مي خوردن من حق ز ازل مي‌دانست/ گرمي نخورم علم خدا جهل بود.» اما برخلاف تصور اخلاقي و به رغم اينكه لائيوس را خدايان كشته اند، پدركشي وي تا آنجا خشم خدايان را بر انگيخته است كه عذاب و فتنه اي خدايان به صورت مرگ و فقر و طاعون نه تنها اديپوس گنهكار بلكه تمامي شهر تباي را فرا مي‌گيرد. چگونه خدايان خود را عادل مي‌پندارند وقتي كه به خاطر گناه يك فرد باران آتش عذاب شان را حتي بر بي‌گناهان شهر نيز مي‌بارند؟ چگونه امكان دارد ناله و اندوهي انساني را كه خود خدايان دفتر تقديرش آنگونه نوشته اند كه پدر را بكشد، قلب سخت خدايان را به درد نياورد؟

اگر خدايان آنقدر بي رحم اند كه اديپوس را به جرم بي‌گناهي شكنجه دهند، اگر آن‌ها تمامي نيرنگ شان را به كار گرفته اند تا انسان در دام گناه و جنايد گرفتار آيد، پس اديپوس حق دارد براي رهايي از عذاب خدايان و براي پاك ماندن از گناه در برابر مشيت آنان عصيان كند، تا خويشتن و انسان را ازگرداب هولناك تقدير گناه آلود خدايان به ساحل نجابت انساني رساند. عبور از اين گرداب هايل اما، بدون مشعل آگاهي امكان پذير نيست؛ تنها با در دست داشتن مشعل پر فروغ آگاهي است كه چشم انسان به زوايايي نا پيداي معماي كور تقدير بينا مي‌شود. از اين رو اديپوس جنايت‌كاري است به دنبال آگاهي و در جستجوي درك راز تقدير آدمي، تا با درك اين راز مردم را از رنج و محنت رهايي بخشد. او مي‌خواهد راز بد بختي شهروندان تباي را كشف كند، حتي اگر كشف اين راز، جنايت‌هاي وي و نژادش را آشكار سازد و قوم «لابسيدها» را در پيشگاه خدا و انسان رسوا.« من بايد راز نژادم راـ هرچند فرومايه و پست بگشايم ـ با چنين نژادي هرگز نمي‌خواهم چيزي باشم جز آنكه هستم و مي‌خواهم بدانم كه هستم1.» نبايد مردم شهر به جرم جنايت يك نژاد تبهكار، به تباهي كشانده شوند. از اين رو همراه و همگام با مردم و با راهنمايي « تيرزياسِ» غيبگو در جستجوي كشف راز خشم خدايان بر مي آيد؛ رازي كه بر ملاشدن آن، پرده بر داشتن ازچهره‌ي بزگترين‌‌‌«جنايت» است و ‌«مكافاتش‌» كور شدن، و سر انجام نيست شدن اديپوس در شكنجه گاه تبعيد.

بخش دوم اين تريلوژي « اديپوس در كلنوس » است. اديپوس در كلنوس تشريح رنج جانكاهي انسانيت است و بعضی از تحلیل گران فلسفه ای هنر و ادبیات آن را« آوای قو » در تراژدی خوانده اند . اديپوس جام زهر آگين معرفت و باده رنج انساني را تا آخرين قطره بر سر كشيده است. او اكنون خوب مي‌داند كه در « چهارراه خاموش‌جنگل » پدر را كشته است، از اين رو با چشمان كور به همراه دخترش آنتيگينه براي شستن اين ننگ شهر تباي را ترك نموده و در شكنجه‌گاه تبعيد خدايان و در حقيقت هيچستان نيستي مسكن گزيده است چنانكه خود مي‌گويد:«آرام نمي گرفتم، تا اين پيكر ننگ را در نيستي كامل به زندان كشم. » اما بعد از او خدايان در شهر تباي فاجعه‌ي ديگري به راه انداخته اند. جنگ ميان برادران، يعني دو فرزند اديپوس - كه هم فزند و هم برادران اوست- بر سر تاج و تخت و تسلط بر چوكي قدرت، و تجلي ‌« اخلاق قابيلي» كه در افسانه‌ي خلقت و داستان آدم و فرزندانش نيز آمده است؛ داستاني كه هيچ چيزي واقعي تر از آن در تاريخ انسان وجود ندارد. از ابتداي تاريخ تا امروز برادر كشي سنت ديرينه‌ي بشر بوده است و تا فرداهاي دور اين مرده ريگ كهن ادامه خواهد داشت؛ سنت برادر كشي كه در افغانستان بيش از هرجاي ديگر واقعيت دارد.

قسمت سوم اين تريلوژي بيان سرنوشت تراژيك آنتيگينه و ايسمنه دختران اديپوس و حاكميت كرئون برادر زن و برادر مادر اديپوس است.كرئون نماينده‌ي خطاكاري بشر، حاكم بي رحم، خودكامه و مستبدي تمام عياري است كه تا دم آخر و تاكشتن خواهر زادگان و نابودي فرزندش «هايمن» بر جهل خويش پاي مي‌فشارد. حكيمان شرقي گفته اند:« مردم در درجه اول اهميت قرار دارند، سپس كشور است و كمترين اهميت به فرمان روا تعلق دارد.2» اما كرئون كه به فساد قدرت آلوده شده است اين رابطه را معكوس درك مي كند: اول كرئون، سپس دولت شهر و در آخرين مرتبه مردم. كرئون فرد نيست، روايت از تاريخ آدمي و نماد هر حاكمي مستبدي است كه حرص ملعون قدرت اوا را به وادي گمراهي كشانده است براي بقا در چوكي قدرت نداي اعتراض مردم را به هيچ مي‌گيرد. در برابر كساني كه از بي‌عدالتي‌ها و خود سري‌ها وي زبان به شكايت مي‌گشايند، به منطق شيطاني ماكياول پناه مي‌برد:« دولت اگر نيرومند باشد در پرتو آن همه چيز داريم.3» آيا دولت قدرتمند براي جامعه همه چيز است؟ مسلماً نه. زيرا ممكن است دولت قدرتمند حاكميت مطلقه اي مبتني بر اراده اي فرد باشد. كرئون در گفتارهايش نه تنها نهانگاه وجود خويش، بلكه نهانگاه وجود هر مستبدي را آشكار مي‌كند. او با معيار قرار دادن دولت در دام بي‌عدالتي گرفتار مي‌گردد، زيرا دولت قدرتمند اگر بر خلاف عدالت و با معيار قرار دادن خواسته هاي فرد تفسير شود، اولين قرباني آن مردم است و بي دولتي برچنين دولتي ترجيح دارد. بدون ترديد اين طرز تفكر اختصاصي به كرئون ندارد، ساختار رواني هر مستبدي به گونه است كه همچون كرئون از سه عنصر مردم، دولت و حاكم، حاكم را كه خود او باشد بر دو عنصر ديگر مقدم مي‌دارد. در مرتبه‌ي دوم دولت قرار دارد، زيرا ضامن خودكامگي‌هاي اوست و در اخر مردم به عنوان مخدوم مطلق، زيرا قدرت حتي اگر استبدادي باشد بدون مردم بي موضوع مي‌شود.

3

سوفوكلس در اين تراژدي جباريت يونان را به تصوير كشيده است، اما اين تراژدي روايتي از هستي زخمي انساني است كه از متن جنايت‌هاي نا خواسته و رنج حقيقي هستن در يك زايش دوباره هستي خويشتن را به مثابه‌ي يك هستنده‌ي آگاه باز مي‌يابد. اگزيستانسياليست‌ها انسان را طرح‌وارة فراسورونده‌ي تصور مي‌كنند، كه همواره از خود بيرون مي‌جهد، مرزي هستي اش را مي شكند و از آنچه كه «هست» فراتر مي‌رود. اديپوس مظهر «انسانِ بس انسان» است كه انسانيت در فطرت او نيست، انسانيت در او در جريان شدن و آنگاه كه از راز تقدير آگاه مي‌گردد، تحقق مي‌يابد.

