تبليغاتX
خزانه

خزانه

پنجره ای به نوشته های شما(ارشیو مقالات سایت سلام)

گفتگو

روایتی از درون: گفت و گویی با محمد سرور جوادی - نماینده مردم ورس در لویه جرگه

به کوشش انجینر حسین ریحانی

................................................................................................................................

قسمت اول
سلام: بطور مختصر خود را براي خوانندگان معرفي کنيد؟

جوادي: من، محمد سرور جوادي، آنگونه که در قرآن پدرم ثبت است، در ۲۰ جدي ۱۳۴۶ متولد شده ام. زادگاهم دهي است کوچک به نام غلامک واقع در ولسوالي ورس ولايت باميان. زمستانها را از هفت سالگي به بعد در طلبه خانه مي رفتم و بهار و تابستان به مکتب که صرف چهار سال ادامه يافت. تاسال ۶۲ گاهي طلبه خانه و گاهي صخره هاي خشن و چوپاني جاي و کارم بود. اولين آشنايي ام با تکنولوژي مدرن، هلي کوپتر، ميک و بمب در سالهاي ۶۰ و ۶۱ بود که چندتن از نزديکانم را تکه و پاره نمود. سياست را هم از همان کودکي و از همان محيط مي آموختم. با زنداني شدن چند تن از نزديکانم و حکم تکفير، بالاي ما، به جرم" نصري" بودن، نان براي بنديها مي بردم و فهميدم که بعضي از بنديها، از جمله نزديکان من"خطري" اندو ممنوع الملاقات. نصر به نظر قوت سنتي حاکم از خلق و پرچم و مجاهدين خلق بدتر بود و اين بدي در بر خورد آنها با زندانيهاي متهم به عضويت هر يک، واضح بود. نمي دانستم چرا؟ بعدا به يک نتيجه رسيدم و آن اين که: نصريها بيشتر هزاره ها بودند و طرفدار تساوي حقوق هزاره ها با ديگران و بسياري از سنتهاي قومي و مذهبي را که در دين ريشه ندارد، نمي پذيرفتند و... خوب! هر دوي اين، جرم بزرگي است، در افغانستان حق طلبي، عدالتخواهي و مساوات جويي به منزله نفي اقتدار قوم بزرگتر، برتر و ...( قدرتمند) تر است و سنت شکني بد تر از کفر. لذا اواخر سال ۶۱ به قصد تحصيل و به هر سختي اي که بود وارد مشهد در شرق ايران شدم و تا سال ۶۷ همانجا بودم. درس مي خواندم و چيز زيادي براي گفتن ندارم. بعدا قم رفتم. در مجموع سطوح عاليه علوم ديني را مرور کردم و چندي (۳ سال) پاي درسهاي تخصصي آيت الله منتظري مي نشستم. البته قم ما را مجبور مي کرد که تفسير، حديث (رجال)، فلسفه، کلام، اقتصاد و جامعه شناسي هم بخوانيم و دوره هاي تخصصي حقوق نيز بود. با همه اينها آشنايي دارم و از هيچ کدام چندان آگاهي ندارم. تنها مضموني که کمي بلد شدم ادبيات فارسي بود که از دانسته هاي دکتر ( استاد) محمد رضا حکيمي و دکتر حسين بشيريه بهره جستم که منجر به اعطاي يک ورق به نام ليسانس ادبيات از دانشگاه تهران شد. در اين مدت بازيهايي با مطبوعات هم داشتم چه ايراني و چه افغاني. در پيام مستضعفين، حبل الله وهفته نامه وحدت بيشتر کاغذ سياه کرده ام، چندي هم هواي استقلال سرم زده بود جزوه هایي به نام "حکمت" ماهوار با کمک جمعي از ياران منتشر مي کرديم.

سال ۷۵ ايران را ترک کردم و تا کنون در افغانستانم. از اين که از ميان خون و خطرها گذشته و از تهاجمات همسايه و مردم جنوب آسيب نديده و از زندان شان بيرون آمده و تا کنون زنده ام خدا را شاکرم و فعلا، مدير مسئول يک هفته نامه هستم. و البته امتياز "حکمت" را هم گرفته ام اما چه کنم که فقيرم. اين که چرا ايران را ترک کردم و در افغانستان چه ديده ام، مخصوصا در دوران حاکميت طالبان رازهاي بسيار دارد، چون شما مختصر مي خواهيد، باشد براي زمان ديگر.

سلام: لويه جرگه را چه تعريف مي کنيد و آيا آن را آنگونه که معرفي شده است يافتيد؟

جوادي: نهادهاي حقوقي، و قوانين نوعا امور قرار دادي است، مطابق قرار عامه و توافق آراء جمعي اعتبار پيدا مي کند. شما تصور کنيد، قانون اساسي يک توافق و قرار داد همگاني است. و از همين نقطه مشروعيت پيدا مي کند . لويه جرگه نهاد اجتماعي است که تنها در افغانستان تبارز يافته و ريشه در سنتهاي پشتوني دارد، تاريخ و پيشينه آن به عصر احمد شاه ابدالي بر مي گردد. قبايل پشتون منازعات ذات البيني را از طريق مجالس ريش سفيدان و متنفذان حل و فصل مي نموده اند و تصميم گيريهاي عمده سياسي- اجتماعي در اين مجالس مي شده است. احمد شاه نيز از طريق همين مجلس به عنوان اولين سلطان کشوري به نام افغانستان ظهور کرده است. در سنت پشتوني، لويه جرگه خصوصياتي داشته که ماهيت دموکراتيک و عام الشمول آن را از بين مي برد. آنهائي که از نظر مذهبي و اجتماعي و رسوخ قدرت و سلطه حالت قيموميت بر عامه مردم را داشته اند، عضو اتوماتيک لويه جرگه ها بوده اند و تصميم آنها بر همگان نافذ، اين سنت در بين قبايل پشتون تا آنجا پر نفوذ و قدرتمند است که حتا در عصر حاضر بالاتر از قانون، شريعت و نهادهاي حقوقي و مدني بين المللي و ملي مطرح است. شريعت هم نوعي توجيه و پوشش تصاميم جرگه هاي قومي است. اين سنت پشتوني رفته رفته بر سياست و استراتژي کل کشور مسلط گرديده و اينک در افغانستان به يک نهاد حقوقي و سياسي قدرتمند تبديل شده است. از آنجا که در مجامع بين المللي و ارگانها و دولتهاي که به نحوي در افغانستان استيلا دارند، نيز پشتونها حضور قوي دارند و مشوره دهنده هستند. در اجلاس بن، به لويه جرگه مشروعيت حقوقي بين المللي داده شد و در قانون اساسي به عنوان ممثل و مظهر اراده ملت جاي گرفت.

من لويه جرگه را بعنوان يک نهاد سالم اجتماعي اي که بنيادهاي حقوقي محکم داشته باشد نه پيش از ورود به آن و نه پس از خروج از آن باور مند بودم، بخصوص براي تصويب قانون اساسي.

حال با توجه به آنچه که گفتم به پاسخ اين بخش سوال مي رسيم که ايا آن را آنگونه که تعريف شده است يافتيد؟ براي اينکه اين نقطه خوب واضح شود، نکات ذيل قابل تعمق و تأمل است:

۱- سنت لويه جرگه سازي در افغانستان نشان مي دهد که متنفذ سالاري ستون فقرات لويه جرگه ها بوده است، مهم نبوده که در لويه جرگه چه موضوعاتي مورد بحث است و کساني که در آن شامل مي شوند از خوانين و صاحب رسوخ هاي سنتي و عوامل حکومتي در موضوعات مورد بحث وارد هستند، يا نه. لويه جرگه ها بسياري از وقتها تصميم قبلا گرفته شده را مهر تأييد زده اند. همان لويه جرگه با همان خصوصيت در حکومت رباني عنوان شوراي اهل حل و عقد ودر حکومت ملا محمد عمر، شوراي سراسري علماء و مفتيان را به خود گرفته بود و جاي تأمل جدي است که از متنفذين، آدمهاي صاحب نفوذ معنوي در ميان مردم مقصود نيست بلکه صاحب رسوخ هاي رسمي بيشتر مطرح است.