اديپوس هر چند شهريار گنهكار و بر انگيزاننده‌ خشم خدايان، اما مظهر انسان خود آگاهي است كه با عميق ترين احساس رنج انسان را درك كرده است. او قاتل است، اما مستبد نيست. قاتلي است معصوم، زيرا آنگاه كه به گناه خويش پي مي‌برد، از گناه به بي‌گناهي مي‌گريزد. اديپوس شهريار افسانه‌ي است اما اين افسانه تنها آرزو نيست، نا- واقعيتي است كه واقعيت دارد و افسانه‌ي است داراي حقيقت، زنده و قابل لمس. اين نا- واقعيت واقعي و اين نا- حقيقت حقيقت يافته كه سوفوكلوس زندگي وي را در قالب شعر سروده است، شهرياري است كه در يك بي‌زماني زاده مي‌شود و در چاچوب زمان به صورت‌ها و نام‌هاي مختلف اما با جوهر يكسان تكرار مي‌گردد. « اديپوس در خود مي‌ميرد و در ما متولد مي‌شود، به همين علت سرگذشت او تسليم و رضا نيست. گرچه از اين نبرد وي خود به مرگ زنده گرفتار است ولي «اديپوس بودن» در قلب ما زندگي دردناك و سربلند خود را از سر مي‌گيرد. 4» سوفوكلوس با هنرمندي‌هاي خويش در اين تريلوژي داستان سرنوشت انسان را به تصوير مي‌كشد و در داستان غم انگيز و تقدير اديپوس و خانوداه اش رنج تراژيك آدمي را در پارادوكس بودن و نبودن كشف مي‌كند. ناله‌ي اديپوس هنگامي كه از ته دل فرياد بر مي‌آورد« اي رنج! در كجا هستم.» شكوه اندوهناك انسان است در برابر قانون تقدير. اين رنج، رنج انسانيت است؛ همان رنجي است كه آدم را به هستي گناه آلودش آگاه ساخت و بو دا را به دامن كوهستان فرا خواند، تا در تنهايي جنگل با زنداني كردن تن مرغ اسير جان را آزاد كند؛ رنجِ مردي است كه آواي غمگين آگاهي از تقدير را در گلوي خاموش زمين مي سرود و با رهايي از آن آهنگ شادماني سر داد ، رنج انساني است كه بايد تاوان بودنش را بپردازد، و با لاخره اين رنج هركسي است كه به عمق زندگي تراژيك انسان آگاهي يافته است.

اما با نگاهي اندكي سياسي تر اديپوس يك نيروي نجات نيز هست؛ نجات دولت‌شهر از بلا و طاعون. او با كشف راز ابوالهول دمِ دروازة شهر تباي، شهر را از چنگال مرگ تدريجي نجات داد و آنگاه كه شهر در بادافرة خوني كه ريخته شد بود، مي‌رفت كه در آتش مرگ و طاعون نابود شود، و با آشكار ساختن تقدير شوم خويش و اعتراف به جهل و گناه به تطهير شهر مي پردازد.

4

اساسي ترين پرسشي كه امروز با آن رو برو هستيم اين است كه شهريار آينده‌ي كابل چه كسي خواهد بود؟ مردم افغانستان هريك در باره‌ي شهريار آينده‌ي كابل رؤيا پردازي مي‌كند. اما يك شهريار ايدئال كيست؟ فيلسوف شاهِ ارسطو و افلاطون و فارابي يا شيطان فريب‌كار ماكياول؟ داور عادل جان لاك، لوياتان افسار گسيخته‌ي هابز، فرمان‌بر اراده‌ي عمومي روسو، يا انسان گنهكار، اما آگاه و از خود گذشته چون اديپوس كه براي پايان دادن به رنج مردم به جنگ خدايان برمي‌خيزد؟

كابل هنوز شهر جنگ هاي قومي است؛ شهر پر از تبعيض و نا آرامي. ابوالهول اسبتداد در كابل گرد نيستي مي‌پاشد و طاعون و فساد و ابتذال جادويي مرگ را در فضا پراكنده است. كابل درست شهري است كه در افسانه هاي يونان باستان از آن به شهر‌‌تباي نام برده شده است. تباي شهري افسانه‌ي است كه گردش حكومت و نظام سياسي با خون و كشتار همراه بوده است و مردم به جرم حاكميتِ حاكمان فاسد و جبار سالها مورد نفرين و خشم خدايان بوده اند. جنگ هاي دايمي، فقر، طاعون و انواع بلايايي زميني و آسماني چرخ حيات اجتماعي را در اين شهر متوقف كرده بود. حاكمان هرگز به مصلحت شهر نمي‌انديشيده اند، و تحت تاثير حرص ملعون قدرت خواهي، تا آنجا پيش مي رفتند كه خشم و نفرين خدايان را بر مي انگيختند. ريشه‌ي اين جنگ و خون ريزي و فقر و طاعون در بي توجهي شاهان و سياستمداراني بود كه به غفلت و جهالت را پيشه خويش قرار داده بود. تا اينكه فردي بنام اديپوس پيدا مي شويد و در پي كشف راز بدبختي اهالي شهر بر مي آيد« هراسي در شهر ما فرمان مي راند، چه خواهي كرد؟ كاري نوين، يا كهن چون گردش ايام. بيماري مردمان را فرا گرفته است، زندگان پياپي از آتش سركش به شب مي‌شتابند. شهر مرگ آفرين است و كوچه‌‌ها از مردگان بويناك، كودكانش جان مي سپارند، هيچكس نمي‌گريد. جنگ، نه چكاچاك مفرغين، بلكه فرياد كنان در كار بلا آشفتن است، جادوي مرگ گرماگرم پرواز است.5»

اديپوس داراي روح سرشار از حقيقت طلبي است و در جستجوي درك بدبختي مردم. سر انجام كشف مي كند كه رازي بد بختي موجود در شهر به خاطر گناهي است كه حاكمان مرتكب گشته اند و خود نيز از كساني است كه با ارتكاب گناه، شهرياري تباي را بدست آورده است. بي اينكه بداند پدر را كشته است و خود بر تخت او تكيه او زده است، زيرا اين كار يك مشيت مينويي بوده است و اديپوس بي خبر از آن. تنها راه برقراري صلح و امنيت در شهر اين است كه اديپوس حكومت را رها كرده و از شهر تبعيد گردد، تا شهر از وجود حاكم گنهكار تطهير گردد.

تباي مثل كابل شهري است كه در گرداب گريز نا پذير مرگ گرفتار است، اديپوس اما با بازگرداندن زندگي و آرامش در اين شهر تيمار دار آوازه‌ي خويش مي گردد، تا شهريار زندگان باشد نه مردگان. او نه مثل حاكمان كابل كه رنج مردمان را به هيچ گرفته اند، كسي است كه نه تنها از رنج شهروندان با خبر است، بلكه درد مند تر از او در شهر كسي يافت نمي شود. مردمان شهر تباي غمناك خويش اند، اديپوس اما غمناك همه‌ي مردمان. چنانكه خود مي گويد:‌« به محنت مردم مي انديشم، تا به زندگي خويش.» بادل بيدار و چشم گريان و غرق در امواج انديشه در پي كشف رازي است كه دانستن آن كليدي است براي نجات شهر. به غيبگوي كاهن پناه مي‌برد تا او را از خشم و نفرين خدايان نسبت به شهر تباي آگاه سازد. غيب گويي كاهن خبر ‌مي‌دهد كه سرچشمه‌ي فساد و تباهي شهر در هدر دادن خون است و بازگشت خوشبخي و سعادت با محو اين جنايت امكان پذير است، اما با قيمت جان اديپوس.