گرچه در لويه جرگه اضطراري و قانون اساسي تا حدودي اين سنت شکسته شده بود وتلاش جدي بر آن بود که دموکراتيک باشد. انتخابات لويه جرگه اضطراري تقريبا در تمام قراء و بافراخواني همه مردم و حتا زنان روستايي صورت گرفت ولي بازهم لويه جرگه نمي توانست مظهر اراده کامل ملت باشد، زيرا وکلاي انتخابي گرچه منتخب بودند، اما مردم نه از صميم قلب که از روي ترس و واهمه دير پاي قوماندانان و زور مندان محلي و از جهت ريا به آنهارأي داده بودند. حکومت زور مندان محلي بر اراده مردم، در بعض موارد حالت ظاهري و علني داشته نظير حوزه هاي پکتيا، ننگرهار، ارزگان، پروان، بدخشان و جوزجان، در بعضي جاها حالت مخفي داشته، نظير حوزه هاي، بلخ، قندوز، هرات، قندهار و کابل و در جاهاي ديگر حالت موهومي داشته است، مثل، خود سانسوري در مطبوعات.

۲- لويه جرگه از لحظه آغاز سخت دچار دو دستگي شد، عامل آن دو دستگي اظهارات عبدالحفيظ منصور يکي از چهره هاي شوراي نظار و مدير مسئول جريده پيام مجاهد بود. آقاي منصور پس از افتتاح لويه جرگه که بحث بالاي طرزالعمل شروع شد، نخستين کسي بود که کاملا خارج از موضوع و بصورت عقده گشايانه حرف زد، او گفت: لويه جرگه مظهر اراده ملت است و خودش برايش بايد طرز العمل بسازد و کسي حق ندارد براي آن طرز العمل ارائه کند، آقاي کرزي فرزند لويه جرگه است و فرزند حق دستور بر پدر را ندارد، ما دست دولت و کرزي را قطع مي کنيم ... سخنان آقاي منصور چند عيب قانوني داشت که من آنها را در صحن لويه جرگه تذکر دادم:

اول؛ طرز العمل توسط دار الانشاء کمسيون قانون اساسي تهيه شده بود و آقاي کرزي آن را طي فرماني رسميت و قانونيت داده بود، هم کمسيون و هم آقاي کرزي مطابق وظيفه شان عمل کرده بود و چيزي به نام تحميل دستور وجود نداشت.

دوم؛ درماده اول طرز العمل آمده بود که: اين لويه جرگه براي تصويب قانون اساسي داير گرديده و صلاحيت ديگري ندارد و در ماده آخر آمده بود: به غير از ماده اول، در تمام مواد، وکلاي محترم مي توانند حذف و تعديل ايجاد نمايند. با توجه به محتواي اين دو ماده، وکلا لويه جرگه روي عيبها و نقصهاي فني طرزالعمل مي توانستند بحث نمايند و آنها را مطابق ميل خود بسازند به جز ماده اول، يعني هدف لويه جرگه. ولي آقاي منصور بدون اشاره به عيبها، کليت طرز العمل را، به دليل اينکه کمسيون تهيه کرده و کرزي فرمان داده است، مردود دانست.

سوم؛ طرز العمل ۵۰ في صد عملي شده، انتخابات مطابق آن صورت گرفته، لويه جرگه مطابق آن داير و افتتاح گرديده بود. آقاي منصور و ديگران، مطابق همان طرز العمل وکيل بود و براي خود حق سخن مي دادند و به نمايندگي از مردم حرف مي زدند و اراده خود را مظهر اراده ملت مي دانستند، اگر طرز العمل در کليت خود غير قانوني و نا مشروع بود، پس وکالت آقايان هم نا مشروع بود. وقتي من اين تذکر ها را دادم و افزودم که از جنبه هاي فني روي طرز العمل بحث شود تا با اصلاحات، روش بهتري براي کار لويه جرگه پيدا شود، آقاي منصور علنا در جوابم گفت: برادر! حرفهاي شما منطقا درست است ولي من مي خواهم جنجال شود! اين بود که يک اتحاد نشکن و نا خواسته بين پشتونها کلا و بين بسياري از اقوام ديگر نظير نورستانيها، بلوچها، و ... با پشتونها به وجود آمد. مخالفين دولت نظير عزيز الله واصفي، دکتر رنجبر، سياف و امثالهم در صف موافقين دولت پيوستند و شعار هرکس مخالف کرزي است، پشتون نيست، بين پشتونها بلند شد. من به قاطعيت گفته مي توانم که آنها اجلاس را به سوي يک بد بيني، صف بندي شديد قومي و جناح بندي دولتي و غير دولتي سوق دادند و عواقب اين حرکت افراطي و بي منطق چه بود؟ و موضعگيري دسته هاي قومي و سياسي چگونه؟ در جاي ديگر شرح خواهم داد.

۳- به نظر من لويه جرگه، آنهم با آن تعداد بالا اصلا روش درست براي تصويب قانون اساسي نبود من بارها در جريان کار لويه جرگه طي مصاحبه هايي با راديوها نيز گفته بودم که روش و شيوه تصويب قانون اساسي در لويه جرگه غلط است، چون اولا عناصر عضو لويه جرگه به جز در صد بسيار پايين آن، با قانون سازي نا آشنايند و دوما در چنين اجلاس بزرگي، زمينه ابراز نظر و استدلال فراهم نيست، بلکه کار منجر به بلوا و رأي گيري مي شود. تا زماني که روي هر ماده قانون بحث و استدلال صورت نگيرد و اعضاء جلسه روشن نشوند، راي گيري راه باطل وکور است و سوما اگر امکان رفراندوم نبود، تصويب قانون به تاخير مي افتاد تا زماني که اين زمينه فراهم مي گرديد، تا آن زمان مسوده براي مردم از طرق مختلف توضيح داده مي شد ولي همانگونه که قبلا گفتم به دليل اين که در سطح بين المللي نيز پشتونها فعالند، هم در اجلاس بن و هم در سازمان ملل سخت روي لويه جرگه، اين سنت پشتوني تکيه شده و ملل متحد مصمم بود که آن عملي شود و اگر آن عملي نمي شد معني اش توقف پروسه بن بود و بازگشت افغانستان به سوي گذشته اي که سخت سايه وحشت آن بر ذهن مردم افغانستان و دنيا تيره است.

۴- عيب ديگر لويه جرگه در اين بود که اعضاي آن از ميان اعضاء لويه جرگه اضطراري بودند. لويه جرگه اضطراري گرچه تلاش شده بود که دموکراتيک باشد و با لويه جرگه هاي گذشته تفاوت بسيار داشت اما دو ملاحظه بر آن و بر لويه جرگه قانون اساسي بوده و است که من در جريان کار لويه جرگه هم آن دو را به خبرنگاران گفته بودم. يکي اينکه لويه جرگه اضطراري همانگونه که از نامش پيداست و به تعقيب آن تشکيل دولت انتقالي، راهکاري بود که در بن براي گذار از بحران سنجيده شده بود، خود اجلاس بن هم به عنوان يک راهکار گذار از بحران به ميان آمد. در اجلاس بن اراده ملت افغانستان اصل نبود بلکه چانه زنيهاي جناح هاي درگير و جامعه جهاني، بخصوص آمريکا تعيين کننده بود. پس نه تصاميم بن مشروعيت لازم را براي لويه جرگه قانون اساسي داشت و نه لويه جرگه اضطراري مي توانست زير بناي اين لويه جرگه شود و ديگري اين که اعضاء لويه جرگه اضطراري، در فضاي کاملا غير نورمال و متشنج افغانستاني که تازه از جنگ رها شده، انتخاب شده بودند، از اين جهت انتخاب مردم بعضا غير ارادي و قسمتي هم اشتباه بود و اين بسيار غلط است که يک انتخاب، مادام العمر دوام پيدا کند و ديگر براي مردم فرصت انتخاب داده نشود. به همين دليل هم در لويه جرگه اضطراري و هم در لويه جرگه قانون اساسي يکي از فشارهاي گروههاي که از انتخاب مجدد شان خام بودند اين بود که از همين لويه جرگه ها، پارلمان تشکيل شود که اين طرح در هر دو لويه جرگه بکلي موضوعيت نداشت چون موضوع هر دو لويه جرگه مشخص بود و از طرفي حتا در اجلاس بن هم چنين چيزي تصميم گرفته نشده است.