اديپوس شهريار تباي نيست، شهريار انسانيت است و « انسانيت، يعني دوست داشتن ديگران.» تيرزياس اين هاتفي كور، اما بصير كلام خداوند را مي‌آورد :« بجوييد تا بيابيد. آن را كه باز نجويند، نيابند. »از اين رو اديپوس به جستجو بر مي خيزد، ولي نه تنها، بلكه در تحقق معرفت به راز سر نوشت و اصلاح كشورش، مشتاقانه مردم را به همداستاني فرا مي خواند، زيرا با خدمت به مردم خويشتن را گرامي داشته است. اگر وجدان كسي گناهكار است بايد تبعيد و در تبعيد نيست شود. حتي مرگ نمي تواند اين ننگ را بر دارد كه شهريار شهر تباي قاتلي است جنايتكار. اديپوس پس از آگاهي از گناه خويش، مقام پادشاهي را ترك گفته و براي نجات مردم خويشتن را از شهر به جايگاه مقدس «پرومتوس» و در آستانه‌ي صخره‌ي سوزان آتن، آنجا كه در افسانه ها نه چندان بلند آوازاه، اما مقدس و در دل ساكنان آن گرامي است، تبعيد را اختيار مي‌كند. او مظهر حاكمي است كه در پيشگاه مردم و خدايان به گناهانش اعتراف كرده است.

حاكمان افغانستان اما، نه تنها به مردم جنايت كرده اند ، بلكه آن را توجيهي ديني و انساني نيزكرده اند. از ابتداي شكل گيري حكومت مركزي در افغانستان تا هنوز « مستبدان آزمند تاراج » جان و مال مردم را غارت كرده اند. آدم كشي، غارت، كله منارها، و ماليات به جرم انسان بودن، عناصر اصلي تاريخ اين كشور را تشكيل مي‌دهند. خود مداري، ديگر ستيزي و قساوت به صورت يك روح فراگير در همه‌ي حاكمان افغانستان وجود داشته است. درك آن‌ها از خود و انسانيت يك درك وارونه است و انسانيت همواره در پاي خون و انتقام قرباني شده است. آن‌ها انسان و جهان را واژگونه درك كرده اند. « در جهان واقعا واژگونه، حقيقي و اصل برهه‌ي از جعل و بدل است.6» در اين صورت وضعيت به گونه‌ي مي‌شود كه به قول فوير باخ:« تصوير يك چيز را به خود آن چيز، نسخه‌ي كپي آن را به نسخه‌‌ي اصل، و بازنمود به واقعيت ترجيح داده مي شود.5» انسان تازمان كه آگاه نيست، انسان نيست. بخشي از هستي نا آگاه است و محكوم به جبر تقدير، آما آنگاه كه آگاه مي‌شود زنجير تقدير را مي‌شكند و با عصيان در برابر واقعيت و قانون ازلي قدم در وادي انسانيت مي‌گذارد. آگاهي نقطه‌ي آغاز انسانيت است. از اين رو حاكم كه آگاه نيست، نمي تواند انسانيت را درك كند، زيرا خود يك نا- انسان است.

انسان وقتي كه به خويشتن آگاه مي گردد، با جذب شدن در نوع فرديتش مي‌ميرد. و بدين دليل خود و غير را يگانه درك مي‌كند و اساسا غيريتي وجود ندارد. نه خود را برتر از ديگران مي‌داند و نه قوم نژادش را. همه‌ي انسان‌ها در چشم او برابر و يگانه هستند، زيرا انسان هستند. « يا با او برادرند و يا برابر و در خلقت مثل او»، و پاره‌ي از هستي مشترك. حاكم آگاه نه « امير عبدالرحمن» است كه به جنايت‌هايش افتخار كند و نه اميران و شاهان كه خويشتن را برتر از همه درك مي‌كنند و حاكميت را حق موروثي و پدري خويش. نه رهبر جهادي است كه بر اساس درك وارونه اش از اسلام، انسانيت را در پاي درك ناقص خويش قرباني كند و نه ملا عمر كه قلب سياهش را در پشت بيرق سپيد پنهان سازد. حاكم آگاه، داراي نفس روشن شده‌ي است كه با دست يافتن به جوهر اصلي خويش، آخرين بقايايي فرديتش را فرو مي‌ريزد و در سيماي شهرياري از خود گذشته‌ي چون اديپوس تحقق مي‌يابد كه مردم و دولت را برخويشتن مقدم داشته و خود از روي آگاهي و اختيار نيستي را بر مي‌گزيند. از اين رو در چهره‌ي بسيار سخت و استوار ” اديپوس“ شماي كلي و دقيق ادوار زندگي سياسي انسان را مي‌توان مشاهد كرد و كابل اينك رؤياي شهرياري چون او را در سر دارد؛ شهرياري خود آگاهي كه در برابر مردم به گناه خويش اعتراف كند، تا هراس را از شهر كه جادوي مرگ آن را فرا گرفته است و از كوچه‌هاي كه كودكان در آن جان مي‌سپارند و بيماري و فقر و جهل و انسان‌ستيزي بر آن سايه افگنده است، نا بود گرداند. كابل اينك نه فرشتة معصوم و مطهري لازم دارد كه از هر عيب و نقص پاك و پاكيزه باشد و نه جانور درند خويي كه تمام قوت وقوّت و معاش و معشيت آن جز گوشت و خون آدميان نباشد. كابل انتظار اديپوسي را مي‌كشد كه انسان باشد جسور و جستجوگر، ناشاد از رنج ديگران و نا مهربان بر خويشتن. انسان كه سر شار و جستجوگر باشد و راز ابوالهول استبداد را كشف كند و با اعتراف به گناه خويش به تطهير شهر بپردازد. كابل به تطهير نياز دارد. تطهير با اعتراف و قبول شئامت تقدير ممكن است. در اين ميان كيست كه شهامت اعتراف به گناهكاري و شئامت تقدير خويش را داشته باشد؟ آن كس شايستة شهرياري خواهد بود. ‎در اوست كه يك حاكم برهمه‌ي حكومت شوندگان تقسيم مي‌گردد، با همه تلفيق مي‌شود و از درون اين تلفيق، ايده‌ي قرار داد اجتماعي(social contract ) بيرون مي‌آيد كه بر اساس آن شهريار حقيقي نه رهبر مذهبي يا شاه و رئيس قبيله و حتي « رييس جمهور»، بلكه خود مردم است. و چنانكه آنتونيو گرامشي گفته است در حقيقت ملت شهريار است، اما ملت اين حق را به صورت موقتي به فردي خاصي وا گذار مي‌كند.

--------------------------------------------------------------------------------

1. سوفكلوس، افسانه‌هاي تباي، ترجمه‌ي شاهرخ مسكوب، تهران: خوارزمي، 1378، ص 112.

2 - 1 رادا كريشنان، تاريخ فلسفه شرق، ترجمه‌ي جواد يوسفيان، تهران: علمي و فرهنگي، 1382، جلد 1 ص 577.

3 - سوفوكلوس، افسانه هاي تباي،، ص 318.

4 - همان، ص31.

5 - همان، ص62-63.

6 – گي دوبور، جامعه نمايش، بهر ترجمه ي بهروز صفدري، تهران : انتشارات آگاه، 1383، ص 244.

5 – همان، ص 245.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:50  توسط ا. راسخ  | 

از کابل تا بغداد

 

علی احمد راسخ

 

از حادثه 11 سپتامبر به این سو، جهان شاهد تحولات شگرفی بود که هنوز پایان نیافته است. در راس این تحولات تهاجم امری امريكا به دو کشور مسلمان نشین افغانستان و عراق و اشغال انها بود. در این نوشتار، به اختصار به این تهاجمات می پردازیم.

نکته جالب این که در هر دو کشور، حاکمان مغضوب امريكا با همکاری سازمان سیا به قدرت رسیده بودند: صدام حسین پس از فرار از عراق در قاهره با سیا پیمان اخوت سیاسی بست و طالبان نیز توسط ای اس ای و با پشتیبانی دو قدرت مهاجم فعلی یعنی امريكا و انگليس به وجود آمد. دلایل اعلام شده و توجیهات مهاجمان برای حمله به دو کشور مشابه اند: در افغانستان امريكا به دنبال بن لادن و انهدام شبکه القا عده و طالبان بود و در عراق نابودی سلاح های کشتار جمعی و در نهایت سرنگونی صدام حسین. البته در هر دو مورد اداره بوش اهداف خود را در قالب آزاد سازی مردم عراق و افغانستان از چنگال ديكتاتوري های طالبانی و بعثی، بازسازی آن کشور ها و امنیت جهانی اعلام کرده است. هر چند افکار عمومی در کشور های مختلف تا حدی می داند که اهداف مهاجمان با سرنگونی صدام و ملا عمر پايان نمی یابد. در واقع، تهاجم به افغانستان و عراق نقطه اغازین برای اعمال سیاستهای امريكا و انگلیس در جهان اسلام است.

در هر دو کشور، جامعه دچار گسلهای متعدد قومی و مذهبي بود و استبداد بر سراسر زندگی مردم حاکم. این ویژگی بهترین ابزاری بود که نیروهای اشغالگر برای پیشبرد تهاجمات خویش از ان بهره گرفتند.

عراق به عنوان گهواره تمدن بشری و مرکز چند صد ساله تمدن اسلامی برای همه مسلمانان و مخصوصا شیعیان از حرمت خاصی بر خور دار است.

در عراق به برکت منبع نفت و برخی جاه طلبي هاي حزب بعث به منظور ارائه الگو و مدل برای سایر اعراب( علی رغم سیاست نابود سازی برخی از اقوام) چهره شهر ها تا حدی از اباداني حکایت می کرد و نظام آموزشی ان در میان اعراب موفق بود و میزان با سوادی در میان عراقي ها بالا. در نتیجه هواپیما های امريكا و انگلیس در جریان بمباران عراق با کمبود هدف رو به رو نشدند: چیزی که در زمان حمله به افغانستان از ان شكايت داشتند.

بنا به دلیل وقوع حادثه 11 سپتامبر، افکار سياسي در پهنه بین المللی، هنگام حمله به افغانستان از امريكا حمایت کردند؛ در حالی که در قضیه عراق گسست عمیق و گسترده در صفوف متحد ين پیشین پدید امد و مهمترین نهاد بین المللی فعال در مساله افغانستان یعنی سازمان ملل متحد در آغاز مورد بهره برداری قرار گرفت اما تا کنون امريكا حاضر نشده است سازمان را در اداره پس از جنگ مستعمره جدید شريك سازد.

ان چه در روز های پیش از جنگ و در زمان جنگ اتفاق افتاد در دو کشور بسیار مشابه است. نیروهای مهاجم افزون بر امکانات گسترده و پیش رفته خود و همپیمانان مسلمان همسایه کشور مورد حمله، از امکانات داخلی در افغانستان و عراق بهره های وافری برده اند. در هر دو کشور از متغیر های گسل قومی- مذهبی و شكاف فرهنگی در میان گروهها و لایه های سیاسی و اجتماعی استفاده شد. در افغانستان تاجيكها و ازبکها از لحاظ قومی و هزاره ها از جنبه مذهبی و قومی با طالبان تضاد و دشمنی داشتند. مجموع این نیروها نقش پیاده نظام را برای امريكا بازی کردند. طالبان که در اغاز توسط امريكا و متحدانش برای درهم کوبیدن و کنترل تاجيكان، هزاره ها و ازبک ها سامان دهی شده بود در نهایت به دست انها و با هدایت نیروهای ویژه و بمب ها از پا درآمد.

در کنار جنگجویان احزاب مخالف طالبان ( جمعیت- جنبش و وحدت اسلامی) امریکا نیروهای لیبرال و طرفدار غرب را نیز وارد معرکه کرد. این نیروها در اغاز پیرامون محمد ظاهر – شاه پیشن افغانستان- گرد اوری شدند ولی به تدریج امریکاییها مصلحت را در ان دیدند که فرد جوان تری را با هلی کوپتر در صحنه اشوب زده افغانستان پیاده کنند و برای ظاهر شاه جز لقب *بابای ملت*و احیای سبک نوسازی زمان سلطنت او چیزی به دست نیامد.

نیروهای اشغالگر، تجربه خود در افغانستان را در عراق دو باره به کار گرفتند. به جای نشست بن، عراقی ها در لندن گرد اورده شدند تا نحوه بر خورد با صدام و تقسیم وظایف مشخص شوند. برخی از کشور های همسایه و مسلمان عراق بیشترین خدمت را برای امریکا کردند بگونه ای که در غیاب خاک و فضای انها شکل و سر نوشت جنگ احتمالا به شکل دیگری رقم می خورد . در زمان تهاجم به افغانستان غیر از ایران و چین سایر همسایه ها زمین و فضای کشور های خود را در اختیار امریکا نهاده بودند. در عراق نیز این قضیه به همین شکل اتفاق افتاد. باز این بار ایران و نیز سوریه اجازه ندادند که خاک انها مورد استفاده نیروهای اشغالگر قرار گیرند اما سایر همسایه های عراق به اضافه امیر نشین های خلیج فارس که از سوی امریکا چند دهه است که به عنوان پایگاههای عملیاتی در نظر گرفته شده اند، امکانات همه جانبه ای را برای اشغالگران فراهم اوردند. مثلا پایگاه هوایی امیر بن سلطان در عربستان سعودی، به عنوان مرکز کنترل عملیات هوایی در هنگام حمله به افغانستان و عراق استفاده می شد. در زمان حمله و اشغال عراق چند هزار پرواز از ان جا انجام شد و و ضعیت بحرین و قطر که نیز خیلی روشن است.

در هر دو کشور کار های اطلاعاتی و خرید و فروش های زیادی انجام شد. در افغانستان نیروهای عمده مخالف طالبان کاملا خریده شدند و مبالغ کلانی به صورت رشوه بین انها مخصوصا بین نیروهای شورای نظار تقسیم شدند. در عراق نیز نیروهای مخالف صدام و حتی نیرو های اطلاعاتی و ارتشی فراوانی از درون حکومت در این وادی به معامله گری پرداختند.

دو نیروی عمده جنگی مخالف صدام عبارت بودند از شیعیان و کردان که هر دو قربانیان اصلی حکومت حزب بعث به شمار می روند. با ان که در نشست لندن و پس از ان هماهنگی و بگونه ای تقسیم کار شده بود، در جریان تهاجم امریکا و انگلیس به عراق، نیروهای مجلس اعلای انقلاب اسلامی از صحنه نظامی دور نگهداشته شدند. امریکا و انگلیس نه تنها شیعیان را در جنگ شریک نکردند، بلکه برای پیشگیری از نفوذ احتمالی انها به داخل عراق ، به دولت ایران هشدار داده شد. دلیل این امر به رابطه امریکا و ایران و ماهیت اسلامی و به تعبیر غربیان ، به ایدئولوژی بنیادگرایانه شیعیان عراق بر می گردد.