در لويه جرگه قانون اساسي، طرز العمل يک راه را براي بهبود کيفيت لويه جرگه سنجيده بود و آن اينکه کساني، خارج از اعضاء لويه جرگه اضطراري مي توانند خود را کانديد نمايند، کانديد هاي آزاد با تشريح اهداف و ديدگاههاي شان شانس انتخاب شدن را داشتند و خيلي از آدمهاي با فهم واردلويه جرگه از اين طريق شدند. من خودم هم کانديد آزاد بودم، گرچه تلاش کمسيون اين بود که براي لويه جرگه قانون اساسي از نو انتخابات شود، ولي ملل متحد هم از نظر بود جوي و هم از نظر اجرايي اظهار عجز نمود. ۵- در ميان پنجصد نفر نمايندگان لويه جرگه پنجاه نفر انتصابي بودند و دو نفر ديگر از معلولين نيز منصوب شدند که جمع وکلاء صاحب راي به ۵۰۲ نفر رسيدند. در خصوص اين عده سه نظر وجود داشت؛ عده اي مي گفتند که آنها از اجلاس اخراج شوند، عده ديگر با حضورشان حرفي نداشتند ولي براي آنها حق رأي قايل نبودند وعده اي هم با تمام مزاياي وکالت آنها موافق بودند. هر دو دسته مخالف، تصور مي کردند که انتصابيها براي اعمال نظر دولت آمده اندولي واقعيت اين بود که اولا اکثر وکلاء انتصابي بودند، منتهي بعضي انتصابي تفنگ وزور خودشان، بعضي انتصابي حزب و جناح شان وبعض ديگر انتصابي روابط شان با مسئولين حوزه هاي انتخاباتي. فقط انتصابي هاي آقاي کرزي انتصابي نبودند و ثانيا هيچ يک از انتصابي ها از نزديکان دولت نبودند، بلکه انتصابيها از ميان قشرهايي بودند که به دلايلي حضورشان در لويه جرگه ضعيف بود و اين گروه نوعي تعادل را ايجاد کردند. مثلا زنها بسيار حضورشان ضعيف بودند، انتصابيها اکثر از زنها بودند. هزاره ها به دليل نا عادلانه بودن واحدهاي اداري شان در بين انتخاب شدگان کم بودند به قسمي که وکلاي ازبيک ۱۰ في صد و هزاره ها ۹ في صد بودند اما با حضور انتصابيها تعدادشان به ۱۲ في صد رسيد و معلولين بکلي فاقد وکيل بودند لذا دو نفر يکي از جامعه نا بينايان ما در زاد و ديگري از جمع فلج هاي مادر زاد و يا فلج بر اثر پوليو منصوب شده بودند. زيبا ترين سخنراني که تمام وکلاء را به گريه در آورد، از سوي همان معلول نابينا ايراد شد. وکلاي انتصابي هزاره به جز دو سه مورد که آدمهاي سرشناس مجاهدين بودند، باقي از ميان زنهاي نا شناخته بودند، اما آدمهاي با سواد با انديشه هاي ملي و کاملا منطقي و داراي اراده مستقل. از طرف ديگر در آغاز کار و حتا روي طرزالعمل جنجال شد و آقاي منصور و دوستانش نتوانست کاري بکنند، و انتخابات هيئت رئيسه و تشکيل کميته ها عملي شد، ديگر طرح بحث انتصابيها زمينه نداشت، چون طرز العمل را همه پذيرفتند و انتصابيها هم در طرزالعمل پيش بيني شده بودند. گرچه حرفهاي بسياري در مورد لويه جرگه باقي مانده ولي در پاسخ اين سوال بسنده مي کنيم.

سلام: در لويه جرگه چه نيروهايي اعمال قدرت مي کردند؟

جوادي: براي اينکه جواب واضح داده شود بايد کمي جناح بنديهاي درون لويه جرگه را شرح بدهم. همان گونه که گفتم بر اثر موضعگيريهاي افراطي آقاي منصور و در کل شوراي نظار، پشتونها متحد شدند. آنها ترکيبي بسيار ناهمگون داشتند ولي در عکس العمل شوراي نظار متحدانه عمل مي کردند، بگونه اي که پاي سنجش و منطق از فضاي لويه جرگه کوتاه شد. افراد طالبان، حزب اسلامي و ديگر احزاب جهادي پشتون، غرب گراها و چپيهاي پشتون، همه به يک راه روان بودند و آن تحکيم اقتدار قومي شان بود. آنها براي رسيدن به آن هدف، تمامي انگيزه هاي سياسي- فکري و اعتقادي را کنار گذاشتند، به يک اشاره عمل مي کردند و رهبري اشاره ها را هم عبدالقيوم کرزي به دست داشت. پشتونها قسما خواسته هاي فزون از حق شان داشتند و افراطي بودند، درخواسته هاي آنها نورستانيها و بلوچها و قسما غير پشتونهاي فراه و نيمروز نيز هماهنگ بودند ولي اکثريت پشتونها به رهبري برادران کرزي تلاش داشتند نوعي تعادل به وجود آيد و خواسته هاي ديگر جناح ها و دسته هاي قومي هم مورد توجه قرار گيرد و رضايت آنها کسب شود. براي آنها موفقيت لويه جرگه و تصويب قانون اساسي مهم بود، چون وضع شکننده افغانستان و شکست لويه جرگه هم به ضرر آقاي کرزي و دولت او بود و هم به ضرر پشتونها، با توجه به اين که مناطق آنها پايگاههاي القاعده و تروريزم است.

غير پشتونها متحدانه عمل نمي کردند. تاجيکها سه دسته بودند، شوراي نظار، طرفداران رباني و تاجيکهاي مستقل، دو طيف اول بسيار نزديک به هم بودند با اين تفاوت که طرفداران رباني اندکي از شوراي نظاريها آهسته تر حرکت مي کردند ولي تاجيکهاي ديگر کاملا با آن دو تفاوت داشتند، هزاره ها نقش شاهين ترازو را بازي مي کردند. ازبکها خواسته هاي مخصوص به خود را داشتند؛ نظام پارلماني و رسميت زبان ترکي و در جهاتي با تا جيکها هماهنگ مي شدند، اگر هزاره ها به يکي ازين دو مي پيوستند، لويه جرگه کاملا يکطرفه مي شد و هيچ راه تفاهم و توافقي باقي نمي ماند، هزاره ها رل ميانجي را داشتند. فقط در يک مورد تمام غير پشتونها متحد شدند و آن وقتي بود که پشتونها خواهان ملي شدن زبان پشتو شدند. هزاره ها و ازبکها هر کدام بين خود متحد بودند وبا يکديگر نيز در زمينه هاي زيادي همکاري داشتند. با توجه به اين که هر يک ازين دسته ها در دولت نمايندگاني دارند، هيچ لزومي نداشت که از بيرون اعمال فشار شود ولي در درون، اعمال فشار بگونه اي که روندکار لويه جرگه را مختل نمايد بيشتر و در چند مورد که بعدا شرح خواهم داد از سوي شوراي نظار صورت گرفت و در مورد ملي شدن زبان پشتو هم دو روز پشتونها کار لويه جرگه را مختل ساختند.