این مساله در افغانستان به این شکل اتفاق نیفتاد. در ان جا به نیروهایی که بیشترین حمایت ها و کمک ها را از ایران در یافت کرده بودند، مانند جمعیت اسلامی و شورای نظار، توجه بیشتری صورت گرفت. تفاوت در بر خورد با احزاب طرفدار ایران در افغانستان تنها از متغیر ارتباط با ایران نشأت نمی گیرد. اصلی ترین نیروی دریافت کننده کمک های ایران یعنی تاجیکان، همزمان با انگلیس، فرانسه، روسیه و برخی کشور های دیگر نیز ارتباطی نزدیکی برقرار کرده بودند. به برکت این دوستی وبازی چند جانبه، شورای نظار بیشترین کمک تسلیحاتی و مالی را به دست اورد و در نتیجه به عنوان نیرومندترین گروه مخالف طالبان پذیرفته شد. بعلاوه، جمعیت اسلامی وگروهای شیعی افغانستان( وحدت اسلامی کریم خلیلی و شاخه اکبری-کاظمی) که در نتیجه همکاری با امریکایی ها به وزارت و معاونت ریاست جمهوری رسیده اند، موجبات ترس امریکا را فراهم نمی کنند. با صرف نظر از ریش و عمامه و شعار های بنیادگرایانه ای که در گذشته داده اند، انها فاقد مبانی عمیق بنیادگرایانه اسلامی و تفکر حکومتی هستند. در میان اسلام گرایان مخالف طالبان تنها برهان الدین ربانی سابقه بنیادگرایی بیشتری داشت و با ان که مانند سران سیاسی و نظامی شیعی دچار استحاله فکری شده و تفکر سودا گرانه را جایگزین بنیاد گرایی کرده بود، بر اثر معاملات سیاسی ناشی از احتیاط مفرط امریکایی ها و حامیان پیشینش، نقش سمبولیک او به عنوان رییس جمهور افغانستان( که البته برخی از ایرانیان او را نماینده خود در افغانستان می خواندند.) به حامد کرزی( که عموما وی را نماینده بوش در افغانستان می خوانند.) داده شد.

قضیه عراق، از این جهت کاملا با افغانستان تفاوت دارد. عراق، خاستگاه اسلام گرایی سیاسی شیعی به شمار می رود. تاریخ معاصر شیعه، فتاوای علمای برخاسته از نجف را علیه استعمار هنوز از یاد نبرده است. اکنون، مجلس اعلا وحزب الدعوه وارثان سیاسی متفکران شیعی مانند ایت الله باقر صدر است که اندیشه سیاسی قوی و عمیق برجای نهاده است. البته، انگلیس که بیشتر از امریکا تجربه رویارویی با علمای شیعه را دارد، بازی مرموزانه و زیرکانه ای را در پیش گرفت. ظاهرا انها به این نتیجه رسیده بودند که نادیده گرفتن نیروهای شیعی ممکن است مانند بکار گرفتن انها خطرناک باشد؛ در نتیجه، مهاجمان کوشیدند نیروی جایگزین برای شیعیان بومی و بنیادگرای عراق پیدا کنند: سید عبدالمجید خویی. رسانه های جمعی امریکا و انگلیس کوشیدند نامبرده را چهره برجسته شیعی مطرح کنند. انها بر سه ویژگی تکیه کردند: جایگاه برجسته مرحوم ایت الله العظمی خویی در میان شیعیان، رابطه نزدیک عبدالمجید خویی با تونی بلر و طرفداری اواز تز تفکیک سیاست ودین. تلاش شد بنیاد خویی در لندن به عنوان مرکز اسلام معتدل و سازگار با غرب شناسانده شود. خویی توسط نیروهای ائتلاف(هفته نامه اکونومیست چاپ لندن در اول جولای 2003 نوشت که وی در هماهنگی با دستگاه اطلاعاتی امریکا به عراق رفته بود)، در اغاز به کویت وسپس به نجف منتقل شد. البته بعید است کسی که دارای انگیزه سیاسی نباشد، همکاری با نیروهای مهاجم را بپذیرد.

کرد های عراق نقش مشابه ازبک های افغانستان را بازی کردند و حتی از لحاظ جغرافیایی مانند انها در شمال کشور قرار دارند. با این تفاوت که کردها مانند ازبک های افغانستان مورد حمایت همسایه شمالی اش نیست. ستم صدام حسین بر انها به زودی فراموش نمی شود. در مقابل کرد ها نیز با تمام وجود در راستای منافع امریکا حرکت می کنند که ممکن است در بلند مدت تامین کننده منافع انها نباشد. البته، تا کنون کردان به عنوان پیشمرگان امریکا انتقام حلبچه و سالها محرومیت خودرا از صدام و علی شیمیایی گرفته اند.

نیروی دیگری که امریکا در افغانستان به کار گرفت، لیبرال ها و غرب گرایان بود. این گروه متشکل است از تکنوکراتها، بروکراتها، غرب نشسته ها و روشنفکران که نقطه اتصال و پیوند انها طرفداری از مدل نوسازی غربی است. بخش اعظم انها تحصیلکرده های غربند و به خاطر پیوند نزدیک با جناح غربی موقعیت یافته اند. همچنین، نسل قدیمیتر انها جزء کارگردانان نوسازی در زمان سلطنت ظاهر شاه به حساب می ایند. در عراق نیز به احتمال قوی تجربه امریکا در افغانستان مبنی بر بکارگیری نیروهای لیبرال و غربگرا در راس هرم قدرت، تکرار خواهد شد. حامد کرزی عراق، بنا به تبلیغ رسانه های غربی و نیز مقامات پنتاگون، احمد چلبی خواهد بود. او که اهل سیاست وتجارت است، گفته می شود دارای روابط دوستانه با امریکاییان و بخصوص وزیر دفاع این کشور است. نیروهای چلبی ماهها قبل از اغاز جنگ درپایگاههای نظامی در رومانی و بلغارستان توسط امریکاییان اموزش دیدند تا در زمان جنگ نقش هایی مثل مترجمی، نگهبانی اززندانیان عراقی، کار های اطلاعاتی، راهنمای عملیاتی، رانندگی و... را برای امریکاییها ایفا کنند. چلبی که محور لیبرال ها به حساب می اید، در عین سود سیاسی می تواند شرکتهای خود و رامسفلد و دیک چنی را به سود اوری های کلان برساند.

انچه که جالب توجه است، حاکم پس از صدام حسین می باشد. چنانچه روند امور نشان می دهد و از سوی امریکا نیز اعلام شده است ، عراق نه به عنوان یک کشور مستقل و توسط عراقیها بلکه توسط حاکم آمریکایی اداره خواهد شد؛ چیزی که در افغانستان با این صراحت اتفاق نیفتاد.

امریکایی ها در مورد عراق ، بیشتر بر شعار های مانند ساختن عراق اباد، ازاد و متمدن که الگوی سایر مسلمانان باشد، تکیه کرده اند؛ در حالی که ان ها در افغانستان ایده ملت سازی خودرا بصراحت اعلام کردند. ایده فوق بر این پایه استوار بود که در افغانستان ملتی وجود ندارد و دیگر این که خود افغانها ظرفیت و توانایی کارگزاری فرایند ملت سازی را ندارند. نتیجه ملموس شعار های امریکا ییان، انتصاب یک حاکم امریکایی بر افغانستان بود؛ اما چنین نشد( هر چند در عمل دستگاه حکومتی فعلی همان نقش را برای امریکا بازی می کند.). پرسشی که در این جا مطرح می شود این است که علت این دوگانگی در چیست؟ در پاسخ می توان گفت که ترس از پیامد های احتمالی انها را به این دوگانگی واداشته است.