سلام: گفته مي شود که براي حل مشکل دائما به سفير آمريکا و اخضر ابراهيمي مراجعه مي شده است. درواقع نمايندگان، ديدگاههاي آنها را تصويب مي کردند، شما با اين برداشت، موافقيد؟

جوادي: نه به هيچ وجه! دليل آن اين است که فقط در يک مورد گفتگو روي رسميت زبان ازبکي، آن دو حضور داشتند و بيشتر از پشتونها خواهش داشتند؛ موضوع را بپذيرند و حقوق همگان را در نظر داشته باشند که بعدا شرح خواهم داد و ديگر اين که اگر طبق ميل و نظر آنها مي بود قانون اساسي بايد هرچه دموکراتيک تر مي شد که مي بينيم نشد آنها هيچگاه نظر بخصوص ابراز نکردند اما اينکه افرادي خود مي رفتند و از آنها نظر مي خواستند مربوط به آنها است و نه آن دو نفر، آنها در مواردي از دادن نظر پرهيز مي کردند و دايمأ حرفشان اين بود که هدف ما موفقيت لويه جرگه است، به هر قسمي که وکلا بخواهند.

سلام: گفته مي شود که هرشب نمايندگان دعوت مي خوردند تا فردا در خاطر شان باشند که چه بگويند . آيا شما در چند ميهماني شرکت داشتيد و چه کساني ميهماني مي دادند؟ جوادي: از ميهماني هاي خصوصي که در آن ديدگاه و طرح خاصي مطرح شود نه چيزي ديدم و نه شنيدم ولي ميهماني هاي عمومي بود. رييس دولت ، اعضای کابينه و شخصيتهاي ملي و جهادي، و کلاء را دعوت مي دادند. من در دعوت آقاي کرزي، آقاي خليلي، آقاي رباني، آقاي جاويد و آقاي اشرف غني احمد زي بودم. در دعوت آقاي کرزي که از وکلاي هر چند ولايت يک جا صورت مي گرفت، از سوي وکلاء مشکلات محيطي مطرح مي شد و در ساير دعوتها هيچ نوع صحبتي در ميان نبود. دعوتها کدام انگيزه اي روي محتواي لويه جرگه نداشت، ولي ممکن اشتهار دعوت دهنده مطرح بود.

سلام: شما طرفدار نظام پارلماني بوديد يا رياستي؟

جوادي:من طرفدار نظام رياستي بودم. اين ديدگاه را نه در لويه جرگه که پيش از آن داشتم، در پروسه نظر خواهي که شش ماه قبل از لويه جرگه برگذار شده بود، در ورس بودم با من مصاحبه اي انجام شد، گفتم که افغانستان ضرورت دارد تا يک حکومت مقتدر داشته باشد. پارلمان در شرايط فعلي افغانستان که انتخابات زمينه هاي سالم و دموکراتيک ندارد، احزاب سياسي مقتدر نيست، ائتلافها شکننده و شتاب آلود است، تنشهاي قومي و جناحي بسيار شديد است و... نمي تواند، حکومت مقتدر را ايجاد کند، هر روز حکومت دچار اختلاف و سقوط خواهد شد. در افغانستان تقابل ديدگاه هاي سياسي هميشه با خشونتهاي نظامي همراه است حکومت در شرايط فعلي بايد قوي باشد که در حالت رياستي بيشتر متصور است. البته آنچه که در مسوده آمده بود و در قانون هم تصويب شد، نه رياستي است و نه پارلماني بلکه مخلوطي از هر دو با توجه به شرايط افغانستان است. اين بدان معني نيست که سيستم مطرح شده براي ابد خوب است و ممکن است با فراهم شدن شرايط تشکيل پارلمان سالم و دموکراتيک و تغيير اخلاق اجتماعي از احساسات به عقلانيت و مطلق گرايي به واقع بيني، آن سيستم مطلوب باشد و قانون هم قابل تعديل است به هر حال هر دو سيستم دموکراتيک است ولي مهم روحيه دموکراتيک مي باشد، سيستم بدون اخلاق مدرن و دموکراتيک کارساز نيست. افغانستان به ثبات ضرورت دارد تا در پناه آن سازندگي راه بيا فتد و در کنار سازندگي روح و اخلاق دموکراتيک پيدا شود.

سلام: گفته مي شود که از هزاره ها کسي شعار مردمي بدهد و مستقل عمل کند و شعار حقوق مليتهاي محروم را بدهد وجود نداشت، شما چه مي گوئيد؟

جوادي: نمي دانم مقصود شما از شعار مردمي چيست و مستقل عمل کردن چگونه و شعار مليتهاي محروم يعني چه؟ قبلا گفتم هزاره ها نقش شاهين تر از و را داشتند، هزاره ها حکم بين دسته هائي بود که هر کدام به جانبي، افراط گرايانه مي کشيدند، هزاره ها چند بار لويه جرگه را از بن بست نجات دادند. خوا هم گفت که چگونه بسياري از دست آورد هاي لويه جرگه حاصل تلاش هزاره ها است، هزاره ها متفکرانه عمل کردند و فکر مي کنم استقلال عمل ازين بيشتر ممکن نبود. سلام: از هزاره ها فعالترين ها که بودند؟ جوادي: با توجه به سوال قبلي شما فکر نمي کنم شما معتقد به فعال بودن هزاره ها باشيد ولي بايد بگويم که از هزاره ها چند نفري، بسيار محدود، يک جانبه و دلقک وار، طبل شوراي نظار را مي کوبيدند، اين آدمها يا تاجر بودند و منافع مالي شان در شمال را مي سنجيدند و يا غير هزاره هاي که از هزاره نمايندگي مي کردند! دو سه نفري هم بي خاصيت و بي موضع بودند و نمي توانستند، موضع بگيرند، باقي همه فعال و متحرک بودند و طبق منافع عامه و مصلحت هاي مخصوص به خود عمل مي کردند.

سلام: شما در کدام کميته بوديد؟

جوادي: در کميته جنجالي! کميته هشتم، در آن کميته احمد فريد، يک چهره طالباني، احمد ولي مسعود، چهره شاخص پارلمان خواهان، احمد ولي کرزي، از رياستي خواهان و ملالي جويا دختر خبر ساز لويه جرگه بودند. من هم به دليل يک مناظره با احمد ولي مسعود، تاحدي در آن کميته حضورم را مشخص کرده بودم.

سلام: اگر دوباره همان جرگه برگزار شود و شما هم نماينده باشيد چگونه عمل خواهيد کرد؟

جوادي: مثل گذشته؛ يعني براي تحقق آزادي و دموکراسي با حفظ اقتدار و عزت ملي و طبق منافع و مصالح همه مردم افغانستان و تأمين عدالت، تلاش خواهم کرد، من به محتوا بيشتر مي انديشم تا مظاهر سمبوليک و احساسات بر انگيز.

قسمت دوم

سلام: گفته مي شود که با محسني خيلي مشکل داشتيد. مسأله چه بود؟

جوادي: من شخصاً با کسي مشکل نداشتم، در جمع نمايندگان هزاره و شيعه مشکل خاصي نبود، تنها ايشان با آقاي سياف و آقاي رباني بيشتر هماهنگي داشتند، تلاش آنها براي تثبيت يک شوراي رهبري جهت نظارت و تطبيق قانون اساسي و کنترل دولت بود، يعني، چيزي، جايگزين يک شوراي قانون اساسي و پارلمان و يا بالاتر از آنها. چيزي که همگان از آن بيزار بودند.

سلام: در رسميت يافتن مذهب تشيع چه کساني نقش زياد داشتند؟

جوادي: اين حساسترين نقطه در لويه جرگه براي ما بود و در سئوال شما نيز. ببينيد! ما در افغانستان، دو مشکل بسيار عمده داشتيم که براي ما پيامدهاي منفي در تمام عرصه هاي سياسي، حقوقي، اجتماعي، اقتصادي، علمي و فرهنگي داشته است، يکي محروميت قومي و ديگر محروميت مذهبي. نمونه هاي اين محروميتها در افغانستان بي شمار است. از روزي که بحث قانون اساسي مطرح شد، تا تشکيل کميسون تسويد و بعد تدقيق و پروسه نظر خواهي و لويه جرگه، همواره ذهن و انديشه مردم ما به اين دو نقطه متمرکز بود.

اگر کمي پس تر برگرديم، پيشينه مبارزه براي رفع اين محروميت ها بسيار طولاني است ولي شرايط افغانستان و جهان، هيچوقت به نفع عدالت خواهان نبوده است، هميشه آنها سرکوب شده اند، از قيام هزاره جات در عصر عبدالرحمن و سرکوبي و قتل عام آنها توسط آن رژيم تا قيام علامه بلخي و ابراهيم خان گاو سوار، همان هدف را دنبال مي کرده است. در عصر عبدالرحمن، ابتداء از سياست قوم ستيزي کار گرفته مي شود، هزاره ها بعنوان ياغي توسط قشون پشتون سرکوب مي گردند و به سر زمينهاي شان پشتون صوبه سر حد جايگزين، وقتي اين روش کار آيي خود را از دست مي دهد سياست مذهبي اعمال مي گردد، فتواي کفريت هزاره ها و بسيج نيروي سني مذهب از هر قوم عليه هزاره ها. اين دو نقطه محروميت و دو نقطه جرم ستون فقرات هزاره ها را شکستانده بود و رفع آن خواسته يک شخص يا گروه نبود، بلکه خواسته تاريخي مردم ما بود، شما ببينيد در زندان پلچرخي وقتي شهيد و احدي از خود دفاع مي کند حرفش اين است که من از حق محکومين تاريخ دفاع مي کنم چون وابسته به نسل پا برهنه و ريسمان بد وشم و به همين جرم هم اعدام مي شود، آن هم توسط حکومت دموکراتيک خلق و مدافع زحمت کشان! پس براي هزاره ها ماهيت فکري، سياسي و شعاري حکومت ها در اعمال آن دو محروميت فرق نمي کرده است، به وضوح درک مي کنيم که مبارزه هزاره ها براي رفع اين محروميتها دو امدر، همگاني و بي وقفه بوده است. اوج اين مبارزات در مقاومتهاي عزب کابل ، با ميان و هزارجات ظاهر گرديد، بگونه اي که جهان با هزاره ها و خواسته هاي شان آشنا شد و در مورد آنها ديدگاه هاي جديدي پيدا کرد، تغيير ديد جهان، تغييراتي را در ديدگاههاي داخلي که هر يک به نحوي متأثر از خارج هستند، بوجود آورد. تغيير ديدگاهها بر اثر مبارزات دو امدار و شرايط خاصي که در لويه جرگه پيش آمد اين فرصت را براي ما داد تا بتوانيم براي رفع هر دو محروميت گام برداريم، نتيجه اينکه دست آورد ما در لويه جرگه نه تنها در خصوص رسميت مذهب شيعه بلکه در رفع محروميت بطور عامش، جمعي و همگاني بود، قبل از ما در کمسيون هم فعاليت شده بود و از همه مهمتر اين آب رخ از همت بس لاله کفنهاست. بسيار ناروا است که کسي اين دست آورد را به خود نسبت دهد، اين يک فرصت طلبي و استفاده جوئي کاذب و غاصبانه است.

سوال: با توجه به اينکه هزاره ها، موضع يک جانبه نداشته اند، براي شما چه چيزي مهم بود و از چه روشي براي رسيدن به مقصود، بهره گرفتيد؟

جوادي:يک صف بندي پيش از شروع لويه جرگه مشخص بود، اينکه عده اي طرفدار سيستم پارلماني هستند و عده اي طرفدار رياستي، براي ما اما هيچکدام مهم نبود؛ چون محروميت ما چيز ديگري بود، نه سيستم. سيستمها هر دو دموکراتيک است، اگر درست اعمال شود، مطابق شرايط اجتماعي و سياسي قابل تعميل است. لذا ما دو روز پيش از شروع لويه جرگه با هم جلسه اي داشتيم که تمام و کلاي انتخابي و انتصابي مردم شيعه جمع بودند و آقايان خليلي، محقق، کاظمي، انوري، جاويد و خانمها سيماثمر و حبيبه سرابي از ارا کين حکومتي ما هم حضور داشتند، در آن جلسه ارزيابي شد که براي ما چه چيزي مهم است و روش ما و استراتژي ما در جرگه چگونه و چه چيزي باشد. آنجا همه جوانب بررسي گرديد و تصميم بر آن شد که ما خود را نبايد جانبدار کسي و مخالف کسي جلوه دهيم، هر کس به خواسته هاي ما ارج گذاشت، دوست ماست. با همين روحيه وارد لويه جرگه شديم، اين يک تعهد روي يک پلان کاري بود. ما بايد مطابق روح جرگه تصميم مي گرفتيم، در جريان جرگه نيز با رها با هم نشست و تصميم گيري داشتيم، کسانيکه يک جانبه پاي علم شوراي نظار سينه زدند و يا به نفع کرزي، با وجود اينکه معدود و انگشت شمار بودند، اما براي ما بسيار ناراحت کننده بود، چون اقدامات و حرکات آنها خطر آفرين بود و يک تعهد شکني. خواسته هاي استاد خليلي هم به نمايندگي از چهره هاي مردم ما در دولت اين بود که خود را در گير جناح بنديها نکنيد، مصالح خود را در نظر بگيريد.

دوستان ما در اروپا و آمريکا و کانادا، همه چيز را ايده آل مي انديشند و آنگونه که خود در يک فضاي بازسياسي نفس مي کشند، خيال مي کنند که در افغانستان هم، بايد ما چنان نفس بکشيم، اينجا با هر نفسي ملياردها ميکروب ريه هايت را اشغال مي کند، مجبور هستي دهانت را کنترل کني و هواي فيلتر شده را تنفس نمائي، براي ما ممکن بود که شعارهاي بي مهار قومي و يا بقول شما مليتهاي محروم ر ا علني سر مي داديم و کسي شايد ما را اعدام، نمي کرد ولي عاقبت چه مي شد؟ وانگهي کدام مليتهاي محروم؟ با کدام سياست و استراتژي واحد؟ براي ما چه فرق مي کند که محروميت را چه کسي بر ما تحميل مي کند و خون ما را چه کسي مي ريزد؟ براي ما مهم اين بود که رفع محروميت مي کرديم.