اشغال افغانستان و سپس اداره ان توسط یک حکمران امریکایی سر افکندگی برای تمام نیروهایی بود که نقش پیاده نظام را برای امریکاییان بازی کرده بودند و نیز برای کشور های همسایه ای که امکانات در اختیار غربیان نهاده بودند. مهمتر از همه، این عمل به احتمال قوی اسلام گرایان را در وضعیتی بهتری قرار می داد تا اذهان مردم افغانستان و سایر مسلمین رابار دیگر متوجه اشغال سر زمین اسلامی و سبیل کفر بر مسلمانان نمایند. باانکه مردم افغانستان از گروههای اسلام گرا تجربه بسیار بدی اندوخته بودند، اما پذیرش سلطه و حاکمیت امریکا نیز بعید بود. برای امریکاییان بهترین گزینه این بود که نیروهای وابسته و مقبول خودرا بکار گیرند و برنامه های کلان سیاسی، اقتصادی ودر اصل الگوی نوسازی خود را بر افغانستان تحمیل کنند. این است عصاره افغانستان نوین: مردمان ازاده و حاکمان وابسته. از سوی دیگر در جریان جنگ در افغانستان، سازمان ملل متحد که وجهه مطلوبی در میان افکار عمومی این کشور داشت، در جریان امور بود. بنابر این، امریکا از روی کار امدن متحدین افغانی خود احساس نگرانی نمی کرد تا مانع روی کار امدن انها شود؛ نگرانی انها از پشت کردن مردم به انها و روی نمودن به اسلام گرایانی بود که دشمنی خود را با غرب پنهان نمی کردند.

قضیه عراق با افغانستان تفاوت دارد. در عراق نیز امریکا دوست دارد نیروهای غربگرا را در راس قرار دهد و سایر گروهها را بر اساس نزدیکی شان به امریکا و انگلیس و میزان بی خطر بودن انها در مراحل بعدی. در افغانستان، به استثنای جنبش شمال و لیبرال های غربگرا، سایر متحدین امریکا از گروهای شیعه و سنی سابقه جهادی دارند و هم غربیان وهم خود انان بر پیشینه بنیادگرایانه شان معترفند. سابقه ای که برای امریکا خطری به همراه ندارد. در واقع، این گروهها ی استحاله شده، بهترین گزینه را برای امریکا فراهم کرده اند. در عراق ترکیب نیروهای مخالف صدام حسین برای امریکا نگرانی افرین است. در یک دسته بندی کلی، این نیروها عبارتند از شیعیان، کردان و غربگرایان. وضعیت کردها شبیه هزاره ها و ازبکهای افغانستان است که احتمال قرارگرفتن شان در راس هرم قدرت بسیار ضعیف است؛ مگر این که اشغال عراق ادامه پیدا کند و یا سیستم سیاسی لبنان در عراق پیاده شود و یا تجربه بوسنی را در عراق پیاده کنند. این سه گروه با توجه به توزیع جغرافیایی و جمعیتی از حکومت فدرالی در کشور های شان جانبداری می کنند. احمد چلبی و همفکرانش مطلوبترین نیرو برای نیروهای اشغال کننده عراق است. انچه که باقی می ماند، نیروهای شیعی عراق است. این دسته می تواند قوی ترین و پرجمعییت ترین نیروی عراقی به شمار اید که اسباب نگرانی اشغالگران را فراهم کرده اند. چنانچه پیش ازین یاد اور شدیم، انها دارای پشتوانه قوی اسلام گرایی یا به تعبیر غربیان، بنیادگرایی هستند. ائتلاف امریکا وانگلیس تا سر حد ممکن از قدرت یابی انها جلوگیری خواهند کرد. رفتار دو گانه مهاجمین در روز های جنگ با شیعیان و سایر مخالفان صدام از همین جا ناشی می شود: جلوگیری از ورود شیعیان و جابجایی دیگران.

با سقوط صدام، امریکا اگرحاکم امریکایی نصب نکند ویا زمینه را برای حکومت مبتنی بر ارای مردم فراهم کند، به قدرت رسیدن شیعیان قطعی به نظر می رسد. اما این بد ترین گزینه برای امریکا و انگلیس است که تا ان جا که ممکن باشد از ان ممانعت خواهد شد. بد ترین گزینه به این معنا است که به نظر تحلیلگران مسائل عراق، قدرت یافتن شیعیان مترادف می باشد با تغییر جغرافیای سیاسی منطقه به نفع اسلام سیاسی شیعی و ناسازگار با غرب. این حوزه سیاسی از ایران تا مدیترانه را در بر می گیرد. البته در این ترس و نگرانی، کشور های سنی وطرفدار امریکا در منطقه خاورمیانه با مهاجمان کاملا هم صدا هستند. از سوی دیگرسازمان ملل متحد نیز در مساله عراق تا کنون نقشی ندارد. بنابر این، نصب حاکم امریکایی بر عراق با اعتراض جدی کشور های عربی مواجه نخواهد شد و حتی در صورت اعتراض، از ترس انها از گروههای اسلامگرای داخلی حکایت دارد.

امریکا در جریان اشغال عراق، رفتار کاملا دو گانه ای با شیعیان نسبت به سایر نیروهای عراقی داشت. از همان اغازبا حضور شیعیان درمیدان جنگ مخالفت شد واز ورود انها جلوگیری به عمل امد. پس از سقوط بغداد، تعدادی از روحانیون شیعه دستگیر شدند که پس ازازادی از رفتار امریکاییان درزندان بسیار شکایت کردند و یکی از انها حتی اعلام کرد که رفتار آمریکاییان با طلاب شیعی بد تر از رفتار صدام با انها بوده است. این زندانیان شکنجه می شدند و شبها با دست بسته می خوابیده اند.

همچنین ایت الله سید تقی مدرسی از روحانیون شیعی هنگام ورود از ایران به عراق در نزدیکی مرز دستگیر شد. نیروهای امریکا به سپاه بدر حمله کردند. این در حالی است که کرد ها، غربگرایان و حتی رده های کم خطر تر حزب بعث مورد استقبالند. علت چیست؟ روز نامه واشنگتن تایمز در تاریخ اول مه 2003 طی مقاله ای نگرانی امریکا را از حضور بنیادگرایان در عراق منعکس کرد. بر اساس این مقاله، امریکا به هیچ وجه نمی خواهد ودر واقع تحمل نخواهد کرد که یک ایران دیگر در منطقه به وجود بیاید. تحلیل انها این است که شیعیان عراق در اختیار ایران هستند و ایران ان ها را فرستاده اند تا با امریکا بجنگند. هرچند این برداشت کاملا صحیح نیست بخشی از واقعیت را منعکس می کند. آیا به تدریج خیلی ها در غرب بر این باور خواهند رسید که صدام برای انها بهتر از اسلامگرایان بوده است؟ از سوی دیگر، امریکا با نصب حاکم آمریکایی بر نقطه ای ا ز سرزمین اسلامی که برای همه بشریت یاد اور تاریخ ادمی ومدنیت است و برای بیش از یک میلیارد مسلمان احیاگرخاطره خلافت اسلامی و برای شیعیان ارض مقدس، خشم مسلمانان را برخواهد انگیخت؛ خشمی که در کوتاه مدت کاری از دستش بر نمی آید. اکنون این سوال پیش می اید که معیار کیست؟ امریکا یا مردم عراق؟ از سوی دیگر، دموکراسی چه می شود؟ ایا دموکراسی تنها در قلمرو اروپا وامریکا محدود می شود؟ حتی امیکایی هایی که با شعار دموکراسی به اشغال عراق رفتند حالا بد تر از صدام شده اند. به علاوه معیار واحدی برای مبارزه با تروریسم وجود ندارد. ایا دموکراسی غرب می تواند شیعیان را تحمل کند یا هنگام اشغالگری دموکراسی می میرد.