در شبکه عنکبوتي انترنت گپ زدن آسان است ولي در فضاي پلي تخنيک کابل آنقدر ها هم آسان نبود، ما تنها حرف خود را نداشتيم ما رسالت بدوشان سه و نيم قرن محروميت يک تبار بوديم و آينده اين قوم را هم بايد مي سنجيديم، محروميت ما دو چيز بود ، قوميت و مذهب ، اين نبايد از ياد برود که مليتهاي محروم ، ازبکها و ترکمنها و نورستانيها و بلوچها بيشترو تاجيکها کمتر با ما وجه مشترک داشتند اما گاهي همه شان با قوم حاکم متحدانه به نام مذهب ، خون ما را ريختانده اند، آنها فقط مشکل سهم گيري در قدرت را داشته اند ولي ما مشکل سهم گيري در زندگي را هم داشته ايم . طرفداري از يک دسته و مخالفت با دسته ديگر فورا واکنش عليه مذهب ما را به بار مي آورد و در اين واکنش، متحدان ما، هم، با مخالفان، همراه مي شدند يا لا اقل از ما حمايت نمي کردند . اجازه دهيد که اينجا کمي صريحتر صحبت کنيم : با توجه به آن دو دستگي اي که گفته شد ما با آن تصميم وارد لوي جرگه شديم و لي بسيار زود همه چيز شفاف و روشن شد . آقاي منصور پيش از همه چيز صف بندي را آغاز کردند و پشتونها هم صف شان را متحد ساختند پشتونها استراتژي واحد و ثابت داشتند و آن تحکيم اقتدار قومي بود . آنها اقتدار قومي شان را در اين مي ديدند که اگر سيستم رياستي باشد رييس جمهور حتما پشتون خواهد بود و اقتدار الزاماً از آن آنها ، بعض چيزها هم براي آنها بطور سمبليک نشانه اقتدار قومي بود . ظاهر شاه باباي ملت باشد و سرود ملي به زبان پشتو و لي جانب مقابل استراتژي مشخص نداشتند صرفا موضع گيري هاي شان به چالش کشاندن مقاصد پشتونها بود آنها در آغاز اصل طرزالعمل را قبول نداشتند و بلوا به راه انداختند ولي اين سياست صرف يک ساعت دوام آورد . بعد خواهان بحث روي سيستم نظام قبل از هرچيز بودند که اين هم، با تشکيل کميته ها بيش از يک روز دوام نياورد تعدادي از هواداران سيستم پارلماني در کميته هاي کاري به کلي از طرح موضوع کناره گرفتند، تعدادي نتوانستند استدلال درست کنند و تعدادي هم با شرط هايي نظام رياستي را پذيرفتند ، خواستها همينطور تغيير مي کرد و به خاطر همين تغييرات سريع مواضع و خواسته ها بود که نتايج کار کميته ها نقض شده و تصميم ها و راه حلهاي ديگري سنجيده مي شد کميته هاي کاري بهترين روش ممکن براي بحث و غور روي قانون اساسي بود به حدي بحثها دقيق ، جامع و منطقي بود که آدم لذت مي برد . کميته ها سه منشي داشتند؛ يک نفر را خود وکلا انتخاب کرده بودند، يک نفر از سوي دارالانشا بود و يک نفر از سوي يونيما تا ديدگاههاي وکلاء، درست کامل و بدون تحريف، به کميته تفاهم ارايه شود . در کميته تفاهم نيز جمع بندي، بسيار خوب صورت گرفته بود و يک متن تعديل شده خوب از سوي آن در اجلاس عمومي ارايه شد ولي روي اظهارات آقاي محسني بار ديگر هواداران شوراي نظار بلوا راه انداختند . آقاي محسني ادعا کرد که دو مورد از توافقات در کميته تفاهم در متن تعديل شده نيامده و گمشده است، اقاي مجددي توضيح داد که شما در تصويب دو مورد از جلسه خارج شده بوديد و ديگران بودند و موضوع تصويب شده است . ولي اين بهانه خوبي براي طرح خواسته هاي جديد بود لذا پس از دو روز جنجال نتيجه ۸ روز کار کميته ها و ۵ روز کار کميته تفاهم ملغي اعلام شد و براي اينکه رضايت همه اعضاي لويه جرگه اخذ شود اين تصميم از سوي هيأت رييسه اعلام گرديد که هرکس پيشنهاد حذف يا تعديل روي مواد مسوده دارد در فرم معين، متن اصلي و متن پيشنهادي را قيد و يک صد و پنجاه امضاء از وکلاء اخذ نموده به هيئت رئيسه ارائه دهد تا در معرض راي گيري قرار گيرد. اين طرح، بدترين وضعيت بود چون در آن رأي اکثريت مدرک بود و نه رضايت و توافق جمعي و از طرفي کاملا به نفع پشتونها بود، چون آنها متحد بودند و مدعي اکثريت.

ما بسيار به دوستان تاجيک خود گفتيم که آنچه که در متن تعديل شده آمده، مطلوبترين متن است و خوب است که با توافق جمعي به تصويب برسد، طرح جديد خطر ناک است، آنها نپذيرفتند و شتاب زده فرم ها را گرفتند و خواستها را نوشتند و امضاء جمع کردند، خواستهاي نو ازين قرار بود: سيستم پارلماني، اخراج فوري وزراء دو تا بعيته از کابينه، سرود ملي به تمام زبانهاي رايج، نشر، چاپ و سياست پولي در اختيار پارلمان باشد، مسعود قهرمان ملي باشد، ظاهر شاه باباي ملت نباشد، حجاب اسلامي الزامي شود، ارگان امر به معروف و نهي از منکر ايجاد شود، زبان از بيکي رسمي شود و در مقابل، پشتونها خواستار سيستم رياستي با همان حضوصيت متن مسوده، سرود ملي به زبان پشتو و ملي بودن زبان پشتو شدند، هزاره ها هم خواهان تثبيت شهيد مزاري بعنوان قهرمان وحدت ملي و رسميت مذهب جعفري و حداقل دو معاونت براي رئيس جمهور بودند. پس از جمع آوري فرمها و طرح موضوعات مورد خواسته براي تعديل و آغاز رأي گيري، دوستان متوجه شدند که اشتباه کرده اند و رأي گيري به نفع شان نيست چون اگر مي باختند، نظام رياستي با اقتدار رئيس جمهور، سرود ملي به پشتو و پشتوزبان ملي تصويب مي شد، در حالي که در متن تعديل شده کميته تفاهم هيچ خبري از اينها نبود و ترس از اکثريت بودن پشتونها موجب شد که باز هم تاجيکها جنجال کنند، اينها حرف شان اين بار اين بود، که نبايد قانون در معرض راي قرار بگيرد بايد روي مواد اختلافي توافق صورت بگيرد، بهانه ديگر جنجال گران اين بود که ملي بودن زبان پشتو خواست و کلاء نيست، کساني آن را وارد اجندا کرده اند، ولي اين حرف واهي بود چون وکلاي پشتون تا آخرين لحظه روي اين گپ پافشاري داشتند. درين رابطه پس از جنجالهاي زياد تصميم گرفته شد، هر يک از اقوام پشتون، تاجيک، هزاره و ازبيک و ترکمن از ميان خود پنج، پنج نفر را انتخاب نموده به هيأت رئيسه معرفي نمايند تا روي مواد اختلافي گفتگو نمايند و توافق جوانب را بدست آرند که من نيز در اين جمع بودم، جمعي از روشنفکران، خواهان حذف کلمه اسلامي از نام جمهوري افغانستان گرديدند که قبلا از يادم رفته بود، متاسفانه اين خواسته با قهر و غضب رئيس لويه جرگه از اجندا خارج شد.

در چنين حالتي ما چه مي کرديم؟ براي ما ملي بودن زبان پشتو، قابل قبول نبود و در مقابل آن متحدانه با ديگران ايستاديم، سرود ملي به زبان پشتو بدون هيچ امتيازي هم قابل قبول نبود و از طرفي خواسته هاي مخصوص به خود را هم داشتيم. ما اگر طرف يک جانب را مي گرفتيم آن جانب يکطرفه موفق بود نياز به آن همه چانه زدن نبود ولي اين موفقيت در غير موضوع مذهب بود و در حضوص مذهب قطعا محروميت متوجه ما مي شد چون يقينا جانبي که ما با آن متحد مي شديم هم لااقل از ما حمايت نمي کرد که ما نشانه هاي آن را به وضوح مي ديديم. لذا حالت ميانه روي و ميانجي را در پيش گرفتيم و اين استراتژي موجب شد که حداقل دوبار لويه جرگه توسط وکلاي هزاره از بن بست و شکست قطعي خارج شد و خواسته هاي ما هم بر اساس نياز طرفها به ما به اتفاق آراء پذيرفته گرديد. درين رابطه. حرف، زياد دارم و نمونه هاي واضح براي مثال موجود است ولي بيش ازين سخن گفتن لازم نيست. بنابراين جاي گلايه است که در ذهن دوستان چنان تداعي مي نمايد که گويا وکلاي هزاره بي خاصيت بوده اند و يا به نفع مليتهاي محروم کاري نکرده اند بر عکس توضيح خواهم داد که چگونه در قانون اساسي با تلاش ماهويت اقوام محروم تثبيت شده است و ما از نظر محتوا چقدر کار کرده ايم ولي ممکن سمبلها تغيير نکرده باشد.

سوال: موضوعاتي مانند زبان، سرود ملي، پول، تابعيت وزراء، نوع نظام سياسي که بيشترين وقت را گرفتند آيا با رضايت نمايندگان حل شدند يا با فشار آمريکا؟

جوادي: بسياري از حرفها را قبلا و عده دادم که بعدا توضيح خواهم داد، فکر مي کنم جايش همينجا است گرچه بسياري از مسايل مربوط اين سئوال را قبلا توضيح داده ام. موضوعات مذکور دو گونه بود. برخي بصورت جدي و استراتژيک براي وکلاء مطرح بود و بعضي هم مقطعي و تاکيتکي. قبلا گفتم که يک کميته تفاهم در اخير تشکيل شد که همراه هيأت رئيسه مسائل اختلافي را در مشوره با وکلاء حل نمايند و لازم مي بينم بعض توضيحات را درين باب ارائه کنم: وقتي فرمهاي خواسته ها تکميل شد و بنا به رأي گيري گرديد، دوستان شوراي نظار دچار سر درگمي و يأس شديد شدند، آنها فکر مي کردند که پشتونها اکثريت است و نتيجه شکست فاحش. لذا در بلاک ۲ پلي تخنيک تشکيل جلسه دادند که من هم در آن جمع بودم. آقاي عبدالحفيظ منصور، فضل کريم ايماق، عبدالرشيد دوستم و تعدادي حرف شان اين بود که همه راهها به بن بست رسيده چاره اي جز ترک جرگه نيست، بايد کارتها را به ملل متحد تحويل دهيم و خارج شويم تا حداقل پاي سندي که بسيار بدتر از قوانين گذشته مي شود امضاء نکنيم. من طرح دادم که اين راه حل نيست، بالاخره قانون تصويب مي شود چه اين جمع چند نفري باشند يا نباشند، راه حل اين است که آقاي منصور و واقف حکيمي دست از تندرويهاي شان بردارند و ديگر در تالار بلوا خلق نکنند و جلو آدمهاي مثل شير بهادر را هم بگيرند، بگذارند موضوعات را با تفاهم حل کنيم، هنوز راه تفاهم وجود دارد، چند نفري برويم با مجددي صحبت کنيم که طرح رأي گيري را لغو کند و کميته تفاهم تشکيل گرديده موضوعات از راه گفتگو حل شود اين پيشنهاد مورد قبول دوستم و روشنفکران تاجيک قرار گرفت. چند نفري از جمله من رفتيم نزد آقاي مجددي، موضوعات را مطرح کرديم ايشان پذيرفت ولي يکي از خواستهاي هزاره ها که رئيس جمهور بايد دو معاون داشته باشد از سوي تاجيکها، عليرغم توافق قبلي و بن بست شکني ما، با مخالفت رو بر و شد گرچه ما به تنهائي به آقاي مجددي قبولانديم که با تشکيل کميته تفاهم اين موضوع جزء اجندا باشد. وقتي از جلسه خارج شديم، تمام وکلاء دور ما حلقه زدند و مي خواستند بدانند با هئيت رئيسه به چه نتيجه رسيده ايم، من با احساسات بسيار شديد از تاجيکها شکايت کردم بگونه اي که هم تاجيکها متوجه بودند و هم پشتونها و حتي کمره هاي تلويزيوني روي ما زوم کرده بود، من به آقاي منصور و همفکرانش گفتم که به دليل اينکه شما منافقانه عمل مي کنيد و با خواسته هاي ما مخالفت مي کنيد ما مجبوريم با پشتونها هماهنگ شويم در قسمت مسايل مذهبي هم، تاجيکها در مواردي مخالفت کردند، حتي ازبيکها ولي پشتونها برايشان اقتدار قومي اصل بود و براي آن روي مسائل مذهبي هيچ حساسيتي، حتي افراطي و سنتي ترين شان، نشان ندادند، بلکه حتي در مواردي دفاع مي کردند. تاجيکها عذر خواهي کردند و اين خواست ما را آنها هم در اجنداي شان گرفتند. شايد اين سئوال مطرح شود؛ براي هزاره ها موضوع دو معاونيت چه اهميتي داشت؟ بايد بگويم که در فضاي لويه جرگه ذهنيتي حاکم بود که گويا در افغانستان پشتونها اکثريتند و سايرين اقليت، لذا مسلما پشتون رئيس جمهور خواهد بود و قوم بزرگتر دوم معاون، اين به معني انحصار قدرت بين تاجيک و پشتون بوده توافق دايمي اين دو، مي توانست اقوام ديگر را هميشه در حاحشيه براند، گرچه اين ذهنيت اساسا غلط بود و بطلان آن در دو مورد، در خود لويه جرگه ثابت شد، منشأ اين ذهنيت دو چيز بود؛ يکي اتحاد پشتونها، آنها براي رسيدن به اقتدار قومي در طول تاريخ استراتژي واحد داشته اند، ساير مسائل فرع بوده است لذا هميشه از آنها براي حکومت هر نوع مدلي ساخته بوده است. در حاليکه ديگران فاقد يک استراتري ثابت و متحدانه بوده اند و ديگر اينکه بسياري از اقوام غير پشتون نظير بلوچ، نورستاني، پشه اي، فراهي ها و غيرهم به دليل نداشتن يک هويت مستقل در جمع پشتونها بوده و از سياستهاي آنها طرفداري مي کرده اند. بارها صحبت شد که اکثريت بودن پشتون يک امر قطعي نيست ولي اين ذهنيت چنان ريشه دار بود که هم پشتونها با همان محاسبه حرکت مي کردند و هم غير پشتونها، لذا سيستم نظام هم روي اين ذهنيت مطرح بود، هواداران سيستم رياستي، پشتونها بودند چون خود را اکثريت مي دانستند و قدرت را از آن خود و پارلمان خواهان مي خواستند با قوت پارلمان حاکميت پشتون را به چالش بکشند در حالي که اگر اصل اکثريت پشتون درست باشد در پارلمان هم منعکس مي شود اما اين اصل کاملا غلط است، لذا براي ما يکي، موادي مهم بود که راه را براي غير پشتونها هم باز کند و يکي هم شکستن انحصار، تا دو قوم مدعي مجبور شوند از اقوام ديگر هم در کنار شان داشته باشند.

در کميته تفاهم مسائل دو دسته بود، مسائلي از قبيل پول، تابعيت وزراء و سيستم نظام، جنبه هاي ثابت و استراتژيک نداشت و صرفا انگيزه هاي سياسي داشت، روي آنها تفاهم صورت گرفت به همان شکلي که در قانون آمده است و در اجلاس عمومي هم هيچ نا رضايتي نبود، روي کلمه افغان بعنوان نام اتباع کشور، سرود ملي و زبان؛ رسميت زبان ترکي و ملي بودن زبان پشتو، حساسيت طرفين جدي بود، لذا در دو مورد اول، کوشيديم با سمبل ها مقابله نشود چه اينکه نتيجه اش بن بست بود و شدت حساسيت و صف بندي، بلکه در محتوا تغيير بيايد.

مورد اول، کلمه افغان تعريف شد تاضمن آن هويت اقوام تثبيت شود و محروميت قومي از بين برود که هزاره قوم سوم تثبيت شده است و در مورد دوم نيز لفظ و لغت، پشتو ولي محتواي آن را هويت اقوام تشکيل دهد، تا در همه مراسم رسمي کشوري و بين المللي هويت اقوام ذکر گردد که روي اين دو نيز توافق شد و رضايت جمعي حاصل گرديد. در مورد اخير جنجال بسيار شديد بود، ازبيکها و ترکمن ها به چيزي کمتر از رسميت زبان ترکي قانع نبودند و پشتونها آن را نمي پذيرفتند، مگر اينکه ديگران بپذيرند که زبانهاي رسمي، پشتو، دري و ترکي و پشتو زبان ملي کشور است. ملي بودن زبان پشتو را تاجيکها، هزاره ها و ترک زبانها نمي پذيرفتند. مخالفت پشتونها با زبان ترکي هم جنبه سياسي داشت و به وضوح معلوم بود که طالبان روي طرفداران کرزي فشار مي آوردند که اين موضوع به دليل کشتار طالبان در مزار، توسط دوستم وزنداني بودن صدها نفر از آنها در دست وي، عملي نشود. پشتونها موضوع را با اخضر ابراهيمي و زلمي خليل زاد در ميان گذاشتند و اين تنها موردي بود که مباحث کميته حل اختلافات نزد آن دوکشانده شد، آقاي خليل زاد و ابرهيمي و مجددي در آن محفل، جانب ازبيکها را گرفتند، آنها گفتند که: پشتونها بايد به حق ديگران گردن بگذارند، جامعه بين المللي حق و رضايت همه را مدنظر دارد. پشتونها مي گفتند که ما حق آنها را قائليم اما چون مدعي آن دوستم است و او زورگوئي مي کند، نمي پذيريم! ما استدلال کرديم که قانون، براي دوستم نيست، براي ملت افغانستان است و ترک زبانها جزء ملت اند و خواست شان از زبان هر کس که مطرح شود محترم است. سرا نجام برادر حاج قدير طرح داد که نه تنها زبان ترکي بلکه تمام زبانهاي عمده در مناطقي که با آنها تکلم مي شود، زبان سوم رسمي تثبيت شود که مورد قبول همگان واقع شد. اين موضوع يک نکته سياسي ديگر هم داشت و آن اينکه قيد زبان ترکي، روحيه پان ترکيسم را تقويه مي کرد و طرح فدر اليته دوستم هم مويد آن بود، لذا پشتونها حساس بودند و در آخر هم به عنوان زبان ترکي ، نپذيرفتند و قيد ترکي به زبانهاي از بيکي و ترکمن و... تعديل شد که نارضايتي پنهان آقاي دوستم و دوستانش را در پي داشت. فرداي آن توافق که روز آخر لويه جرگه بود، پشتونهاي افراطي باز هم روي ملي شدن زبان پشتو پا فشاري داشتند ولي با مخالفت برادران کرزي و طرفداران شان روبر و شدند همچنين بلوچها، نورستانيها، پشه اي ها، ننگرهاريها، فراهيها و نيمروزيها از صف آنها جدا شدند، آنها مي گفتند، پيش ازين به دليل اينکه زبان و هويت ما تثبيت شده نبود، در کنار شما بوديم و شما مدعي اکثريت ولي حالا با شما نيستيم. لذا پشتونها از ادعاي شان منصرف شدند و قانون به اتفاق تصويب گرديد. نکته قابل ذکر اين است که به دليل تمرکز فکر و فعاليت دو طيف عمدتا قومي روي مسائل مذکور، روشنفکران در کميته هاي کاري و تفاهم توانستند موادي را به نفع دموکراسي، آزادي و حقوق بشر بگنجانند.