20اوریل 2003

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:49  توسط ا. راسخ  | 

کشوری برای 5 درصد: نقدی بر ماده چهل و سوم پیشنویس قانون اساسی

 

علي احمد راسخ

افغانستان کشوري فقير و توسعه نيافته است. اين امر نياز به اثبات ندارد اما از باب نمونه به دو مثال زيرتوجه نماييد. رشد توليد نا خالص داخلي سرانه در کشور لوکزامبورگ بر مبناي سال 2002، معادل 44000 دلار بود اما در افغانستان رقم فوق به 700 دلار مي رسيد. يعني سرانه جي.دي.پي در لوکزامبورگ تقريبا شصت و سه برابر معادل آن در افغانستان بود. همچنين ميزان با سوادي در افغانستان در مقايسه با نمونه فوق يعني لوکزامبورگ قابل توجه است. در اين کشور اروپايي در سال 2000 صد در صد زنان ومردان يعني تمام جمعيت کشور با سواد بود اما در افغانستان بر اساس امار سال 1999 تنها 36% جمعيت کشور را افراد با سواد تشکيل مي دادند. از اين ميان، در صد مردان با سواد به 51 و در صد زنان با سواد به 21 در صد از تمام گروه مورد نظر مي رسيد.
البته، عمق نابرابري بمراتب بد تر و عميقتر از ان چيزي است که در بالا آورده شد. زيرا آنچه که در آمار هاي فوق مخصوصا در باره رشد توليد ناخالص داخلي در مقياس کشوري اعلام مي شود، تنها بيانگر معدل آن در سطح يک کشور است نه وضعيت تک تک افراد جامعه. به عبارت ديگر، سرانه توليد ناخالص داخلي از تقسيم آن بر جمعيت کشور به دست مي آيد. در اين ميان درآمد هاي کلان يک فرد يا يک گروه جمعيتي کوچک بر تعداد زياد جمعيت کشور تقسيم مي شود و ميزان نابرابري داخلي را نشان نمي دهد. مثلا در افغانستان با توجه به استانداردهاي بين المللي نزديک به 70% جمعيت کشور زير کمر بند فقر زندگي مي کنند و تنها 25% جمعيت زندگي نسبتا متعادلي دارند و 5% باقيمانده جزء ثروتمندان کشور به حساب مي آيند. دسته اخير متشکل است از زمينداران کلان، رهبران مذهبي، بازرگانان و سران احزاب سياسي و نظامي. بنا بر اين، نمي توان گفت که در افغانستان، هر فرد مي توانند سالانه 700 دلار در آمد داشته باشد.
وضعيت آموزش و با سوادي در کشور بهتر از وضعيت اقتصادي نمي باشد. زيرا استاندارد واحدي براي ارزيابي ميزان با سوادي وجود ندارد و ممکن است کشور هاي مختلف معيار هاي متفاوتي را براي تعريف با سوادي به کار گيرند. مثلا چند دهه قبل از اين افراد با سواد به کساني اطلاق مي شد که توانايي خواندن و نوشتن داشتند اما ممکن است اکنون به کساني که توانايي استفاده از کامپيوتر را نداشته باشند، بي سواد گفته شوند. يک چيز قابل کتمان نيست و آن اين که تعريف با سوادي در افغانستان هنوز از معيار هاي 30-40 سال قبل پيروي مي کند که همان« توانايي خواندن ونوشتن» باشد، در شرايطي که در نقاط پيشرفته دنيا اين معيار اهميت سابق خودرا از دست داده است و معيار هاي مهمتر ديگري جايگزين شده اند. با توجه به اين شاخص، وضعيت آموزشي از چند سو اسيب مي بيند. اولا اين که، تعداد کمي از افراد جامعه با سواد است که آن هم، عمدتا در ميان اقشار برخوردار جامعه محدود مي شود و دوما اين که کيفيت آموزشي از افت کيفي رنج مي برد.
محدود شدن اين دو شاخص مهم يعني درآمد و آموزش در اين جا به معناي بهبودي ساير شاخصهاي زندگي در افغانستان نمي باشد، بلکه تنها از باب نمونه و به دليل اهميت اين دو در زندگي فردي و اجتماعي آورده شدند. همين دو شاخص را براي بيان نابرابري در کشور ووجود تبعيض هاي فراوان به کار مي گيريم.
جامعه افغانستان، جامعه نابرابر و پر از تبعيض است. بيش از دو سوم جمعيت کشور زير کمربند فقر زندگي مي کنند و حدود 5% جامعه را کساني تشکيل مي دهند که قدرت مصرف زياد و اسرافگري دارند. اين 5% در گذشته پيرامون دربار و سران مذهب مي چرخيد و اکنون تفنگ سالاران و سران احزاب نيز به آنها افزوده شده اند. چنين جامعه اي فاقد سلامتي و دچار فساد است.اکثريت از گرسنگي و بي سوادي رنج مي برند و آنهايي که قدرت سياسي، نظامي واقتصادي دارند از شدت مستي در عذابند. در هر جامعه اي براي مبارزه با مساله تبعيض و نابرابري راههايي سنجيده مي شوند و ابزار هايي مورد بهره برداري قرار مي گيرند.
مهمترين استراتژي و برنامه اي که دولتهاي اصلاحگر و سامان گرا در جوامع مختلف به کار مي گيرند، باز توزيع يا توزيع مجدد درآمد و منابع آن است. درآمد مي تواند منابع مختلف داشته باشد: زمين، تخصص، سرمايه گوناگون و .... به بيان ديگر، براي ان که فاصله طبقاتي و شکاف عظيم ميان گرسنگي و مستي از بين برود، دولتها يا هر کسي که مسووليت ساماندهي عدالت اجتماعي را بر عهده دارد، بايد منابع درامد و انهايي را که مولد هستند به طور عادلانه در اختيار همگان قرار دهند. مثلا اصلاحات ارضي يکي از اين استراتژي ها است. علم و تخصص نيز از منابع درآمد و مولد به حساب مي آيند و آنهايي که دانش مکفي و تخصص بيشتر دارند، در آمد بيشتري را کسب مي کنند و انهايي که فاقد دانش و مهارتند، از داشتن درامد مکفي و لازم محروم مي شوند.
چگونه مي توان علم و دانش را که از منابع مولد و درامد زا به شمار مي روند، توزيع مجدد نمود؟ جواب اين است که از طريق در دسترس قراردادن زمينه علم اموزي وتحصيل براي همگان وهمه احاد ملت، مي توان اين منبع مهم را باز توزيع نمود. البته، ترديدي وجود ندارد که تمام انسانها از استعداد و سليقه و علاقه مساوي براي علم آموزي برخوردار نيستند و در نتيجه به طور خود به خود در روند تحصيلات برخي از صحنه رقابت حذف مي شوند، اما اين به آن معنا نمي تواند باشد که دولتها زمينه نابرابري را از طريق سياست هاي نادرست آموزشي فراهم يا تشديد کنند. هر دولت مسوول مخصوصا در جوامعي که شدت فقر در آن ها شديد و عميق است، ناگزير به ارائه امکانات آموزشي به همگان است؛ چه در غير آن، خود از اسباب تبعيض در جامعه به شمار مي رود.
معمولا در قانونهاي اساسي کشور ها، چارچوب هاي اساسي و نوع نگاه به مسايل حياتي جامعه مشخص مي شوند. اکنون که دولت انتقالي پيشنويس قانون اساسي را تدوين کرده است، بايد ديد که استراتژي باز توزيع منابع درآمد و يا سياست هاي ناظر بر عدالت اجتماعي اش چيست. چنانچه پيشتر اشاره شد، سياستها و ابزار هاي توزيعي بسيار گوناگون هستند اما در اين نوشتار تنها به مساله آموزش و مهارت و تخصص به عنوان منابع مهم درآمد در يک جامعه اکتفا مي کنيم. قانون اساسي دولت انتقالي به آموزش چه نگاهي دارد؟ در ماده چهل و سوم آمده است:«تعليم حق تمام اتباع افغانستان است كه الي درجه ثانوي به صورت رايگان از طرف دولت تأمين ميگردد . دولت مكلف است به منظور تعميم متوازن معارف در تمام افغانستان ، تأمين تعليمات متوسطه اجباري پروگرام مؤثر وضع و تطبيق نمايد و زمينه تدريس زبانهاي مادري را درمناطقي كه به آنها تكلم مي كنند فراهم كند . » همانگونه که مشاهده مي کنيد، تدوين کنندگان اين قانون مي خواهند بگويند که به منظور تامين عدالت و تعميم متوازن معارف در سراسر افغانستان، دولت مکلف است دو کار انجام دهد:
1. اموزش رايگان و اجباري تا پايان دوره متوسطه را فراهم کند.
2. زمينه تدريس زبانهاي مادري را براي افراد بومي مناطق مختلف ميسر سازد.
اينک بايد پرسيد که آيا آموزش رايگان تا حد متوسطه مي تواند به عدالت اجتماعي و باز توزيع منابع درآمد جامعه کمک کند؟ آيا آموزش زبان مادري به اين مساله مي انجامد؟ پاسخ به هر دو پرسش منفي است.
علم آموزي هزينه- بر است. به اين معنا که اندوختن دانش و مهارت يک شبه حاصل نمي شود بلکه مانند کودکي است که تا رسيدن به سن بلوغ عقلي و جسمي ، مراقبت ها و مرارتهاي فراوان به همراه دارد. براي اين که علم بتواند به باز توزيعي و توزيع مجدد کمک کند، بايد براي اندوختنش هزينه کرد. آنقدر بايد مصرفش کرد که تا به مرحله توليد گري برسد. در جوامع فقير، گروههاي بي در آمد و کم در آمد جامعه چون توانايي تامين هزينه علم اندوزي را ندارند، نا چارا از علم آموزي منصرف مي شوند و در نتيجه جامعه هر روز بيش از گذشته به سوي نابرابري به پيش مي رود.
ممکن است گفته شود که رایگان و اجباری بودن تحصیلات تا سطح متوسطه به گروههای فقیر کمک می کند بدون تحمل هزینه مالی، دانش فراگیرند و در نتیجه جای نگرانی وجود ندارد. نادرستی این ادعا در این است که اولا، از آموزش رایگان تا حد متوسطه تنها فقرای جامعه بهرمند نمی شوند بلکه ثروتمندان هم، همان استفاده را به نحو موثرتری می برند. ثانیا، سطح متوسطه مرحله پایانی علم آموزی نیست. این مقطع، دریچه ورود به مراحل بالا تر است که تنها از طریق آن ها مساله توزیع مجدد میسر می شود. کسی که دیپلم متوسطه دارد، نمی تواند به اندازه کسی که دکترا دارد درآمد کسب کند و در سرنوشت فردی و اجتماعی موثر باشد. بنا بر این، پولی بودن آموزش عالی به معنای گشودن در های منابع سرمایه ی علمی به روی ثروتمندان و بستن آن به روی فرزندان مستعد طبقات محروم جامعه است.
تهیه کنندگان پیشنویس ممکن است استدلال کنند که انها با منظور و هدف عدالت گرایانه آموزش عالی را پولی کرده اند. به این معنا که انهایی که دنبال علم زیاد می روند باید از جیب خود هزینه کنند و نه از جیب جامعه و این کار نه تنها ایرادی ندارد که کار ضروری است. در برابر می توانیم بگوییم که نظر تهیه کنندگان پیشنویس، بر این پیشفرض استوار است که علم آموزی در مراحل بالا جنبه اشرافی دارد و در جامعه فقیر، فقرا نه می توانند اشراف باشند و نه لزومی دارد. البته، اگر علم آموزی به سرنوشت جامعه و فرد تاثیر نداشته باشد و صرفا امری انتزاعی باشد، در ان صورت حق با تهیه کنندگان قانون اساسی است. اما چنانچه بر همگان عیان است، علم، جنبه تولید گری دارد و از سرمایهای مولد است که در پیشرفت و پسرفت فرد و جامعه اهمیت بسیار دارد. از سوی دیگر، ثروتمندانی که علم می آموزند، بعدا به جامعه باز می گردند و صدها برابر انچه را که مصرف کرده اند از جیب جامعه بیرون می کشند.
بنا بر این، نگاه نویسندگان پیشنویس قانون اساسی، نگاه تبعیض آمیز و ستمگرانه است. جامعه را از تحرک باز می دارد و گروههای فقیر جامعه را دایما در فقر نگه می دارد و استعداد فرزندان آنها را قربانی می کند.
به نظر می رسد که ماده 43 مانند بسیاری از مواد قانون اساسی، وام گرفته شده از قوانین امریکای شمالی است( چنانچه قدرت دولت انتقالی مدیون امریکا است). اما تهيه کنندگان آن فراموش کرده اند که سایر تفاوتهای بنیادی دو جامعه را در نظر بگیرند. در امریکای شمالی، آموزش عالی پولی است اما به معنای بسته بودن دروازه دانش و دانشگاه بر روی گروههای محروم جامعه نیست.در آن جا، موازی پولی بودن آموزش عالی، امکانات بسیار زیادی مانند بورس و وام وجود دارد که هر آدم بی پول اما مشتاق و مستعد می تواند بدون کمترین مشکلی تحصیل کند و در صورت مقروض شدن، پس از تحصیل و پیدا کردن کار دین خود را ادا نماید. راستی در افغانستان چنین امکاناتی وجود دارد؟ یقینا نه. دولت امریکایی کرزی فراموش کرده است که پولی بودن آموزش عالی در امریکا ممکن است جنبه باز توزیعی داشته باشد اما در افغانستان جنبه تبعیضی دارد انهم علیه لایه های فقیر جامعه. بعلاوه، در امریکای شمالی اکثریت مردم مانند افغانستان زیر کمربند فقر زندگی نمی کنند و با توجه به شرایط شغلی بیشتر مردم می توانند بدون حمایت دولت به تحصیل ادامه دهند. در افغانستان اکثریت مردم بدون حمایت دولت نمی توانند تحصیل کنند و لذا محروم کردن انها از تحصیلات عالی ظلم بر اکثریت است.
از سوی دیگر، در ماده چهل و سوم قانون اساسی به اموزش زبان مادری اشاره شده است. البته این مساله پیش از ان که یک مساله اموزشی باشد، یک مساله سیاسی و فرهنگی است که باید در جایگاه دیگر بحث می شد. اما با فرض این که جایگاه مناسب ان، در ماده 43 است، از لحاظ علم آموزی و آموزشی، دردی را دوا نمی کند. بعید است که آموزش عالی و حتی متوسطه به زبانهای غیر از دری و پشتو باشد تا فرصت آموزشی بهتری را در اختیار کسانی قرار دهد که به زبانهای غیر از زبان رسمی تکلم می کنند. بنا بر این، آوردن ان در این جا صرفا جنبه فریبکارانه دارد.
به طور خلاصه باید گفت که قانون اساسی تهیه شده( با قبول چند ماده مهم ان) از لحاظ آموزشی مانند برگه های تبلیغاتی دلالان عتیقه فروشی است که مناسب حال اشراف و ثروتمندان دوستدار کالا های لوکس است. در آن جا طبقات فقیر راه ندارند و مورد خطاب هم نیستند. فقرا می توانند پای خودرا به اندازه گلیم شان دراز کنند و الا به مسخره گرفته می شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:43  توسط ا. راسخ  | 

برای ارشیو

 

بنا به دلیل کمبود جا، از این پس سایت سلام  از این وبلاگ به عنوان ارشیو فعال استفده خواهد کرد. دریغ امد که نوشته های دوستان  تماما از سایت برداشته شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:54  توسط ا. راسخ  |