سلام: شما، قبلا هم ياد آور شديد، اينجا هم، که بيشتر به محتوا پرداختيد و از متعرض شدن به سمبل ها، پرهيز کرديد، مي شود بيشتر توضيح دهيد؟

جوادي: ببينيد! براي بعض ملتها و اقوام بعضي چيزها، حالت سمبليک به خود مي گيرد و مقدس مي شود، اين تقدس، ديد، معرفت و عقلانيت آن قوم را از بين مي برد، مطلق گرا مي شوند. در افغانستان براي پشتونها، اقتدار قومي، اصل است، و به غير آن به هيچ چيز ديگري نمي انديشند، سمبل اين قوميت، زبان است واشخاص. آنها مي دانند که زبان پشتو، يک زبان فاقد معيار و غير علمي است، در دنياي تکنيک و علمي امروز کار آيي ندارد و براي شان مشکل آفرين است اما سمبلي غير از آن براي قوميت شان ندارند. و يا اشخاص، احمد شاه" بابا"، ميرويس"نيکه" و ظاهر شاه "باباي ملت" و ... لذا آنها مي گفتند، نام اتباع کشور متحد المآل"افغان" باشد، زيرا ما بايد ملت سازي کنيم و براي همه مردميکه در جغرافياي"افغان" ستان زندگي مي کنند يک نام باشد، افغان در ديد آنها يعني، پشتون و در ديد ما هم. بعضي مي گفتند، افغاني و بعضي هم افغانستاني را پيشنهاد مي کردند، اما تفاوت جز در لفظ، در مفهوم نبود. دو راه بيشتر نبود يکي، نپذيرفتن اين نام و تغيير نام کشور، که در شرايط فعلي اصلا زمينه نداشت وديگري، قبول کردن همين نام با شکافتن اين واژه و چيزهايي را در درون آن، جاي دادن و اسکلت را براي پرهيز از مقابله با سمبول پرستان، بر جاي گذاشتن، که ما راه دومي را ترجيح داديم و پيموديم، افغان تعريف شد که مرکب از اين هويت هاي قومي است. آنها مي گفتند؛ سرود ملي به پشتو باشد، چون پشتو زبانها اکثريت اند، و يا لا اقل در ميان اقوام قوم بزرگتر هستند، به عنوان رعايت آنها و امتياز چنين شود، به هيچ چيزي کمتر از آن، قانع نبودند و لو يکبار ديگر افغانستان با شکست لويه جرگه بر سر اين موضوع، به خاک و خون کشانده مي شد، چاره چه بود؟ مقابله با سمبل با همان قيمت؟ يا بقاي همان سمبل با کاوش و تغيير درون و محتوا؟ ما دوم را بر گزيديم؛ ذکر نام اقوام در متن سرود. ظاهر شاه باباي ملت باشد، در چند سال زنده بودن او، اعطاي اين لقب، مي ارزيد که ما پشتونهاي؛ طالباني، اخواني و سنتي را متقاعد کنيم که در محتواي قانون، اصول دمکراسي، آزادي ها، حقوق بشر، رعايت قوانين بين المللي، توازن، شرکت هم گاني، رفع تبعيض و بسياري ارزشهاي ديگر را بگنجانيم. اين روش تازه اي نبود، ما از تجربيات ديگران آموخته ايم، در جاپان امپراطور براي سنتي ها حکم خدا را داشت ولي اصلاح گران جاپاني با اين سمبل مقابله نکردند بلکه محتواي آن را تغيير دادند، در انگليس، ملکه مقدس بود اما ديموکراسي، با حفظ آن سمبل در عمل در جامعه بريتانيا راه خود را باز کرد، بدون اينکه قانون اساسي اي باشد و يا با آن سمبل مبارزه شود هنوز در جاپان امپراطور هست و در بريتانيا ملکه، اما درون هر دو از سنن کهنه و فرسوده، خالي.

مقصود من هم از سمبل و محتوا همين است. ما نخواستيم آنگونه که سخنگويان شوراي نظار جبهه بندي ايجاد کردند و پي هم به بن بست مواجه مي شدندو شکست مي خوردند، جبهه گيري کنيم. ورنه به هيچ نتيجه اي نمي رسيديم، شايد با دخالت هايي در نهايت همه چيز طوري، ديگر مي شد. اين بدان معني نيست که ما با پرهيز از مقابله با سمبل ها توانسته ايم به درون آنها نفوذي مطلوب نموده محتوا را تکميل کرده باشيم. بلکه ما تازه اين روش را به تجربه گرفته ايم و در واقع به دنبال گشودن دروازه اي بوديم و آن را گشوديم. بايد کوشيده شود که اين دروازه بسته نشود. بايد به درون عميق و موشکافانه نظر افگند و گند يد گي ها را از لايه هاي دروني قانون و سمبلها بيرون کشيد.

سلام: پس از اتمام لويه جرگه احساس شما نسبت به زمان ورود به آن چه تغييري کرده بود؟ جوادي: از نااميدي به اميدواري تغيير کرد، با توجه به تاريخ افغانستان، استيلا طلبي هاي قومي، انحصار گرائي شديد، تعصب و جهلي که در افغانستان ديده بوديم و محروميتي که داشتيم، از اينکه قانوني در اين حد، باز و دموکراتيک تصويب شود، نا اميد بوديم. اما حالا حداقل راه براي بهتر شدن باز شده است و بسياري از موانع رفع گرديده.

سلام: خارج از نيروهاي احزاب موجود، آيا نيروهاي مستقلي هم وجود داشتند؟

جوادي: بلي از طيف هاي که مدعي غير حزبي بودن، بودند، هم حضور داشتند از نهادهاي مدني و حقوقي و فرهنگي مستقل اما واقعيت اين است که در افغانستان هر مدعي، دروغ گوي است و شخصيت مستقل به معني واقعي وجود ندارد و از طرفي در مباحث حساس و اصلي در واقع جناحهاي قومي تشکيل شده بود و احزاب نقشي نداشتند، احزاب و افراد مستقل هر کدام طبق گرايش هاي قومي خاص شان در يک صف بودند، بنابر اين چيزي بنام حزبي و مستقل مطرح نبود.

بازگشت به سايت
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 22:17  توسط ا. راسخ  |